شیرشاه - VIP به قلم مرجان فریدی
پارت هشتاد و هشتم :
فقط اجازه به یک همراه میدادند،و قطعا من آن همراه بودم.
پرنیا را فرستادم تا ساک لوبیا را بیاورد.
خودم در راهروی سرد و غریب بخش زنان و زایمان نشسته و به همراهانی که مانند من در بخش انتظار به سر میبردند خیره بودم.
عده ای ساک بچه با خود آورده و با استرس منتظر به دنیا آمدن عزیزشان بودند.
من هم منتظر بودم.
هر از گاهی صدای محو جیغی در راهرو سکوت را از میان برده و ترس را به دل
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
پیشی ملوسه:>
5هرلحظه که فک میکنم شخصیتا چه دردایی کشیدن منم دردم میگیره:(اینکه رها چقد درد کشید آیسو چقد درد کشید:(سخته!
۴ سال پیش✌️
7کاش تموم اونایی که آرزوشو دارن هم این درد شیرینو بچشن مخصوصا اونجا که بعد اون همه درد یه ابریشم کوچولو میزارن تو بغلشون🥺
۴ سال پیش✌️
6اینکه سر هر پارت بغضم گرفت عادیههه🥺🥺
۴ سال پیشمرسل
6خوبه که بچه رو دید!
۴ سال پیشEsra
7ابریشم کوچولوی رها دنیا اومدددددد😍 رها مامان خوبی میشد... دست خوب آدمی سپرد ابریشم کوچولوش رو...
۴ سال پیشSaniya
11بیچاره رها... بیچاره پرند... بیچاره ایسو... و مرجان تو چه دردی ذهنت رو تسخیر کرده که اینجوری رمانت غمگینم...؟
۴ سال پیشنرگس
6خوشخالم که رها قبل مرگش بچشو دید💔
۴ سال پیشBaran
4وایی پرند کوچولو😍 چقدر دلم برای رها میسوزه 🥲
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

.
1وقت پارته...