پارت یک :

به نام خداوندی که از روح خود در ما دمید!
فریادی کشیدم و پی در پی مشت هایم را بر پشتش کوبیدم ولی به گمانم جنسش از سنگ بود که دردش نمی آمد. خسته از آن ها همه تقلا نالیدم: ولم کن عوضی، چیکارم داری؟ مگه چیکارتون کردم؟
بی توجه به حال و ناله های من، تک خنده ای کرد و محکم تر پاهایم را میان دستانش گرفت.
- خودت خوب می دونی خانوم کوچولو!
حالم خنده داشت یا ناله هایم؟ نمی دانستم چه شده، نصف شب در خانه را بزنند و وقتی باز کنی، به زور و تهدید سوار ماشینت کنند.
ترس بر تمام وجودم چیره شده بود و بدنم نه از سرما و بلکه از ترس می لرزید. نفس هایم لرزان از سینه بیرون می آمدند و لحظه ای بعد به سختی نفس می گرفتم.
عقلم به جایی قد نمی کشید و نمی دانستم به کدامین گناه نکرده اینجا هستم، در دل تاریکی شب، در جنگلی عجیب خوفناک!
صدای جغد و بادی که آهسته می وزید و بر روی شاخ و برگ های درختان دست می کشید، شاید در هر موقعیتی غیر از الان، مرا به وجد می آورد و اما اکنون، حواس پنجگانه ام از کار افتاده اند و حس ششمی در من بی داد می کند به نام ترس!
قلبم در دهانم می کوبید... زیر لب مدام نام خدا را زمزمه می کردم، خودم را به دست او سپردم اما نگرانی چیزی نبود که بشود از یادش برد.
با خود می گفتم خدای تو خدای یوسف است، خدایی که یوسف را از قعر چاه به تخت پادشاهی رساند، خدایی که موسی را نزد دشمنش نگاه داشت... نگران نباش، او نگه دارت است، او حافظت است.
آرام گریه کردم؛ نمی دانستم مقصدم کجاست... حاضر بودم یکی از آن شوخی های مضحک مهتاب باشد، حرصی شوم، بترسم ولی تهش آرام بگیرم و با چند خنده این شب نحس تمام شود.
دنبال مناسبت ها می گشتم و اما مناسبتی وجود نداشت.
حرص، بغض، عصبانیت و ترسم را مشت کردم و محکم تر از قبل بر پشت آن مردک حرص در آور کوبیدم. صدای آخش دلم را خنک کرد ولی هنوز خوشی نکرده محکم بر جای سفتی کوبیده شدم.
درد تا عمق جانم نفوذ کرد و نفسم رفت...
با آن درد زیادی که داشتم، تلاش کردم سر پا شوم ولی نتوانستم.
دستانم را به هر زوری بود تکان دادم، سرم درد می کرد و دردش امانم را بریده بود اما باید از اینجا نجات پیدا می کردم... هنوز خیلی چیز ها بود که باید می گفتم.
دقت که کردم فهمیدم روی زمین نیستم؛ چشم گرداندم و با چیزی که دیدم نفسم رفت...
از ترس، از شوک، باورم نمی شد، چه کرده بودم که جرمم این است؟
زمان برای لحظه ای متوقف شد، نه نفسی می گرفتم و نه نبضی می زد. به خود که آمدم فقط ندای درونم بود که می گفت "عقلتو به کار بنداز، عقلتو به کار بنداز" نگاهی به مرد که دستش را به پشتش گرفته بود انداختم و با وجود دردی که در تنم بود، بلند شدم و هنوز قدم اول را برای خروج از تابوت برنداشته بودم که توجه اش به من جلب شد.
- می خوای کجا بری دختره ه*ر*ز*ه؟!
سیخ سر جایم ایستادم، چانه ام لرزید و قطره اشکی از لای چشمانم بیرون جهید. یا باید فرار کنم، یا مقصدم تابوت است.
به سمتم خیز برداشت که برگشتم تا از جهت مخالف فرار کنم چند قدم رفتم ولی انتظار مسخره ای بود اگر با آن همه درد می توانستم. لباسم را از پشت گرفت و محکم مرا به طرف خود کشید. سرش را نزدیک گوشم آورد و با صدایی که از خشم دورگه شده بود، غرید: فکر کردی می تونی فرار کنی؟ یه نگاه به هیکل خودت بنداز و یه نگاه به هیکل من!
راست می گفت، هیکلش دو برابر من که چه عرض کنم، سه برابرم بود؛ همه در ها را به روی خود بسته می دیدم، انگار راه فراری وجود نداشت. خدارا خیلی التماس کردم که راهی جلوی پای ام بگذارد اما آدم ناچار حتی دست به دامان بنده خدا هم می شود.
- تورو خدا، تورو به جون عزیزت، به هر کی که بهش اعتقاد داری ولم کن... سنت کم نیست، شاید بچه داشته باشی، فکر کن یکی در آینده با بچه خودت این کارو بکنه.
نیشخندی زد.
- من دارم واسه بچه خودم این کارو می کنم، به پول احتیاج دارم تا نجات پیدا کنه!
ناباور نگاهش کردم، تا این حد خودخواهی در مخیله ام نمی گنجید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ط

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • یاس

    1

    بد

    ۶ سال پیش
  • هدیه ناز

    3

    عکس شخصیت هارو هم بزارین خاهشا 🙏

    ۶ سال پیش
  • Zeinab gh

    13

    خوبه ولی خط آخرش رو از آخر به اول بخونید😁😁🤗

    ۶ سال پیش
  • ...

    5

    چرا؟؟😐😂

    ۶ سال پیش
  • آپریل

    6

    براچی از اول به آخر؟مگه چیه؟😐🤔

    ۶ سال پیش
  • K.j

    10

    خوندم چیزی نفهمیدم😂⁦🤦🏼 ♀️⁩😐مگ چی نوشته

    ۶ سال پیش
  • پرینار

    13

    هنو که اولشا اما امید وارم خوب باشه

    ۶ سال پیش
  • ز

    0

    انشا الله اولش عالی بود ولی امیدورام بقیش هم خوب باشه راستی هر شب یه پارت میاد از رمان؟؟؟

    ۶ سال پیش
  • نیلا

    1

    دوستان میگم این رمان قشنگه

    ۶ سال پیش
  • عسل

    4

    هکساشون کو؟

    ۶ سال پیش
  • پانی

    1

    جالبه

    ۶ سال پیش
  • Asal

    0

    تا اینجا بد نبود ببینیم بعدش چی میشه

    ۶ سال پیش
  • سارا

    2

    خوب

    ۶ سال پیش
  • شیلا

    2

    اقا حسش نیست فک کنم نکته هوم چرت بودن و اصلا ربطی نداشتن بزارید پارتا رو زود تر از خماری دربیایم

    ۶ سال پیش
  • بارین

    1

    تا اینجا بدک نی امیدوارم ادامه ش خوبتر باشه

    ۶ سال پیش
  • آسمان

    3

    تا اینجا که بد نبود حالا ببینیم بعد چی میشه😐✌

    ۶ سال پیش
  • ftm

    2

    رمان باحالی بود تا اینجا

    ۶ سال پیش
  • م

    7

    رمان جالبی ب نظر میاد

    ۶ سال پیش
کپی شد!