پارت نود و هفتم :

لبخند کم رنگی زدم:
_عادت داشت برام گل بیاره بزاره دم پنجره اتاقم،هم بازی بچگیم بود،دوسش داشتم…
میدونست خیلی گلا رو دوست دارم،البته الان دیگه گل بدون گلدون و دوست ندارم.

آرام به چشمانش زل زدم،نگاهش بی انعطاف و سرد بود.
_خب؟
به نرده ها خیره شدم.
_فکر میکردم دوست داشتن همونه، همون حس وابستگی وشیرین، ولی وقتی ترکم کرد و رفت…وقتی تنهام گذاشت…وقتی با خیلی راحت بیخÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ماریا

    1

    به مرد عنکبوتی ختم نشه صلوات😂مرسی خانم فریدی جون❤❤❤

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    0

    وای... وای..... وای.......

    ۴ سال پیش
  • Esra

    5

    بددردیه وقتی چشام پر اشکه و لبخند میرنم🥲 لعنتی خدایا این حقشون نیست خدا کنه آروی وقتی فهمید بتونه درک کنه انصاف نیست. ولی کارتون های دیزنی رو ول کن... داستان وقتی قشنگ تره که مالیفیسنت عاشق بشه🥺

    ۴ سال پیش
  • Baran

    6

    بمیرم برا ترنجی که حتی نمیتونه ایسو باشه🥲💕💔

    ۴ سال پیش
  • سانیا

    6

    الان من باید بخاطر خواستگاری خوشحال باشم یا بخاطر اینکه می دونم وقتی اروی بفهمه همه چی به...می ره ناراحت ؟؟مسئله این است! ولی کاش زودتر بفهمه تا وارد قسمت اصلی رمان شیم

    ۴ سال پیش
  • ...

    3

    ویییییی بالاخره ولی من میخاستم اروی ببوسش😐😂

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️