سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و هفتاد و نهم :
شهاب فکر کرد که دلش میخواهد از زبان پریزاد تمامش را بشنود، پس از روی مبل بلند شد و گوشیاش را برداشت. آن را مقابل صورتش تکان داد تا پدرام ببیند و به سمت در خروجی رفت و همزمان شماره پریزاد را گرفت. پریزاد در جریان این اتفاقات بود و میدانست که شهاب اینجاست تا قضیه تناسخ رو شود. دلش آشوب بود و میدانست هیچ چیز آنقدر ها راحت نیست... آن پدرامی که صبح دید، گوشش بدهکار این چیزها نبود و یک اَ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
^*^*^*
1😢😢😢😢😭😭😭😭😭
۵ سال پیشهستی
2این اون پدرامی بود که دل نمیشکست😑
۵ سال پیشآشوب
4پدرام حق داره تو یه روز شک برگی بش وارد شد نمیتونه مرگ انوشا رو قبول کنه ولی من اگه جای پری بودم چنان با مشت و لگد میفتادم جونش از شک دراد
۵ سال پیشنرگس
3هرکس جای انوشا بود نمی تونست تحمل کنه بیچاره انوشا اصلا انتظار این حرفو از پدرام نداشت اینهمه به خاطرش سختی کشید و گریه کرد آخرش هم پدرام اینجوری جوابش رو داد 😢😢
۵ سال پیشHesel
4آخرش گریم گرفت بخاطر حال پریزاد😭
۵ سال پیشآرام
3الان دلم میخوا بگم پدرام قدر نشناس. این همه یه خاطرت سختی کشید ۱۸سال نگران بودن حالا اینجوری جواب خوبی هاشون و میدی بنظرم اصلاهم حق ندارع پدرام😏
۵ سال پیشعسل
13ب نظرم انوشا خیلی مهربونه اخه اگه من جاش بودم خیلی شیک و مجلسی کفشمو درمیاوردم محکم میزدم تو فرق سرش تا شاید عقل نداشتش پیدا شع
۵ سال پیشftm
2هییی
۵ سال پیشSahar
7بی صبرانه منتظر ادامه اشم 🤩🤩🤩خدا قوت نویسنده جون❤️❤️❤️❤️
۵ سال پیشدختر الماس
5دلم برا انوشا سوخت 😢
۵ سال پیشمریم
17می دونم پدرام یجورایی حق داره ولی دوست داشتم اون لحظه یدونه بکوبونم تو سرش که وقتی اینهمه ادم اینو تایپ کردن وتو هجده سال یخزدی اینم میشه وجود داشته باشه
۵ سال پیشسننه
9وای 😭😭
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سارینا
0خیلی رمانتون خوبه واقعا ازتون ممنونم بابت رمان قشنگتون 🥺❤ نویسنده جون دستت درد نکنه ❤💋