دوست داشتی؟
رمان زندگی تصادفی اثر ساجده تاجیک

رمان زندگی تصادفی

  • زبان فارسی
  • 71.3K 👁
  • 50 ❤️
  • 63 💬

خلاصه رمان :

داستان در مورد زندگی افسون، یه دختره خدمتکاره که یه روز صبر و تحملش رو از دست میده و بدون هیچ پشتوانه‌ای از عمارت بزرگی که توش کار میکنه، بیرون میزنه. ولی با یه تصادف زندگیش کاملا عوض میشه…

قسمتی از متن رمان زندگی تصادفی

- آره. لباس کارگرا اینه ببین مهمونا چی میپوشن.
روسری ساتن مشکیم رو باز و بسته کردم وگفتم:
- بدو بریم.
سریع با هم رفتیم بیرون. اکرم تا دیدمون، اومد جلو و گفت:
- دخترا زود برید بالا آقا کارتون داره.
منو شیرین نگاهی به هم انداختیم و رفتیم بالا. چند تا ضربه به در زدم که بالاخره صداش اومد.
- بیا تو.
با هم وارد شدیم و سلام کردیم. نگاهی به ما انداخت و گفت:
- من گفتم دو نفر؟؟!
و رو به شیرین گفت:
- تو میتونی بری.
شیرین چشمی گفت و رفت بیرون. امیر حسین زُل زده بود بهم و چیزی نمیگفت. نفس پر صدایی کشیدم و گفتم:
- کاری با من داشتید؟
سرشو تکون داد و گفـت:
- آره. برام یه لباس انتخاب کن.
همیشه از امر کردن بدم میومد. میمرد بگه میشه انتخاب کنی؟ سرمو تکون دادمو رفتم سمت لباسایی که روی تخت گذاشته بود.
همشون قشنگ بودن ولی چون اون پوستش سفید بود به نظرم قرمز بیشتر بهش میومد. به خاطر همین یه بلوز چهارخونه قرمز مشکی رو با کت و شلوار مشکیش کنار گذاشتم و گفتم:
- اینا چطورن؟
نگاهم کردو گفت:
- میخوای باهات سِت باشم؟
از حرفش جا خوردم. با خونسردی گفتم:
- نخیر آقا. به نظرم اینا بهتون بیشتر میاد. بازم خودتون میدونید.
اصلا از نگاه خیره و مسخره ش خوشم نمیومد. خیلی راحت تیشرتش رو درآورد و لباس رو برداشت. سریع گفتم:
- اگه با من کاری ندارید برم؟
- نه کارت دارم.
لباسش رو پوشید و جلوی آینه ایستاد. دستی توی موهاش کشید و گفت:
- از مو درست کردن چیزی میدونی؟
با تعجب نگاهش کردم که گفت:
- موهام رو درست کن.
و روی صندلی نشست و با پوزخندش به من خیره شد. دندونام رو روی هم فشار دادمو رفتم سمتش. موهاش رو خیلی ساده درست کردم که خیلی خشگل شد.
ولی چه فایده؟ قیافه داشت، اخلاق نداشت. تقریبا یه ساعتی ازم کار کشید آخر هم گفت:
- میتونی بری.
بدون هیچ تشکری. به این رفتار عادت کرده بودم. نیشخندی زدمو رفتم سمت در.
- تو که سیاهی نباید لباس قرمز بپوشی.
سر جام ایستادم. با من بود؟
برگشتم نگاهش کردم که گفت:
- با این لباس سیاه تر شدی.
خیلی بهم برخورد. من اصلا سیاه نبودم. سبزه هم نبودم حتی. فهمیدم میخواد حرصم رو دربیاره. لبخندی زدمو گفتم:
- ما حق انتخاب نداریم آقا. لباسها رو مهتا خانوم انتخاب کردن.
دستش رو زیر چونه ش گذاشت و گفت:
- یه چرخ بزن ببینم.
متعجب نگاهش کردم که گفت:
- گوشات مشکل داره. چرا باید هر حرفی رو دوبار بزنم؟
دندونام رو وری هم فشار دادمو یه چرخ زدم. سرشو تکون دادو گفت:
- هیکلت بد نیست.
این بی ادبی هاش رو پای این گذاشتم که تازه برگشته و چیزی از آداب ما نمیدونه. به خاطر همین چیزی نگفتم.
- باز اون دختره... اسمش چی بود؟ آها شیرین... از تو بهتره.
- فکر نمیکنم نظر خواسته باشم؟
ابروش رو بالا داد و گفت:
- تو حق نداری هیچی بخوای. درسته؟
دستم رو مشت کردم و گفتم:
- من هزار تا کار دارم. با اجازه.
و بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای باشم اومدم بیرون. از عصبانیت دوست داشتم سرمو بکوبم توی دیوار.
تقریبا نیم ساعت بعد مهمونها اومدن و ما هم طبق وظیفه مون مشغول بودیم.
سینی نوشیدنی ها رو برداشتم و رفتم توی سالن. مثله دفعات قبل به همه تعارف کردم و داشتم برمیگشتم که صدای امیرحسین رو شنیدم.
- دو تا نوشیدنی برامون بیار.
نگاهش کردم. یه پسر مثل خودش کنارش بود. از پوزخند روی لباشون حرصم گرفت. آروم سرمو تکون دادمو گفتم:
- چشم.
تحمل رفتار این پسره برام سخت بود. نمیدونم چرا فقطم گیر داده به من. همینطور داشتم غر میزدم که یکدفعه یکی زد روی شونم. با ترس برگشتم عقب که یه خانوم سی و پنج، شش ساله رو دیدم که داشت با لبخند نگاهم میکرد.


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 50 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان زندگی تصادفی

  • ثنا

    0

    چند تا نکته 1_خسته نباشی2_چرا انقدر راجب یسری چیزا سر بسته توضیح دادی مثلا تهش نیما و باران چیشذن نگار اصن کجا بود بعدش کجا رفت رابطه ی بین سپیده و شایان چجوری شکل گرفت که به ازدواج رسید 3_وقتی دارین رمان مینویسین از اول بخونین ایراداشو بگیرین الان این چه وعضشه که خواننده ها هنگ میکنن که الان چیشد

    ۳ روز پیش
  • یلدا

    0

    واقعا افتصاح و بی سر و ته ....چی شد ک افسون و جای نگار اشتباه گرفتن ونگار کجا بود .کلا پر از باگ و مزخرف بود

    ۶ ماه پیش
  • Yalda

    1

    واقعا افتصاح و بی سر و ته ....چی شد ک افسون و جای نگار اشتباه گرفتن ونگار کجا بود .کلا پر از باگ و مزخرف بود

    ۶ ماه پیش
  • شیوا

    2

    واقعا دوسش نداشتم اخه چطورممکنه یه خانواده فرق بچه خودشون رو با یکی،دیگ ندونن؟بعد دیگ اصلا درمورد خانواده نگار و نگار چیزی ننوشته بود

    ۸ ماه پیش
  • ati

    0

    خیلی چرت بود😒

    ۸ ماه پیش
  • هنا

    0

    داستانش جالب نبود

    ۸ ماه پیش
  • ستیا

    1

    الناز چقدر مثل منه کاراش والا راست گفتن که دخترای و خوب همیشه تنهان اون از اون سپیده و اونم از نگار تقلبی کلفت که ببین چ زندگی راه انداخته برا خودش!

    ۸ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    عالی بود یکی از بهترین رمانهای که خونده بودم

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    این رمان خییییلی مسخره تموم شد یعنی چی اخرش ☹️🙄

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    رمان خوبی بود و در کل جذاب

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    اصلا عالی بدون هیچ ایرادی

    ۲ سال پیش
  • ماهور

    3

    چرا اینطوریه؟ هزارتا پسر هست بعد الان که نظر هارو میخونم میبینمتهش با بهزاد اوکی میشه 😑😑 روالی خانم نویسنده؟

    ۲ سال پیش
  • Hadis

    1

    خیلی رومان خوبی بود مخصوصا که افسون به بهزاد رسید آخرش😍🥲

    ۲ سال پیش
  • پری

    1

    رمان جالبی نبود و اونقدر آدم جذب خودش نمی کرد آدم از ادامه خوندنش دست میکشید

    ۳ سال پیش
  • سحر 35

    2

    خوب بود قشنگ بود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️