دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه سایه زاد اثر دینا اسدی نژاد

رمان سایه زاد

  • زبان فارسی
  • 5.7K 👁
  • 110 ❤️
  • 93 💬

خلاصه رمان :

می‌گویند هرکس گذشته‌اش را دفن کند، نجات پیدا می‌کند. اما من، تریستا، فقط یاد گرفته‌ام چطور روی گورِ حقیقت بایستم و لبخند بزنم. در سازمانی بزرگ شدم که کودکان با بوی خون قد می‌کشند و قلب‌ها را مثل سلاح آموزش می‌دهند. وقتی بهترین دوستم، تنها کسی که در این برزخ به من وفادار بود، کشته شد و آخرین دستی که رویش لرزید، دست من بود، فهمیدم که اینجا هیچ‌کس بی‌گناه نیست و باید خودم حقیقت را پیدا کنم. جستجویم برای یافتن قاتل، مرا به قلبی تاریک از دروغ و خیانت در دل همین سازمان کشاند؛ جایی که هر نفس، استنشاقِ دروغ است و عشق... عشق همان سمی است که داوطلبانه نوشیدم. حالا می‌دانم دشمن همیشه در آیینه است… شاید خودم، شاید کسی که بیش از همه به او اعتماد داشتم. در جایی که نور می‌میرد و سایه زاده می‌شود، میان انتقامی که مرا خواهد بلعید و رازی که می‌تواند همه چیز را نابود کند، باید انتخاب کنم و این... اعترافِ من است اعترافِ تریستا، در آستانه سقوط!

قسمتی از متن رمان سایه زاد

آنها همیشه همین طورند...
خوب بلدند رنگ سرخی خون را سفید کنند.
قشنگ می توانند جنازه ها را جوری سر به نیست کنند که انگار هیچوقت به دنیا نیامده اند.
همه ی افراد، یکی یکی از اتاق هایشان بیرون آمده و صدای همهمه هایشان سکوت درون سالن را می شکست.
با برخورد شانه ای به شانه ام به جلو پرت شدم و قبل از اینکه صورتم با کف درخشان سالن یکی شود، دستی مرا به سوی خود کشید و به سینه ستبری کوبیده شدم.
با بالا آوردن سرم با چشمان سبزی مواجه شدم که با نگرانی تمام بدنم را وارسی می کرد.
موهای بلوندش همچون آبشاری روی پیشانی اش فرود آمده و از آخرین باری که یاد دارم بلندتر شده.
نفس های داغش به گونه ی یخ زده ام، گرما می بخشید.
چشمانش روی زانوی پای چپم که احتمالا کبود شده بود، مدتی مکث کرد.
نگاهش را که به نگاهم دوخت، من آتش اظطراب را که تمام آن سبزی جنگل را سوزاند، دیدم.
- حالت خوبه؟
چه سوال نفرت انگیزی...
همیشه برایم سوال بود چرا بقیه سوالاتی می پرسند که جوابش را از قبل می دانند؟
ما تقصیری نداریم، خودشان دوست دارند دروغ بشنوند.
دوست دارند جواب هایی بشنوند که فقط خیالشان را راحت کند حتی اگر آن جواب، ذره ای به واقعیت نزدیک نباشد.
نه توان حرف زدن را داشتم و نه حوصله اش را.
همان طور که به چشم هایش خیره بودم، به آرامی سرم را تکان دادم و بازویم را از دستش جدا کردم و به راهم ادامه دادم.
هنوز چند قدمی نرفته بودم که مچ دستم از پشت کشیده شد.
سریع خودش را به من رساند و چشمانش را بند چشمانم کرد.
جوری نگاه تشنه خود را به من دوخته بود که انگار من آبی هستم که او را سیراب می کند.
که انگار می تواند تمام فروپاشی های روانی ام را با چشمانش ببیند و برای آنها دل بسوزاند.
موجی از احساسات درون دریای سبز رنگ چشمانش اوج گرفت و هنگام تلاقی با صخره چشمان بی حس من، سرکوب و محو شد.
انگار که بخواهد چیزی را که مدت هاست برای آن تمرین کرده، بگوید، لبانش را تر کرد...
- مواظب خودت باش و زودتر... زودتر خوب شو.
لطفا...
خوب شدن...
چه واژه ی غریبی برای من!
او خبر ندارد که دیگر چیزی از من باقی نمانده که مراقبش باشم.
هیچکس خبر ندارد.
سکوت کردم و نگاهم را از او جدا نکردم .
و آن زمان فهمیدم که حقیقت خیلی وقت است که پیروز شده و خودش را نشان داده.
در چهره ی ماتم زده ی من حتی سکوت حقیقت هم، بر فریاد دروغ پیروزبود.
شاید سرم گیج می رفت...
یا چشمانم چندتایی می دیدند ولی...
غم بدجور در آن جنگلهای سبز کلبه ساخته بود.
اندوه جوری رگه های سرخ خود را درون سپیدی چشمانش گسترانیده بود که انگار آتش زده بودند درختان جنگل را.
صدها احساس درون چهره اش فریاد سر می دادند تا شنیده شوند، ولی من در آن زمان رودی نبودم که بتوان آتش افروخته شده جنگل را خاموش کند...
یا حتی گوش شنوایی که بتواند آن احساسات پاک چشمانش را بشنود...
من در آن زمان یک هیچ مطلق بودم...
جیغ زنگی که امروز از دست من حسابی به ستوه آمده بود، دوباره بلند شد.
اوهم که انگار به خودش آمده باشد ، دستم را ول کرد و گفت:
- بیا سریعتر بریم.
تمامی درهای سالن باز شده و بادیگاردهای اطراف، مامورها را بازرسی بدنی می کردند.
جلوی پوزخند زدنم را نگرفتم.
آنها حتی از خودی هم می ترسند.
البته باید هم ترسید!
وقتی ماری یک بچه مار را بزرگ می کند و به آن نیش زدن می آموزد، باید انتظار نیش خوردن هم داشته باشد.
ساعت بزرگ روی دیوار سالن، چند دقیقه مانده به هفت صبح را نشان میداد و این یعنی جلسه، کمی دیگر شروع میشد.
آخرین باری که اینجا بودم را به یاد می آورم.
او هم بود.
با تستی که برایم آورده بود و غرهایی که چرا زودتر بیدار نشدم تا به تایم صبحانه برسم، به جانم می زد.
ناخداگاه با یادآوری آن خاطرات شیرین، لبخندی به لطافت اولین باران بهار، بر لبانم نقش بست ولی خیلی زود صاعقه زد و باران بهاری به سیلی در زمستان تبدیل شد.
صدای قدم های سنگین شان با ماشه کشیدن بادیگاردهای دور تا دور سالن همزمان شد.
و بوی عطر گران قیمت شان، از قدم هایشان پیشی گرفت.
اول بوی تلخ بلک فنتم بود که نشان از ورود رئیس بزرگ داد.
گابریل.
مردی که در دهه 50 زندگش اش بود و روز به روز بیشتر در کثافت و لجن غرق می شد.
حتی کت و شلوار هوگو باس خاکستری اش یا کراوات و زنجیری که به جلیقه اش هم وصل بود، نمی توانست به آن شیطان، وجهی انسانی ببخشد.
خیلی نگذشت که رایحه گرم گرند سوار، در شامه ام پیچید.


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 111 رای
5 ★
42%
4 ★
53%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سایه زاد

  • نجمه

    0

    بهترین رمانی که خوندم دیانای هنرمندمم

    ۲ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    مرسی مهربونمم نظر لطفته✨🥲

    ۲ هفته پیش
  • ۵۵۵۵۵

    0

    اصلا رمان قشنگی نبود اما اعتراف می کنم جمله بندی هات سرشار از احساس قلبمو مچاله کرد ای کاش هیچ وقت نمی خوندمش اصلا انتظار همچین پایانی رو نداشتم و متاسفانه وقتی ناراحت می شم نمی تونم گریه کنم و این تا یه مدت طولانی توی ذهنم می مونه ای کاش پایان زیبا تری رو رقم می زدی ❤️

    ۳ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    اخی عزیزم ببخشید واقعن..🥲 ناراحت شدم که اینطور شدی ولی بازم ممنونم ازت🤍

    ۳ هفته پیش
  • ساغر

    0

    رمانتون زیبا بود من فقط نظرمو گفتم ولی واقعا باید رمانتون و چاپ کنید

    ۳ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    عزیزدلمی اگه بشه که خیلی خوب میشه 🥲

    ۳ هفته پیش
  • ساغر

    0

    رمانن فوق العاده جذابی بود، عالیی بود. امیدوارم رمان زیباتون به چاپ برسه چون لیاقت چاپ رو داره.

    ۳ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    وایی عزیزمم نمیدونی چقدر ذوق کردم با این پیامتت مرسی ازت مهربونم🥲✨

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    اون قولی که رادوین به تریستا داد که همه کسایی که بهش اسیب زدن را نابود میکنه خیلی قشنگ بود.به نظرم پایانش تلخ نبود اگه یکی زنده میموند اونجوری میشد گفت پایان تلخ اون ها باهم مردن و این دنیا پایان ماجرا نیست. میتونم خیلی واضح تو یک مکانی خارج از این دنیا اون هارا کنار هم ببینم

    ۴ هفته پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    وای مرسی که به این نکته توجه کردیی🎀✨

    ۴ هفته پیش
  • Atena

    0

    وایی جیغغیغیهمسنبنب ریدم تو این دست و کیبوردم خدایا منو بگیر فوحش ندم وای اون اکانت چیه دیگه منظورم رمانت بود ریدم تو ک*صدستی

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    اوکیه دختر فهمیدمم🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • Atena

    0

    وای خدای من برای اولین اثر این معرکهه بود و خیلی خیلی قلم زیبایی داری عاشق قامت شدم تک تک اون نوشته ها بهم انرژی میدادن😭💕💕

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    وای عشق منیبیی تموم جمله های تو هم بهم انرژی دادد بوس بهتت✨🤍

    ۱ ماه پیش
  • Atena

    0

    از ذوق زیاد قلمت رو نوشتم قامت دیگه خودت بفهم چقد ذوق کردم با اکانت😭😭😂

    ۱ ماه پیش
  • بانو

    0

    سلام خیلی رمان قشنگی بود درسته پایان تلخی داشت اما هم جالب بود هم قشنگ تمام صحنه هاش رو زیبا خلق کرده بودین امیدوارم همیشه موفق باشین تو این راه🌹

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    مرسی از نگاه مهربون شما نظر لطفتونه✨🤍

    ۱ ماه پیش
  • لنا

    0

    با اینکه از رمانایی با پایان تلخ خوشم نمیاد و آخرش بغضی میشم اما خیلی قشنگ بود قلمتون مانا🤍💗

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    عشق منی شما مهربونن🎀🥰

    ۱ ماه پیش
  • بیدا

    0

    این رمان یه شاهکاره:) خیلی خیلی خیلی قشنگ بود و دم نویسنده گرم واقعا قلمت عالیه و با داستانی که نوشتی خندیدم و گریه کردم.. اخرای داست هم قشنگ بود و غمگین چون رادوین و تریستا بهم نرسیدن دو جا اشکم بدجور دراومد اولی زمانی که ویلیام مرد و دومی هنگام پایان داستان که واقعا.. :)

    ۱ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    وای عزیزمم مرسی از اینکه کامنت به این قشنگی رو برام گذاشتی:)) خیلی خوشحالم کردی مهربون💕✨🤍 به این فکر کن که رها شدن و تو یه دنیای دیگه آزادانه با همن🥲🫠

    ۱ ماه پیش
  • الینا

    0

    واقعا رمان عالی بود خیلی قشنگ بود پایانش هم خوب بود هم بد

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    مرسی مهربونن✨🤍

    ۱ ماه پیش
  • یاسی

    1

    واقعا رمان جذابی بود موفق باشی قشنگم با اینکه رمان اولت بود بینظیر بود امیدوارم رمانای بیشتری رو ازت ببینم💛🤗💋

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    مرسی فداتشمم ممنون از نگاه قشنگت✨🤍

    ۲ ماه پیش
  • دلبر

    1

    سلام رمان خوبی بود ولی می تونست از این بهترم باشه واقعا متن هاشون خوب بودن ولی بنظرم اخرش طوری دیگه تموم میشد بهتر بود.. بازم موافق باشی درایند رمانهای قشنگ تری وجذاب تری بنویسی🤍🎀

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    فدات بشم عزیزم مرسی از وقتی که گذاشتی🤍✨

    ۲ ماه پیش
  • Aylar

    0

    میگم اول رمان مگه کسی که لارا رو کشت تریستا نبود ؟؟

    ۲ ماه پیش
  • دیانا اسدی نژاد

    0

    سلام عزیزدلم خوبی؟🤍 اولش اینطوری پیش خودش فکر می کرد ولی خب در آخر مشخص میشه به خاطر تاثیر قرصی بوده که به خوردش داده بودن حتی طی رمان هم بخاطر اینکه هی با خودش تکرار می کرد که مقصره، یه جورایی مغزش اون خیال رو به جای واقعیت می پذیره و این خیال دروغی هی بیشتر براش جا میوفتاد

    ۲ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️