خلاصه رمان :
میگویند هرکس گذشتهاش را دفن کند، نجات پیدا میکند. اما من، تریستا، فقط یاد گرفتهام چطور روی گورِ حقیقت بایستم و لبخند بزنم. در سازمانی بزرگ شدم که کودکان با بوی خون قد میکشند و قلبها را مثل سلاح آموزش میدهند. وقتی بهترین دوستم، تنها کسی که در این برزخ به من وفادار بود، کشته شد و آخرین دستی که رویش لرزید، دست من بود، فهمیدم که اینجا هیچکس بیگناه نیست و باید خودم حقیقت را پیدا کنم. جستجویم برای یافتن قاتل، مرا به قلبی تاریک از دروغ و خیانت در دل همین سازمان کشاند؛ جایی که هر نفس، استنشاقِ دروغ است و عشق... عشق همان سمی است که داوطلبانه نوشیدم. حالا میدانم دشمن همیشه در آیینه است… شاید خودم، شاید کسی که بیش از همه به او اعتماد داشتم. در جایی که نور میمیرد و سایه زاده میشود، میان انتقامی که مرا خواهد بلعید و رازی که میتواند همه چیز را نابود کند، باید انتخاب کنم و این... اعترافِ من است اعترافِ تریستا، در آستانه سقوط!
قسمتی از متن رمان سایه زاد
دیانا اسدی نژاد
0مرسی مهربونمم نظر لطفته✨🥲
۲ هفته پیش۵۵۵۵۵
0اصلا رمان قشنگی نبود اما اعتراف می کنم جمله بندی هات سرشار از احساس قلبمو مچاله کرد ای کاش هیچ وقت نمی خوندمش اصلا انتظار همچین پایانی رو نداشتم و متاسفانه وقتی ناراحت می شم نمی تونم گریه کنم و این تا یه مدت طولانی توی ذهنم می مونه ای کاش پایان زیبا تری رو رقم می زدی ❤️
۳ هفته پیشدیانا اسدی نژاد
0اخی عزیزم ببخشید واقعن..🥲 ناراحت شدم که اینطور شدی ولی بازم ممنونم ازت🤍
۳ هفته پیشساغر
0رمانتون زیبا بود من فقط نظرمو گفتم ولی واقعا باید رمانتون و چاپ کنید
۳ هفته پیشدیانا اسدی نژاد
0عزیزدلمی اگه بشه که خیلی خوب میشه 🥲
۳ هفته پیشساغر
0رمانن فوق العاده جذابی بود، عالیی بود. امیدوارم رمان زیباتون به چاپ برسه چون لیاقت چاپ رو داره.
۳ هفته پیشدیانا اسدی نژاد
0وایی عزیزمم نمیدونی چقدر ذوق کردم با این پیامتت مرسی ازت مهربونم🥲✨
۳ هفته پیشفاطمه
0اون قولی که رادوین به تریستا داد که همه کسایی که بهش اسیب زدن را نابود میکنه خیلی قشنگ بود.به نظرم پایانش تلخ نبود اگه یکی زنده میموند اونجوری میشد گفت پایان تلخ اون ها باهم مردن و این دنیا پایان ماجرا نیست. میتونم خیلی واضح تو یک مکانی خارج از این دنیا اون هارا کنار هم ببینم
۴ هفته پیشدیانا اسدی نژاد
0وای مرسی که به این نکته توجه کردیی🎀✨
۴ هفته پیشAtena
0وایی جیغغیغیهمسنبنب ریدم تو این دست و کیبوردم خدایا منو بگیر فوحش ندم وای اون اکانت چیه دیگه منظورم رمانت بود ریدم تو ک*صدستی
۱ ماه پیشدیانا اسدی نژاد
0اوکیه دختر فهمیدمم🤣🤣
۱ ماه پیشAtena
0وای خدای من برای اولین اثر این معرکهه بود و خیلی خیلی قلم زیبایی داری عاشق قامت شدم تک تک اون نوشته ها بهم انرژی میدادن😭💕💕
۱ ماه پیشدیانا اسدی نژاد
0وای عشق منیبیی تموم جمله های تو هم بهم انرژی دادد بوس بهتت✨🤍
۱ ماه پیشAtena
0از ذوق زیاد قلمت رو نوشتم قامت دیگه خودت بفهم چقد ذوق کردم با اکانت😭😭😂
۱ ماه پیشبانو
0سلام خیلی رمان قشنگی بود درسته پایان تلخی داشت اما هم جالب بود هم قشنگ تمام صحنه هاش رو زیبا خلق کرده بودین امیدوارم همیشه موفق باشین تو این راه🌹
۱ ماه پیشدیانا اسدی نژاد
0مرسی از نگاه مهربون شما نظر لطفتونه✨🤍
۱ ماه پیشلنا
0با اینکه از رمانایی با پایان تلخ خوشم نمیاد و آخرش بغضی میشم اما خیلی قشنگ بود قلمتون مانا🤍💗
۱ ماه پیشدیانا اسدی نژاد
0عشق منی شما مهربونن🎀🥰
۱ ماه پیشبیدا
0این رمان یه شاهکاره:) خیلی خیلی خیلی قشنگ بود و دم نویسنده گرم واقعا قلمت عالیه و با داستانی که نوشتی خندیدم و گریه کردم.. اخرای داست هم قشنگ بود و غمگین چون رادوین و تریستا بهم نرسیدن دو جا اشکم بدجور دراومد اولی زمانی که ویلیام مرد و دومی هنگام پایان داستان که واقعا.. :)
۱ ماه پیشدیانا اسدی نژاد
0وای عزیزمم مرسی از اینکه کامنت به این قشنگی رو برام گذاشتی:)) خیلی خوشحالم کردی مهربون💕✨🤍 به این فکر کن که رها شدن و تو یه دنیای دیگه آزادانه با همن🥲🫠
۱ ماه پیشالینا
0واقعا رمان عالی بود خیلی قشنگ بود پایانش هم خوب بود هم بد
۲ ماه پیشدیانا اسدی نژاد
0مرسی مهربونن✨🤍
۱ ماه پیشیاسی
1واقعا رمان جذابی بود موفق باشی قشنگم با اینکه رمان اولت بود بینظیر بود امیدوارم رمانای بیشتری رو ازت ببینم💛🤗💋
۲ ماه پیشدیانا اسدی نژاد
0مرسی فداتشمم ممنون از نگاه قشنگت✨🤍
۲ ماه پیشدلبر
1سلام رمان خوبی بود ولی می تونست از این بهترم باشه واقعا متن هاشون خوب بودن ولی بنظرم اخرش طوری دیگه تموم میشد بهتر بود.. بازم موافق باشی درایند رمانهای قشنگ تری وجذاب تری بنویسی🤍🎀
۲ ماه پیشدیانا اسدی نژاد
0فدات بشم عزیزم مرسی از وقتی که گذاشتی🤍✨
۲ ماه پیشAylar
0میگم اول رمان مگه کسی که لارا رو کشت تریستا نبود ؟؟
۲ ماه پیشدیانا اسدی نژاد
0سلام عزیزدلم خوبی؟🤍 اولش اینطوری پیش خودش فکر می کرد ولی خب در آخر مشخص میشه به خاطر تاثیر قرصی بوده که به خوردش داده بودن حتی طی رمان هم بخاطر اینکه هی با خودش تکرار می کرد که مقصره، یه جورایی مغزش اون خیال رو به جای واقعیت می پذیره و این خیال دروغی هی بیشتر براش جا میوفتاد
۲ ماه پیش
نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

نجمه
0بهترین رمانی که خوندم دیانای هنرمندمم