پارت نود و پنجم :

چیزی نمانده بود سقوط کنم.
اما انگیزه ام بیشتر بود،آن هم فقط برای ایستادن مقابل دو موجود نفرت انگیز مقابلم،و میل وافرم برای شکستشان،همه و همه ایستاده نگهم داشتند
قلبم بی قرار میزد…با استرس بزاق دهانم را به سختی با وجود سوزش گلویم فرو خوردم
_چی!؟
کاوه دستش را روی در گذاشت و جلو تر آمد، از کنارم گذشت،وارد اتاق شد.
_ما میدونیم یه دختر فقیر و بدبختی که داری با خراب کردن ما Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نرگس

    9

    اتیش که روشن شه دوباره همه چیز خاکستر میشه... بنطرم این خیلی حرفا داره تو خودش منو یاد ماحرای مرگ رها و اون اتیش سوزی میندازه نمیدونم چرا؟

    ۴ سال پیش
  • سانیا

    1

    فعلا بیایید دعا کنیم مرجان داشته باشه مثل همیشه ذهنمون رو به چالش بکشه... ولی واقعا فکر نکنم اروی همچین کاری کرده باشه شاید فقط یک ضرب المثله

    ۴ سال پیش
  • فاطمه افخمی

    0

    دقیقااااااااااا من از همین میترسم که نکنه مهمونی اون شب رو آروی برگذار کرده باشه واااااای خوداااااا😭 مرجان جون دمت گرم کارت خیلی عالیه❤️👏😍

    ۴ سال پیش
  • ✌️

    1

    مغز و قلبم همزمان سر هر پارت از هیجان از کار می افته😃😍 دیالوگا که بد تر

    ۴ سال پیش
  • ..

    6

    اوکی ولی آروی نباید به قضیه رها ربطی داشته باشه نبایددددد

    ۴ سال پیش
  • راحله

    3

    تو یه جمله.... عالییی!!! محشششرررر کبراست اینجاهم یه کبرا یازده داریم که داره به قسمت های هیجانی ومعمایش میرسه😂 مرسی مرجان جون💋❤️

    ۴ سال پیش
  • ویییییی

    1

    مرجاااااااااان مررررررررررجاااااااان چرا معمایی شدددددددد

    ۴ سال پیش
  • Esra

    2

    خدایاااااا یکی منو بگیرههههههههه مگه میشه دوتا شخصیت اینقدر عشق باشن پادشاه و ملکه فقط خودشون(و صد البته خالقشون) فقط جون من یکی بهم بگه آروین ربطی به جریان رها نداشته🥲

    ۴ سال پیش
  • :)

    0

    فک کنم کاوه نمیخواسته به رها صدمه بزنه پدرش این بلا رو سرش میاره و منی که هر روز درحال تحلیل و بررسی ام😂 سپاس از بانوی خوش قلم این روزهام❤

    ۴ سال پیش
  • سانیا

    5

    فقط امیدوارم اروی تو بلایی که سر رها اومده دست نداشته باشه....

    ۴ سال پیش
  • HASTI

    1

    واقعا قضیه ها خیلیی پیچیده شد😆

    ۴ سال پیش
  • ماریا

    1

    مرسی نویسنده عزیز ولی چرا اون دیالوگ ، دیالوگی نبود که استوری کردی😯

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️