پارت هشتاد و هشتم :

فقط اجازه به یک همراه میدادند،و قطعا من آن همراه بودم.
پرنیا را فرستادم تا ساک لوبیا را بیاورد.
خودم در راهروی سرد و غریب بخش زنان و زایمان نشسته و به همراهانی که مانند من در بخش انتظار به سر میبردند خیره بودم.
عده ای ساک بچه با خود آورده و با استرس منتظر به دنیا آمدن عزیزشان بودند.

من هم منتظر بودم.
هر از گاهی صدای محو جیغی در راهرو سکوت را از میان برده و ترس را به دل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • .

    1

    وقت پارته...

    ۴ سال پیش
  • پیشی ملوسه:>

    5

    هرلحظه که فک میکنم شخصیتا چه دردایی کشیدن منم دردم میگیره:(اینکه رها چقد درد کشید آیسو چقد درد کشید:(سخته!

    ۴ سال پیش
  • ✌️

    7

    کاش تموم اونایی که آرزوشو دارن هم این درد شیرینو بچشن مخصوصا اونجا که بعد اون همه درد یه ابریشم کوچولو میزارن تو بغلشون🥺

    ۴ سال پیش
  • ✌️

    6

    اینکه سر هر پارت بغضم گرفت عادیههه🥺🥺

    ۴ سال پیش
  • مرسل

    6

    خوبه که بچه رو دید!

    ۴ سال پیش
  • Esra

    7

    ابریشم کوچولوی رها دنیا اومدددددد😍 رها مامان خوبی میشد... دست خوب آدمی سپرد ابریشم کوچولوش رو...

    ۴ سال پیش
  • Saniya

    11

    بیچاره رها... بیچاره پرند... بیچاره ایسو... و مرجان تو چه دردی ذهنت رو تسخیر کرده که اینجوری رمانت غمگینم...؟

    ۴ سال پیش
  • نرگس

    6

    خوشخالم که رها قبل مرگش بچشو دید💔

    ۴ سال پیش
  • Baran

    4

    وایی پرند کوچولو😍 چقدر دلم برای رها میسوزه 🥲

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️