دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه سایه زاد اثر دینا اسدی نژاد

رمان سایه زاد

  • زبان فارسی
  • 4K 👁
  • 93 ❤️
  • 64 💬

خلاصه رمان عاشقانه سایه زاد

می‌گویند هرکس گذشته‌اش را دفن کند، نجات پیدا می‌کند. اما من، تریستا، فقط یاد گرفته‌ام چطور روی گورِ حقیقت بایستم و لبخند بزنم. در سازمانی بزرگ شدم که کودکان با بوی خون قد می‌کشند و قلب‌ها را مثل سلاح آموزش می‌دهند. وقتی بهترین دوستم، تنها کسی که در این برزخ به من وفادار بود، کشته شد و آخرین دستی که رویش لرزید، دست من بود، فهمیدم که اینجا هیچ‌کس بی‌گناه نیست و باید خودم حقیقت را پیدا کنم. جستجویم برای یافتن قاتل، مرا به قلبی تاریک از دروغ و خیانت در دل همین سازمان کشاند؛ جایی که هر نفس، استنشاقِ دروغ است و عشق... عشق همان سمی است که داوطلبانه نوشیدم. حالا می‌دانم دشمن همیشه در آیینه است… شاید خودم، شاید کسی که بیش از همه به او اعتماد داشتم. در جایی که نور می‌میرد و سایه زاده می‌شود، میان انتقامی که مرا خواهد بلعید و رازی که می‌تواند همه چیز را نابود کند، باید انتخاب کنم و این... اعترافِ من است اعترافِ تریستا، در آستانه سقوط!

قسمتی از متن رمان سایه زاد

آنها همیشه همین طورند...
خوب بلدند رنگ سرخی خون را سفید کنند.
قشنگ می توانند جنازه ها را جوری سر به نیست کنند که انگار هیچوقت به دنیا نیامده اند.
همه ی افراد، یکی یکی از اتاق هایشان بیرون آمده و صدای همهمه هایشان سکوت درون سالن را می شکست.
با برخورد شانه ای به شانه ام به جلو پرت شدم و قبل از اینکه صورتم با کف درخشان سالن یکی شود، دستی مرا به سوی خود کشید و به سینه ستبری کوبیده شدم.
با بالا آوردن سرم با چشمان سبزی مواجه شدم که با نگرانی تمام بدنم را وارسی می کرد.
موهای بلوندش همچون آبشاری روی پیشانی اش فرود آمده و از آخرین باری که یاد دارم بلندتر شده.
نفس های داغش به گونه ی یخ زده ام، گرما می بخشید.
چشمانش روی زانوی پای چپم که احتمالا کبود شده بود، مدتی مکث کرد.
نگاهش را که به نگاهم دوخت، من آتش اظطراب را که تمام آن سبزی جنگل را سوزاند، دیدم.
- حالت خوبه؟
چه سوال نفرت انگیزی...
همیشه برایم سوال بود چرا بقیه سوالاتی می پرسند که جوابش را از قبل می دانند؟
ما تقصیری نداریم، خودشان دوست دارند دروغ بشنوند.
دوست دارند جواب هایی بشنوند که فقط خیالشان را راحت کند حتی اگر آن جواب، ذره ای به واقعیت نزدیک نباشد.
نه توان حرف زدن را داشتم و نه حوصله اش را.
همان طور که به چشم هایش خیره بودم، به آرامی سرم را تکان دادم و بازویم را از دستش جدا کردم و به راهم ادامه دادم.
هنوز چند قدمی نرفته بودم که مچ دستم از پشت کشیده شد.
سریع خودش را به من رساند و چشمانش را بند چشمانم کرد.
جوری نگاه تشنه خود را به من دوخته بود که انگار من آبی هستم که او را سیراب می کند.
که انگار می تواند تمام فروپاشی های روانی ام را با چشمانش ببیند و برای آنها دل بسوزاند.
موجی از احساسات درون دریای سبز رنگ چشمانش اوج گرفت و هنگام تلاقی با صخره چشمان بی حس من، سرکوب و محو شد.
انگار که بخواهد چیزی را که مدت هاست برای آن تمرین کرده، بگوید، لبانش را تر کرد...
- مواظب خودت باش و زودتر... زودتر خوب شو.
لطفا...
خوب شدن...
چه واژه ی غریبی برای من!
او خبر ندارد که دیگر چیزی از من باقی نمانده که مراقبش باشم.
هیچکس خبر ندارد.
سکوت کردم و نگاهم را از او جدا نکردم .
و آن زمان فهمیدم که حقیقت خیلی وقت است که پیروز شده و خودش را نشان داده.
در چهره ی ماتم زده ی من حتی سکوت حقیقت هم، بر فریاد دروغ پیروزبود.
شاید سرم گیج می رفت...
یا چشمانم چندتایی می دیدند ولی...
غم بدجور در آن جنگلهای سبز کلبه ساخته بود.
اندوه جوری رگه های سرخ خود را درون سپیدی چشمانش گسترانیده بود که انگار آتش زده بودند درختان جنگل را.
صدها احساس درون چهره اش فریاد سر می دادند تا شنیده شوند، ولی من در آن زمان رودی نبودم که بتوان آتش افروخته شده جنگل را خاموش کند...
یا حتی گوش شنوایی که بتواند آن احساسات پاک چشمانش را بشنود...
من در آن زمان یک هیچ مطلق بودم...
جیغ زنگی که امروز از دست من حسابی به ستوه آمده بود، دوباره بلند شد.
اوهم که انگار به خودش آمده باشد ، دستم را ول کرد و گفت:
- بیا سریعتر بریم.
تمامی درهای سالن باز شده و بادیگاردهای اطراف، مامورها را بازرسی بدنی می کردند.
جلوی پوزخند زدنم را نگرفتم.
آنها حتی از خودی هم می ترسند.
البته باید هم ترسید!
وقتی ماری یک بچه مار را بزرگ می کند و به آن نیش زدن می آموزد، باید انتظار نیش خوردن هم داشته باشد.
ساعت بزرگ روی دیوار سالن، چند دقیقه مانده به هفت صبح را نشان میداد و این یعنی جلسه، کمی دیگر شروع میشد.
آخرین باری که اینجا بودم را به یاد می آورم.
او هم بود.
با تستی که برایم آورده بود و غرهایی که چرا زودتر بیدار نشدم تا به تایم صبحانه برسم، به جانم می زد.
ناخداگاه با یادآوری آن خاطرات شیرین، لبخندی به لطافت اولین باران بهار، بر لبانم نقش بست ولی خیلی زود صاعقه زد و باران بهاری به سیلی در زمستان تبدیل شد.
صدای قدم های سنگین شان با ماشه کشیدن بادیگاردهای دور تا دور سالن همزمان شد.
و بوی عطر گران قیمت شان، از قدم هایشان پیشی گرفت.
اول بوی تلخ بلک فنتم بود که نشان از ورود رئیس بزرگ داد.
گابریل.
مردی که در دهه 50 زندگش اش بود و روز به روز بیشتر در کثافت و لجن غرق می شد.
حتی کت و شلوار هوگو باس خاکستری اش یا کراوات و زنجیری که به جلیقه اش هم وصل بود، نمی توانست به آن شیطان، وجهی انسانی ببخشد.
خیلی نگذشت که رایحه گرم گرند سوار، در شامه ام پیچید.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان سایه زاد
  • Sara

    0

    بعدازمدت هایه رمان خیلی قشنک خوندم وواقعابه دلم نشست ممنون ازت نویسنده ی عزیزم✨️💐امیدوارم توی این سبک رمان های بیشتری واسمون بنویسی🫂

    ۲ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    عزیزدلمیی:)) نظر لطفته مهربونن خوشحالم که دوست داشتی 🥲🤍✨

    ۲ هفته پیش
  • Sara

    0

    فداتشم من عزیزم.🫂🌱💐✨️

    ۲ هفته پیش
  • فائزه

    1

    همه رمانای جدید باگ خوردن اصلانمیارن نه تنهابرامن خیلیانوشتن لطفاپیگیری کنید

    ۴ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    سلام عزیزدلم ببخشید بخدا کاری از من ساخته نیست خودمم خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم. از طریق سایت یه امتحان بکن ببین اون نمیاره

    ۴ هفته پیش
  • دلارام

    4

    سلام مرسی رمان خوبی بود ولی میشه رمان های بعدی که می نویسی زیاد کتابی حرف نزن و اینکه میشه یه رمانی بنویس که دختر توسط یه خلافکار دزیده میشه بعد عاشق هم میشن یه همچین چیزی تو همین مایه ها باشه

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    سلام عزیزم مرسی🤍 واکنش منی که رمان بعدی که نوشتم تینیجری و مدرسه ایه:🤣😅 ولی اون کتابی نیست😀

    ۱ ماه پیش
  • ملینا

    0

    سلام عزیزم میشه لطفا بگی رمان بعدیت چیه ؟؟

    ۴ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    سلام عزیز دلم🤍 رمان بعدیم یه رمان تینیجری و مدرسه ایه.. و راستش خیلیی با این یکی فرق داره در حدی که خودمم باورم نمیشه دوتاشون رو من نوشته باشم😂 اسمش آکادمی بلک ووده ولی اینکه کی منتشر بشه رو نمی دونم واقعا ببخشید دیرجوابت رو دادم پیامت تازه برام اومده🥲

    ۴ هفته پیش
  • ملینا

    0

    فدات بشم ممنن ممنونم

    ۴ هفته پیش
  • شبنم

    0

    رمانتون باز نمیشه یه فصل برام میاد البته چندین رمان دانلود کردم اینجوری میشه لطفا رفع اشکال کنید

    ۴ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    سلام عزیزدلم بخدا من اطلاعی ندارم کاری هم از دستم بر نمیاد خودِ پشتیبانی باید پیگیری کنه ولی خیلی ناراحت شدم.. ببین از طریق سایت هم نمی تونی بخونی؟ فقط توی گوگل سرچ بزنی دنیای رمان بیاره برات

    ۴ هفته پیش
  • آرتمیس

    0

    سلام عزیزم اول یه خسته نباشید حسابی دوم از بس جزاب بود من تو دو ساعت و خورده ای خوندمش سوم کمتر کتابی گفتن باعث میشه راحت تر با داستان پیش بری چهارم کاش آخرش خوب تموم میشد پنجم نسبت با کار اول عالی بود موفق باشی

    ۴ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    سلام قشنگمم🤍 اول مرسی از اینکه اینقدر قشنگ بنظرت رو بیان کردی دوم مرسی از اینکه وقت گذاشتی و خوندیش و خوشت اومده سوم با خوندن نظرت یه لبخند گنده رو لبم اومده و روزم ساخته شد ممنون ازت:)

    ۴ هفته پیش
  • آرتمیس

    0

    خوشحالم که خوشحال شدی عزیزم آینده خیلی خوبی تو نویسندگی داری کارت خیلی قشتنگه و اینکه اینقدر قشنگ فصل بندی کردی من فکر نمی کردم کار اولا باشه همینطور پرقدرت ادامه بده😘

    ۴ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    فدای تو عزیزدلم مرسی از مهربونیتت💋✨

    ۴ هفته پیش
  • متین

    0

    کار به پایانش ندارم هم خوب بود هم بد ولی بهتر از این بود که یک نفر بمیره یک نفر زنده باشه بیان احساسات عالی بود چه برای لارا چه برای دویت داشتن رادوین رمان و دوست داشتم♥️

    ۴ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    مرسی عزیزمم چقدر خوشحال شدم که خوشت اومده و دوست داشتی کلی ممنون ازت مهربون✨🤍

    ۴ هفته پیش
  • اَسماء

    0

    سلام با اینکه رمان اولت بودو موضوع تکراری و یه ایراداتی داشت ولی بازم من قلمت رو دوست داشتم مثل همین احساسات و جملات قشنگی که تو این جهنم به وجود آوردی با اینکه من پایانش رو دوست نداشتم ولی خیلی خوب بود که همه چیز تموم شد امیدوارم همیشه موفق باشی

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    عزیزدلم:) مرسی از اینکه نظرت رو بهم گفتی بخشید اگه خوشت نیومده بود ولی بازم منون که وقت گذاشتی و خوندیش✨🤍

    ۱ ماه پیش
  • اَسماء

    0

    منظورم این نبود که دوستش نداشتم خیلی خوب نوشتی ولی من اصولا پایانهای خوش رو دوست دارم که اونم سلیقه اس دیگه. به امید آثار بعدی از تو عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    وای مرسی زیبا جان:) عشق منی شما✨🤍🥲

    ۱ ماه پیش
  • الف

    1

    خب خواهر من بگو😢 من میرم بخونم امیدوارم پایانش خوش باشه

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    وای مرسی به محض اینکه تموم کردی بیا از احساسات بهم بگو:) اینم اکانت تل*گ*رامه ***

    ۱ ماه پیش
  • الف

    0

    دوستان این رمان پایانش خوشه؟؟؟

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    1

    هعی از مسیر لذت بر😅😂:)

    ۱ ماه پیش
  • رنیسا

    0

    ببخشید من هنوز شروع نکردم پایانش خوش هست ؟

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    شروعش که کردی وقتی که تموم شد بیا نظرت به خودم بگو😅😂 *** اکانت *** اگه دوست داشتی🤍

    ۱ ماه پیش
  • نشمین

    0

    با وجود اینکه اولین اثرت بود خیلی جذاب بود امیدوارم موفق بشی و رمانهای بیشتری ازت ببینم

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    1

    فدات بشممم مرسی از نگاه قشنگت✨🤍 خیلی خوشحالم کردی با کامنتت مهربون

    ۲ ماه پیش
  • نشمین

    0

    رمانت عالی بود خسته نباشی

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    قربونت برم مرسی عزیزکم🤍:)

    ۲ ماه پیش
  • Nary

    1

    رمانت خیلی قشنگ بود ولی آخرش بد تموم شد نباید دختره و پسره میمردن ولی بازم رمانت خیلی قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نزاد

    0

    مرسی از نگاهت قشنگم💋✨

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    1

    خیلی رمانش رو دوست داشتم از خوندنش لذت بردم بااینکه اولین اثرنویسنده بود ولی بسیار عالی وادبی نوشته شده بود .بسیار زیبا وجداب بود.

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    فدات بشم الهه مهربون:) مرسیی✨

    ۲ ماه پیش
  • مینا

    0

    خیلی عالی و متفاوت بود

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    مرسی عزیزدلممم✨🤍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    مزخرف بود.اول تا آخر مسخره

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    بازم مرسی عزیزم✨

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!