لیست کلیه پارتهای رمان شیرشاه - VIP : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 121
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 1
یک مهمانی مجلل! کاخی پر طمطراق. لباس های فاخر... انسان هایی ک برق جواهراتشان ارزششان را تایین میکند. و من روزی آن ژنده پوش دو هزاری ای بودم که تا کمر خم میشدم. لبخند ژکوند میزدم. تا مثل زباله دور نیندازنم. من همان عرق سگی میان جام های وودکا و شامپاین بودم. آن چه بودم...این که هستم. نه تقدیر باعثش...
بروزرسانی در : ۱۶۹۷ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 2
اگر جلسه نداشتم و دو ساعت از وقتم برای جلسه تلف نمیشد الان شاید طرحم کامل تر بود اما هنوز قسمتی از ریزه کاری هایش مانده بود. وسیله هایم را جمع کردم. کیفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. کسی در سالن نبود. نگاهم را از میز های خالی گرفتم. از شرکت خارج شدم. درست روبه روی شرکت مزونم قرار داشت...
بروزرسانی در : ۱۶۷۶ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 3
زمزمه وار گفت: _بیشتر از 7 سال گذشته...چرا زندگی نمیکنی؟ تو اینجا امپراتوری خودت و داری... تو پرنسس شهر خودتی...دنبال چی ای؟ چانه ام منقبض شد دستانم مشت شدند،شومیز نقره ای رنگم میان دستان مشت شده ام مچاله شد. _من نمیخوام پرنسس یه شهر کوچیک باشم! من امپراتوری اونو میخوام! می خوام با شیر ب...
بروزرسانی در : ۱۶۷۵ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 4
متفکر نگاهم کرد: _آیسو این طراحی خارق العاده است. ولی پارچه ها و سنگایی که میخوای خیل گرون قیمت تر از چیزیه فکر میکنی. شاید اندازه چند تا اپارتمان تو ایران پولش بشه! در کیفم و باز کردم.دسته چکم و دراوردم و روی میزش انداختم. _بنویس،مبلغشو! با بهت نگاهم میکرد. _چه خبره آیسو؟ این همه خرج برای...
بروزرسانی در : ۱۶۶۸ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 5
با همان لبخند دندان نما ادامه داد: _یعنی شمشیر! همان طور که عینک دودی ام را از روی چشمانم برمیداشتم گفتم: _خوبه،زیاد ازم سوال نپرس انزو. در سکوت خیره از آینه نگاهم کرد. بیخیال از شیشه های دودی به منظره اطرافم زل زدم. ایتالیا پر از فرهنگ بود...رنگارنگ بود. انگار منبع هنر و کشور عشاق بود. ن...
بروزرسانی در : ۱۶۶۲ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 6
نفسم از شدت سرما گرفت. فوری با دست آب داغ را باز کردم. دست هایم را روی صورتم گذاشتم. اخر یک روز این خاطرات مرا در خود دفن میکرد،و روی سنگ قبرم دست میگذاشت و برایم فاتحه میخواند. نگاهم را به اطراف دوختم. مقابل اینه بخار کرده بودم. نفس نفس زنان زمزمه کردم. _دیگه هیجده ساله نیستم...اون روزا ...
بروزرسانی در : ۱۶۶۱ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 7
دلم برای پرندم تنگ بود. اما خاطرم جمع بود که اورا به فرد مطمئنی سپرده ام. مطمئن تر از همه... دلم برای مادر هم تنگ بود...دلم برا اقاجان هم تنگ بود. قبل از سفرم به ایتالیا سفر کوتاهی به شمال داشتم...لحظه لحظه ورودم به خانه قدیمیمان مانند فیلم از جلوی چشمانم گذر کرد. بوت هایم را روی گلیم قر...
بروزرسانی در : ۱۶۵۵ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 8
همان طور که قاب عکس را روی دیوار میگذاشتم گفتم: _تو پرنس و از هرکسی بیشتر میشناسی. باهاش همکاری داشتی.خیلی جاها نزدیکش بودی.چند ماهه آمارش و برام درمیاری به نظرت چه جور تیپ آدمیه؟ بیخیال گلدان شد و برخاست و روی کاناپه ساده صدفی رنگ نشست. _همه چیز و میدونی برات همه اطلاعاتش و فرستادم! سر تکا...
بروزرسانی در : ۱۶۵۴ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 9
درحالی که رو تختی صورتی و ساده را روی تخت فلزی و کوچکم پهن میکردم به موزیک آرامی که از گوشی ام پخش میشد گوش میسپرتم. حنا به شرکتش رفته و من همچنان سعی بر جا به جایی این خانه فکستنی داشتم. همه چیز تقریبا آماده بود. هویتم آماده بود. خانه ام آماده بود. پیراهن مهمانی آماده بود. من... من آماده ...
بروزرسانی در : ۱۶۴۸ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 10
نوک انگشنم را روی شیشه کشیدم. نگاهم را چرخاندم. کمی از محتویات ماگم را خوردم،به اتاقم بازگشتم سال ها از آن روز ها میگذشت. سال هایی که روز های سخت زیادی را در پی داشت. من آن ترنج کوچک نبودم. آن ترنج بی اعتماد به نفس و ساده. این من، نسخه به روز تر آن نسخه قدیمی بود. این نسخه آنتی ویروس داش...
بروزرسانی در : ۱۶۴۷ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 11
نفس نفس عمیقی کشیدم. درحالی که از خیابان رد میشدم زمزمه کردم. _کاش میشد باور کرد! به سمت ماشین حنا میرفتم ،خودش دنده عقب گرفت و به سمتم آمد. فوری سوار شدم. با استرس نگاهم کرد. _چیشد!؟ شاخه گل را روی پایش انداختم. _بدون خز بازی و تصادف و این داستا دیدم! فکر کرد گل فروشم.رانندش ازم گل خرید. اون من ...
بروزرسانی در : ۱۶۳۶ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 12
با افتادن سوی شرت روی زمین به خودم آمدم. گیج نگاهم را ب اطراف دوختم. کشیده شدن از خاطرات گذشته مثل کش آمدن روح در تن بود. دردت میگرفت...اما راهی نداشتی. نفس عمیقی کشید. تولد چند سالگی ام بود که آن روز در خانه رها دور هم جمع شدیم؟ و این سوی شرت را به من کادو داد؟ یادم آمد...تولد 19 سالگی ام بود. ا...
بروزرسانی در : ۱۶۳۶ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 13
پیراهن را به کمک چند تن از کارکنان دراوردم. لباس هایم را پوشیدم. از اتاق پرو که خارج میشدم همچنان نگاه خیلی از کارکنان را روی خود احساس میکردم. نه این که من دلبری کرده باشم. هنر پیراهن و این که من چه طور توانسته ام چنین پیراهنی را طراحی کنم آن هارا به حیرت واداشته بود. دخترک 26 ساله ای که توانسته...
بروزرسانی در : ۱۶۳۶ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 14
کمی بعد زن قد بلند و لاغر اندامی پشتم قرار گرفت. چندین سوال پرسید و قبلش تاکید کرد رنگ موهایم خیلی زیباست و چرا قصد تغییر دارم. جوابی نداشتم. موهایم را رنگ زدند. کلاه رنگ را سرم کردند. تمام مدت خیره به آینه به خودم مینگریستم ساعت از 5 عصر گذشته بود. به کمک یکی از کارکنان بعد چندی موهایم را...
بروزرسانی در : ۱۶۳۴ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 15
چشمانم را بسته بودم. آرایشگر داشت خط چشمم را میکشید. گفته بودم خط چشمم ظریف باشد باید استرس میداشتم.اما نداشتم امشب ،شب من بود. حنا بالا سرم ایستاده و مدام به آرایشگر دستور میداد. خیلی روی میکاپ حساس بود برای همین هم همیشه بهترین و حرفه ای ترین میکاپ از آن خودش بود. _سایه اش باید نیلی ک...
بروزرسانی در : ۱۶۳۳ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 16
به سمتش چرخیدم. لبخند زدم. برق نگاهم را خاموش کردم...هنوز وقتش نبود. _بله!؟ با ابروهای بالا رفته متعجب نگاهم کرد. چه قدر تغیر کرده بود! هرچند آمارش را داشتم. اما بیش از 6 سال گذشته بود. به ایتالیایی گفت: _من شیدا ام! خوشبختم. لبخندم عمق گرفت. خوب میدانم که هستی! _خوشبختم من آیسو ام! ...
بروزرسانی در : ۱۶۲۷ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 17
یک تای ابروی پهنش را بالا انداخت. _شایدم ترسیدید بفهمم اون دختر گل فروش نمیتونه یه شبه با یه پیراهن از یه برند معروف تو همچین مهمونی ای حاضر شه! چشمانش را ریز تر کرد و دقیق تر روی جزء جزء صورتم نگاه گرداند. _شایدم خواهر دوقلو یا همزادتونه؟ موهاش بلوند بود. زبانم را روی لبم کشیدم.نه فرصت ف...
بروزرسانی در : ۱۶۲۶ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 18
نفس عمیقی کشیدم. خدایا مرا بکش راحتم کن. دستم را به سمت گوشم بردم. _حنا صدام و داری؟ حنا؟ صدایش را نداشتم. کلافه به موهایم چنگی زدم خسته و کلافه چرخی دور خودم زدم. به سمت پنجره ی سراسری آن سمت اتاق رفتم پرده را کنار زدم. از بالا به پایین زل زدم. این سمت ساختمان پر از دار و درخت بود و ه...
بروزرسانی در : ۱۶۲۰ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 19
رنگ سفید مجسمه ها برق میزد... انگار این عمارت با جادو ساخته شده بود این قسمت از این کاخ باشکوه را ندیده بودم. دیوار ها آن قدر بلند بود که انگار انتها نداشت. حس می کردم. وارد کاخ دیو شده ام...و من آن بِلِ ترسیده اما مبهوت زیبایی شکوه کاخی ام که دیوی مرموز پادشاهش است... شاید هم همان سیندرل...
بروزرسانی در : ۱۶۱۹ روز پیش
-
رمان شیرشاه - VIP - پارت 20
نفسم را حبس کردم. _حضورتون تو مهمونی زیادی سرو صدا کرده. لقبتون و گذاشتن سیندرلا! و چیزی که براشون جالبه اینه که چرا سیندرلا به همراه باقی مهمون ها از عمارتم خارج نشده! شایعات باعث شده نامزدم ویکتوریا تهت فشار قرار بگیره...متوجه شدم برای برند ویولت کار میکنید؟ همون دختر مرموز؟ منظورش از دختر مرم...
بروزرسانی در : ۱۶۱۳ روز پیش