سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دوم :
- با پولی که از کشتن من می گیری جون بچه ات و نجات میدی؟ عوضی جون می گیری تا جون پیدا کنه بچه ات؟
- مواظب حرفات باش... آره جون می گیرم تا جون بدم، پدر نیستی بدونی!
- من بابا ندارم؟ به حال بابای من فکر کردی؟
نگاهش یک لحظه رنگ باخت، تردید را در چشمانش می دیدم، حصار دستانش که مانند پیچکی به دور کمرم پیچیده بود، شل شد. از خوشی بغض کردم، حرفهایم در او تاثیری ایجاد کرده بود؟
لبم کش آمد، خواستم لبخند بزنم که به حالت قبل بازگشت.
- برام مهم نیست...
گفتن این با پرت کردن دوباره ام داخل تابوت مصادف شد... درد تا مغز استخوانم نفوذ کرد، خیسی را از پشت سرم تا گردنم حس کردم، بی شک با آن برخورد محکم، سرم شکسته بود.
جان تقلا نداشتم، تمام جوارح بدنم درد می کردند، چشمانم سیاهی می رفت. جلو آمد و با تنفر در چشمانش زل زدم.
- نفس من، نفس پدرم، نفس یه مادرو می گیری، الهی خدا نفستو بگیره!
طنابی از کنارش برداشت و محکم دست و پاهایم را بست، جان تقلا نداشتم، در دلم فقط التماس خدا را می کردم، می ترسیدم از مرگ، از مرگی که با عذاب است... مرگ از رگ گردن به من نزدیک تر بود ولی خدایا مگر خودت نگفتی من از رگ گردن به تو نزدیک تر هستم؟
به دادم برس؛ کاش آن روز گردنم می شکست و با آن ها مسافرت می رفتم... کاش!
قلبم محکم می کوبید، شاید می خواست در این لحظات پایانی، عوض روزهایی که در زیر این خاک می پوسد را در بیاورد. در دلم خدا را صدا می زدم، در سکوت فریاد می زدم: «خدا... نمی بینی بنده هاتو؟ نمی بینی چه بی رحم شدن؟ چرا یه کاری نمی کنی؟ مگه دنیا مال تو نیست، مگه صاحب زمین نیستی؟ یکم سر و سامونش بده، آدمات دیگه آدم نیستن، هیولا شدن و به جون هم افتادن!»
ذره ای رحم در وجود این مرد نبود که اگر بود، در تابوت را با بی رحمی نمی بست... با آخرین رمقی که در تنم مانده بود، داد زدم: می سپرمت دست خدا، می سپرمت دست کسی که قراره جون بده به بچه ات...
تاریکی همه جا را فرا گرفت؛ کاش آخرین لحظه خوب همه جارا نگاه می کردم، دنیا را می دیدم... جفت دست هایم که با طنابی بسته شده بودند را بالا آوردم و مشتی به بالای تابوت کوبیدم.
انگار هوایی برای نفس کشیدن نبود، تند تند نفس می کشیدم اما نمی شد... باریکه نوری آن پایین کنار پای ام دیدم. قفسه سینه ام تند تند بالا پایین می رفت، تند تند از هوایی که وجود نداشت اکسیژن می گرفتم. سینه ام می سوخت و درد می کرد.
تابوت تکانی خورد؛ یک لحظه دانه امید در دلم جوانه زد... شاید پشیمان شده است. با همان حال و نفس نفس زدن ها، با صدایی تحلیل رفته گفتم: چی شد؟ نجاتم میدی؟ تورو خدا... تو رو به پیر به پیغمبر منو بیرون بیار، نمی تونم نفس بکشم. لعنتی من فوبیای فضای تنگ و تاریک دارم.
بغض مجبور به سکوتم کرد، اشک از چشمانم جاری شد، تکانی خوردم و دستانم را بی رمق بالا بردم و به تابوت کوبیدم که حاصلش صدای کمی بود.
- خدا... خدا!
سرفه ای کردم و این بار پاهایم را بالا بردم و به تابوت کوبیدم. فضای تاریک و تنگی که انگار من را هم به زور در آن جا داده بودند، داشت جانم را می گرفت. تکان خوردم و تکان خوردم و برخوردم با دیواره های تابوت حالم را بدتر کرد.
بغض نمی رفت، اشک نمی رفت، نظاره گر جان دادنم بودند، دنیا چه بی رحم شده بود؛ سنی نداشتم که زیر خاک بروم... بیست سال سنی نبود.
حداقل این همه با زجر حقم نبود، انگار تمام بی رحمی های دنیا جمع شده و امروز به یک باره بر سرم آوار شدند. دست به دامان همه شدم، تنها خودم حال خودم را می دانستم.
بدنم خیس از عرق بود، عرق ترس یا نبود هوا؟ نمی دانم کدام...
تابوت تکانی خورد... مات ماندم، چشمه اشکم به یک باره خشک شد، احساس می کردم در هوا معلقم! هنوز این تغییر مکان را هضم نکرده بودم که تابوت از آن بالا بر زمین افتاد. سرم محکم به در تابوت برخورد کرد و بعد محکم بر کف تابوت کوبیده شدم.
در عجب بودم که چه تابوتی بود که نمی شکست؟
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
پانی
1مشتاقم ببینم چی میشه 😶
۶ سال پیشزهرا
0عالیییی بود
۶ سال پیشElina
1میشه پارت بعدی و زودتر بزارید
۶ سال پیشالنا
0وای لطفا پارت بعدیش زودتربزارید
۶ سال پیشNasitam
3اهههههه الان میمیرع یااا نهههههه😑چرا انقد پارتاتون کوتااااهههههه😒😒
۶ سال پیشSahar
8من عاشق رمانای تخیلیم ب نظرم خیلی جالبه لطفا زودتر پارت بزار
۶ سال پیشبارین
3خوبه یکم زود زود پارت بزارید
۶ سال پیشآریا
8عالی نه ولی جالب بود
۶ سال پیشملینا
6عالیه عزیزم 😍همینطوری ادامه بده 💜
۶ سال پیشدختر شیطون
5عالی بود
۶ سال پیشآیدا
7مرسی شما بهترین برنامه رو دارین
۶ سال پیشمبینا
7بنظرم رمان جالبی میشه من ک تا الان دوسش داشتم❤❤
۶ سال پیش&
4کاااش پارت بعدی و زودتر بزاااررییییینننن😢
۶ سال پیشژیگول
3عالی بود
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زندگی
0خیلی کوتاهه