لیست کلیه پارتهای رمان شیرشاه - VIP : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 121
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 81
ایزابل مشغول حرف زدن با تلفن بود پنهانی اشک چشمانم را با گوشه انگشتم گرفتم. همان طور که تلفنی حرف میزد به من علامت داد زود میاید، هم زمان از میان صندلی ها گذشت و به سمت پله ها رفت. میان هیاهوی قالب در جمعیت،خیره نمایش بودم با اتمامش، مانند بقیه برایشان دست زدم. خواننده بعدی طرفداران زیادی دا...
بروزرسانی در : ۱۴۶۵ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 82
دوشادوشش قدم برمیداشتم. عده ای دور آتشی جمع شده و میرقصیدند. با لبخند به لباس های رنگارنگشان زل زدم عمیقا حس زنده بودن داشتم. حسی که کم پیش میامد داشته باشم. _دوست دارید رو صورتتون نقاشی کنیم!؟ متعجب به دختر جوان و خندانی که با قلمو های رنگی کنار صندلی چوبی ای ایستاده بود نکاه کردم. آروی ...
بروزرسانی در : ۱۴۶۴ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 83
بزاق دهانم را به سختی قورت دادم چانه ام وصله ی انگشتانش بود و نگاهش گیر لب هایم. نیشخند زد: _دیگه با اون مرتیکه نرقص… سر قلمو را روی گونه ام کشید _بزار پرنس مهربون و آروم باقی بمونم سیندرلا! هنوز هم تپش قلب داشتم. آن قدر که حس میکردم فشارم افتاده… این مرد اخر مرا میکشت ارام از روی صن...
بروزرسانی در : ۱۴۵۸ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 84
پرند را دوست میداشت برخلاف تصورم،ترجیه داد حضانت پرند را به من دهد…چرا که میدانست بهتر از من برای او مادری وجود ندارد… عذاب وجدان مرگ رها… و کم کاری هایش ،این چنین رقم زد که نوه اش را به صمیمی ترین دوست دخترش بسپرد. هر چند هفته ای یک بار به پرند سر میزند به عنوان شریک کاری و دوست من! و پرند...
بروزرسانی در : ۱۴۵۷ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 85
(verona)Lion_king, [6 اکتبر 2022، ساعت 01:33] یک ساعت و بیست و دو دقیقه بعد. من مقابل ورودی باغ بسیار زیبا با ورودی زیبایش که تونلش از رز های سفید و با شکوه پر شده و چشم هر بیننده ای را خیره میساخت. از ورودی گذشتم. میز های گرد و پایه بلند با شمع ارایی ها و گلدان های فانوسی شکل کل فضای ب...
بروزرسانی در : ۱۴۵۱ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 86
نمیدانم چه قدر گذشته بود صدای موسیقی تمام باغ را فرا گرفته بود دندان هایم را محکم روی هم فشرده و گوشه ای روی سرامیک ها چمبره زده بودم منتظر بودم… کمرم درد گرفته و خشکی بدنم ازارم میداد سردی سرامیک ها سبب لرزشم شده بود. گوشی ام را به دست گرفته و لایو زنده تولد را نگاه میکردم مهمان ها آمده...
بروزرسانی در : ۱۴۵۰ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 87
خوابم می آمد… سوزن سرم پشت دستم را سوزاند در اعماق وجودم، لذت وافری داشتم. حس خوشایندی که کم پیش می آمد تجربه اش کرد. تمایلی به باز کردن چشمانم نداشتم کم کم ارام بخش یا هرکوفتی که در آن سرم بود مجابم کرد که به خواب بروم صدای مزخرف آژیر آمبولانس در سرم پیچ و تاب میخورد. صدای امبولانس…نوید ت...
بروزرسانی در : ۱۴۴۴ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 88
فقط اجازه به یک همراه میدادند،و قطعا من آن همراه بودم. پرنیا را فرستادم تا ساک لوبیا را بیاورد. خودم در راهروی سرد و غریب بخش زنان و زایمان نشسته و به همراهانی که مانند من در بخش انتظار به سر میبردند خیره بودم. عده ای ساک بچه با خود آورده و با استرس منتظر به دنیا آمدن عزیزشان بودند. من هم م...
بروزرسانی در : ۱۴۴۳ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 89
من اما حیران بودم. موجود کوچک را به آغوشم سپرده بود. لوبیا سحر آمیز آرام خوابیده بود. پوستش نازک و سفید بود، موهای زاغ و سیاهش از زیر کلاه لیمویی رنگ و زنبوری اش بیرون زده و متضاد سفیدی پوستش به چشم می آمدند. کلاه نوزادی ام حتی برایش بزرگ بود تا که تا نزدیکی چشمانش میرسید. قلبم بی قرار میزد،...
بروزرسانی در : ۱۴۳۷ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 90
یک قدم به جلو یک قدم به عقب… بازی عجیبی بود،برنده مشخص بود،بیخود تلاش میکردم در نهایت به دیوار پشت سرم برخوردم کتفم را به دیوار چسباندم _مهمه…همون طور که برای شما مهم بود،همون طور که من بی هوش و از خونم تا خونتون بردید، همون طور که وقتی نامزدتون بهم توهین کرد دستم و گرفتین و جلوی همه بردین...
بروزرسانی در : ۱۴۳۶ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 91
(verona)Lion_king, [8 نوامبر 2022، ساعت 13:48] با لرزش گوشی ام نگاهم را به جیبم دوختم گوشی را به سختی از جیبم بیرون کشیدم. مستقیم مسیجی که نام مادر رها رویش خودنمایی میکرد را گشودم. *آدرسش و واست میفرستم، ولی مراقب باش…پدرش بفهمه، پرند و برای همیشه از دست میدی* قلبم به لرزه افتاد…نف...
بروزرسانی در : ۱۴۲۳ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 92
با بغض سرم را کج کردم _چرا ولم کردی که تنهایی تنها باشم!؟هوم!؟ ناخن هایم را روی سنگش کشیدم _تو ولم کردی رفتی…من موندم و یه نوزادی که دو ماهگیشم ندیدی…من موندم و یه دنیا نفرت و حس تنهایی رها… مشتم را روی سنگش کوبیدم _بگو چیشد که سوختی!؟؟ بگو اون شب نحس چیشد که مثل فرشته ها رفتی و یه تن سوخته ...
بروزرسانی در : ۱۴۲۲ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 93
سلام دوستان،پارت های این هفته شیرشاه آماده است.اما به دلیل اعتصابات از بیست و چهارم تا بیست و هفتم آبان امشب پارتارو قرار نمیدیم. فردا شب هر شش پارت و خواهید خوند. ممنون از درک و هم دلیتون. ...
بروزرسانی در : ۱۴۱۶ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 94
*** راننده کمکم کرد تا به لابی هتل برسم. اعضای بدنم را حس نمیکردم.حتی مغزم سنگینی میکرد…انگار اضافی بود.دوست داشتم،پیشانی ام را بشکافم و مغزم را در بیاورم. قدم هایم ذره ای تعادل نداشتند. _خانوم مطمئنی نمیخوای بری بیمارستان!؟ سر تکان دادم…مرا روی مبلی نزدیک به پذیرش نشاند. _م…ممنون. نمی...
بروزرسانی در : ۱۴۱۵ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 95
چیزی نمانده بود سقوط کنم. اما انگیزه ام بیشتر بود،آن هم فقط برای ایستادن مقابل دو موجود نفرت انگیز مقابلم،و میل وافرم برای شکستشان،همه و همه ایستاده نگهم داشتند قلبم بی قرار میزد…با استرس بزاق دهانم را به سختی با وجود سوزش گلویم فرو خوردم _چی!؟ کاوه دستش را روی در گذاشت و جلو تر آمد، از کنارم...
بروزرسانی در : ۱۴۰۹ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 96
***شروع فصل چهارم (به نام خدای رنگین کمان) کل اکیپ مشغول جمع کردن وسیله ها و آماده شدن برای رفتن به فرودگاه بودند. اما من ترجیهم به جای گشت و گذار در هتل…رفتن و بازدید دوباره برای آخرین بار از خانه ژولیت بود. دلم برای آن حس عجیب و بوی خاص عشق تنگ میشد. برای آن نمایش نامه بی نظیر و ساختار ز...
بروزرسانی در : ۱۴۰۸ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 97
لبخند کم رنگی زدم: _عادت داشت برام گل بیاره بزاره دم پنجره اتاقم،هم بازی بچگیم بود،دوسش داشتم… میدونست خیلی گلا رو دوست دارم،البته الان دیگه گل بدون گلدون و دوست ندارم. آرام به چشمانش زل زدم،نگاهش بی انعطاف و سرد بود. _خب؟ به نرده ها خیره شدم. _فکر میکردم دوست داشتن همونه، همون حس وابستگی...
بروزرسانی در : ۱۴۰۲ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 98
ارام با انگشت قسمتی از کیک خامه ای را برداشتم و روی سنگش کشیدم _طعم توت فرنگیه، تو دوست داشتی! ریز خندیدم _حسنم یادمه دوست داشت…همون حسن که روز عروسی مثل کیسه زباله گذاشتم دم در… با بغض خندیدم _بعد مثل احمقا عاشق آروی شدم!؟ من آشغال!؟ من!؟ خندیدم… خم شدم و چشمانم را بستم. _چی ارزو کنم ک...
بروزرسانی در : ۱۴۰۱ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 99
_این رد چیه!؟ با وحشت نگاهش میکردم.قلبم دیوانه وارانه میزد… _ه…ه.. نمیتوانستم حرف بزنم…نفس نفس میزدم. مشتش را لبه وان فرود اورد جیغ زدم… صدای ضرباتی که به در میخورد قطع شد. دستانم را روی گوش های فشردم او همیشه خونسرد و نهایتا جدی یا شاید هم ترسناک بود… هرگز این چنین دیوانه نبود! _رد س...
بروزرسانی در : ۱۳۹۵ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 100
*** در اتاقم مشغول به کار بودم. طی سه روز گذشته ندیده بودمش. هر روز به این اتاق می آمدم، ساعت ها کار میکردم.سعی میکردم تمرکز از دست رفته ام را بازگردانم. گاها شب ها در خانه دروغی ام، مشغول انجام دادن کار های گالری خودم میشدم. تمام تلاشم را میکردم، که آروی را فراموش کنم. تمام تلاشم را میکردم...
بروزرسانی در : ۱۳۹۴ روز پیش
