دوست داشتی؟
رمان مافیایی عاشقانه سندروم ژرفا اثر ستایش حیدری، کاور اصلی رمان

رمان سندروم ژرفا | اولین شکاف

  • زبان فارسی
  • 2.5K 👁
  • 45 ❤️
  • 326 💬

خلاصه رمان :

رمان سندروم ژرفا | اولین شکاف اثر ستایش حیدری، یک رمان عاشقانه، مافیایی، دارک رومنس و روانشناختی است که داستان فادیا، دختری آرام و عاشق پیانو را روایت می‌کند. ورود متئو و رستاک به زندگی او، فادیا را میان عشق، خطر، وابستگی و رازهای تاریک گذشته گرفتار می‌کند؛ جایی که اعتماد می‌تواند به نابودی ختم شود.

فادیا، دختر نوجوانی که سال‌ها آرامش خود را در میان کلاویه‌های پیانو پیدا کرده، زندگی‌ای ساکت و کنترل‌شده دارد؛ تا زمانی که ورود ناگهانی متئو، مردی مرموز با گذشته‌ای پنهان، این تعادل را برهم می‌زند. نزدیکی متئو به فادیا، او را وارد مسیری می‌کند که دیگر شباهتی به دنیای امن و آشنایش ندارد. در همین میان، نام و حضور رستاک، مردی قدرتمند و خطرناک که سایه‌اش بر زندگی متئو سنگینی می‌کند، کم‌کم وارد دنیای فادیا می‌شود. با پیچیده‌تر شدن رابطه میان این سه نفر، فادیا خود را درگیر معمایی می‌بیند که نه‌تنها گذشته، بلکه احساساتش را نیز زیر سؤال می‌برد. او میان دو نیروی متفاوت قرار می‌گیرد؛ یکی، قدرتی که او را به سمت خطر و حقیقت می‌کشاند، و دیگری، احساسی عمیق اما دردناک که امنیت و ویرانی را هم‌زمان در خود دارد. در این مسیر، فادیا باید با ترس‌ها، وابستگی‌ها و انتخاب‌هایی روبه‌رو شود که می‌توانند سرنوشتش را برای همیشه تغییر دهند. «سندروم ژرفا» روایتی از سقوط در لایه‌های تاریک ذهن، عشق‌های پیچیده و مرز باریک میان اعتماد و نابودی است.

قسمتی از متن رمان سندروم ژرفا | اولین شکاف

برای دخترک، سالها؛ و برای پسر، کوتاهتر از هزارمِ ثانیه.
گویی متوجه شد که سنگینی نگاهِ او رویش افتاده؛ چشمانش را برگرداند در همان لحظه قفل آئینه شد. انعکاسِ براقِ سبزرنگِ چشمان او، باعث شد تنش بلرزد.
پسرک تعلل را کنار گذاشت. همانطور که خواست از ماشین پیاده شود و به سمت دخترک برود، دستی را مانعاش شد.
«قربان… ممکنه برن پیش پلیس و چهرهتون
رو شناسایی کنن. اجازه بدید من موضوع رو حل کنم.»
سپس دستش رفت سمت شاهکش، همان چیزی که از گردنش آویزان بود، همان چیزی که آویزِ امنِ او به شمار میآمد.
میخواست قفل را باز کند که پسر، با آرامشی همیشگی، دستش را کنار زد و زیر لب فقط یک کلمه زمزمه کرد:
«هیچکس از ماشین بیرون نمیاد.»
بعد، بیتوجه به صدا زدنهای مکررِ محافظها، با جهشی بلند از ون به بیرون پرید. از آن ارتفاع زیاد، روی هر دو پایش فرود آمد.
حالا دیگر، او کاملاً در دیدرسِ دخترک بود.
پسرک یک قدم به جلو برداشت. نگاه پسر هنوز هم محوِ چشمان او بود. مطمئن بود که بعد از فرار، حتی اگر بخواهد هم نمیتواند چهرهاش را به خاطر بیاورد؛ چون انعکاسِ چراغهای تیر برق در چشمان او،به قولِ فادیا؛نوری سبزرنگ و اهریمنی ساخته بود.
دخترک انگار تازه به خودش آمده باشد، با هر قدمی که او به سمتش برمیداشت، همانطور که روی شنهای کنار کوچه افتاده بود میخزید و عقب میرفت.
با هر قدم، لرزی بر جان و قلبِ فادیا میافتاد.
تا به حدی که مطمئن بود اگر بتواند جان سالم به در ببرد، دیگر پایش را از خانه بیرون
نمیگذارد و تا ابد در کنارِ آکام میماند.
و از آن طرف…
پسری که عاشقِ بازی با طعمهاش بود، برای این که ترس بیشتری به جانِ دخترک تزریق کند، گامهایی بلند اما آرام برمیداشت.
به عبارتی دیگر، داشت مرگی تدریجی برای او فراهم میکرد.
فادیا نمیدانست در آن لحظه آن نیرو را از کجا آورد…
بینشان فقط چند قدمی فاصله بود، اما شدت و همزمان لرزِ پاهایش باعث شد از جا برخیزد؛ همان لحظه.
از ضعفِ زیاد، پاهایش روی هم رفتند و کتانیاش تقریبا از پایش در آمد.
«آییی...»
با صورت به زمین خورد و همین اتفاق، خندهای کمجان بر لبِ پسرک نشاند.
در همان جایش ایستاد و به نمایشی که دخترِ مقابلش به پا کرده بود، خیره شد.
فادیا در ذهنش تنها یک جمله را پشت سر هم تکرار میکرد:
«تو میتونی باید فرار کنی.»
«تو میتونی باید فرار کنی.»
«تو میتونی باید فرار کنی.»
و بعد… بیتوجه به این که لنگهی کفشش از پایش در آمده بود، صورتش خاکی شده بود، و کفِ هر دو دستش بر اثر ضربه بر کفِ آسفالت، تماما غرق در خون… با جهشی از جا برخاست و لنگانلنگان در تلاش برای دور شدن بود.
پسرک دست به سینه، تنها با صورتی خنثی به او خیره بود.
تلاشی برای رسیدن به او نمیکرد.
و اما فادیا…
بعد از هر قدم، با هقهقی خفه، دوباره خودش را به عقب میکشید.
و وقتی مطمئن میشد او از جایش تکان نخورده یا حتی یک قدم هم به سمتش برنمیدارد، با نفسی عمیق لنگانلنگان میدوید، و تقریبا همان لحظه از دیدرس پسرک خارج میشد.
در همان حین که فادیا در حال گریز بود و پسرک دست به سینه به او خیره، آراج با جهشی از ماشین به بیرون پرید و با چند گام خودش را به پسرک رساند.
پسرک با حسِ دستی بر روی شانهاش، مثل عادت همیشگیاش، سرش را به نیمه کج کرد؛ و ترهای بلند از موهایش روی پیشانیاش جای خشک کرد.
«قربان… نیازی به انجام اقدامی هست؟»
پسر تنها سری تکان داد؛ و همانطور که در حال عقبگرد به سمت ون بود، تنها جملهای را زیر لب، با همان تن صدای پایینِ همیشگیاش تکرار کرد:
«آدرسش رو گیر بیار بده به مت.»
آراج مانند همیشه تنها کوتاه سری تکان داد و بعد از گذاشتن کلاهِ هودیاش بر روی موهای بلوند و فرنچش، با سرعتی باور نکردنی تنها در چند ثانیه از کوچه خارج شد.
پسر، در همان حالتِ رباتگونهی همیشگی، با گامهایی سنگین و بلند در مسیر سوار شدن به ون سیاهرنگش حرکت میکرد.
اما درست در همان ثانیه، چیزی از گوشهی چشم، توجهش را جلب کرد.
نرسیده به ون، مکثی کرد،نیمرخ ایستاد و زیرچشمی به بازماندهای نگاه انداخت که دخترک از خود بهجا گذاشته بود.
تکخندهای کمرنگ گوشهی لبش نشست.
با همان وقار سرد همیشگیاش، قدمبهقدم خود را به آن شیء رساند که حالا میدانست، لنگهی کفش دختر فراری است.
هنگامی که به کفش گلیِ آلاستارِ آبیرنگی رسید، که به خاطر خاک و گلِ خشک، دیگر حتی رنگش درست دیده نمیشد، در همانجا روی دو زانو فرود آمد.
بدون اینکه به آن دست بزند، با مردمکهایی بیحرکت خیرهاش شد.
سرش را کمی به سمت شانهی چپش کج کرد و نگاه زمردینش در رنگ فرسودهی کفش گم شد.
دستانش، یکی روی زانو و دیگری در کنارش رها، آرام بالا آمد و به سمت کفش رفت، همان کفشی که آن دختر بیهوا جا گذاشته بود…
و او مطمئن بود تمام مسیر را با پای زخمی و خونآلودش طی کرده.
زیر لب، به آرامی زمزمه کرد:
«دخترهی احمق…»
با پشت انگشتانش گلولای روی کفش را از
بندهای چندرنگ و رویهی چرکِ کفش تکاند.
بیهوا وسواسِ همیشگیاش نسبت به تمیزی به سراغش آمده بود.
عادت نداشت چیزی در مقابلش کثیف بماند و او بتواند با خیال راحت در همان اطراف نفس بکشد.
با دقتی وسواسگونه، در عرض چند دقیقه با نوک انگشتانش، ذرات خاک و گل را یکییکی از روی کفش جدا کرد.
وقتی خیالش راحت شد که کفش از پیش تمیزتر شده، نفسی آرام و عمیق بیرون داد، نفسی که انگار بخشی از فشار جهان را از شانههایش پایین کشید.
کفش را در دستانش نگه داشت، همچون شیئی عجیب که گویی هرگز چیزی شبیه آن ندیده بود.


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 56 رای
5 ★
63%
4 ★
29%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
5%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سندروم ژرفا | اولین شکاف

  • منصوره م

    0

    نمیشه دانلوودش کنیم نویسنده جان؟؟ فایل یا چاپ نمیشه رمانتون؟؟ و *** *** یا کانالی در تلکرام اگ دارید ایدی بزاارید گل جان تشکر 😍❤️🫵🏼

    ۳ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    امکان دانلود نیست قشنگم و ممنونم که ازش خوشت اومد اما اگه نمی تونی از طریق سایت یا برنامه بخونی تل پیام بده seti

    ۳ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    آیدی SETI_X_803

    ۳ هفته پیش
  • منصوره

    0

    ستی از کجا بیارم تکسش بدم؟؟ برام هی از تو سایت میپره ، برنامه هم ک نمیتونم بخونم گوشیم ایفونه ، چطور تکس بدم ب تل؟؟

    ۳ هفته پیش
  • shabnam

    1

    بسیار فوق العاده ای بود منتظر فصل۲ 😍❤️ 🔥

    ۳ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    مرسی که دوسش داشتی قشنگم حتما منتشر میشه به زودی

    ۳ هفته پیش
  • دریا

    1

    واای عالی بود ولی ناراحتم درست صحنه حساس ماجرا این فصل تموم شد میشه بگی فصل جدید چه زمانی منتشرمیشه؟

    ۳ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    1

    خوشحالم دوسش داشتیی

    ۳ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    1

    فصل بعد تا قبل امتحانای این ترم منتشر میشه اگه حضوری باشه و اگه مجازی باشه خیلی زود تر

    ۳ هفته پیش
  • دریا

    1

    عاشق این رمانم🥲 میدونم برای شما هم سخته اینکه بخوای جلد دوم رو سریع به انتشار برسونی ولی ما بی صبرانه منتطریم😃🙆🏻 ♀️

    ۳ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    قربونت برم عزیزم و ممنونم از این سطح از درک و شعورت مطمئن باش جلد بعد به زودی در دسترستون هست 🎀✨️✨️

    ۳ هفته پیش
  • سیلوانیا

    0

    بهترین رمانی بود که خوندم لطفا فصل بعد رو هم داخل برنامه قرار بدید چند روزه چک میکنم نمیاد اگه میشه منتشر کنید

    ۳ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    به زودی نانازیی

    ۳ هفته پیش
  • دژا

    1

    اگه متئوی زندگیم رو پیدا نکنم چی خیلی خوبه وای

    ۳ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    رستاک بهتر بودد

    ۳ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    به پایان نمیرسه و تازه باید بگم اصلا شروع هم نشده و همین ناآگاهی باعث شده بعضی ها فکر کنن پایان رمان همین اتفاقی بود که آخر جلد افتاد و باید بگم این کاملا اشتباهه و این رمان ممکنه سه جلد هم باشه امیدوارم شک هاتون برطرف بشه

    ۴ هفته پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    سلام بچه ها وقتتون بخیر، چند تا چیز میخواستم بهتون بگم که ازش آگاه باشید و ناخودآگاه بعضی ها فکر های بی مورد به ذهنشون نیاد از قبیل این که این رمان تا همینجا بود و دیگه تموم شد و ادامه نداره..عزیزای من این جلد از رمان فقط درباره ی آشنایی با شخصیت ها و ورود به دنیای اصلی بود و اصلا داستان به اینجا

    ۴ هفته پیش
  • آریانا

    1

    دلم میخواد فادیا با رستاک باشه از متئو بدم میاد

    ۴ هفته پیش
  • نیکا

    1

    سلام..میشه بگید این رمان خوبه یا نه؟

    ۴ هفته پیش
  • ریل قطار کرج

    1

    ببین به نظرم فوق العاده ترین رمانی بود که میخونی

    ۴ هفته پیش
  • نیکا

    0

    مرسی عزیزم💋

    ۴ هفته پیش
  • نیکلای

    0

    فقط نقاشی فادیا از رستاک🎀

    ۴ هفته پیش
  • ایرانی اصیل

    3

    همین الان تموم کردم و دارم زجه میزنم برای فصل یعد

    ۴ هفته پیش
  • حنا

    1

    و به سوتی من کع قلم رو گفتم قلبم دقت نکنید🙇🏻 ♀️😂🔪

    ۴ هفته پیش
  • حنا

    2

    دوستان همه ی رمانا خوبن فقط سلیقه هاست که متفاوته! و اینکه اینو در نظر داشته باشید که قلم خوب به قلمی میگن که شما بتونید با داستان ارتباط بگیرید و خودتون رو داخلش تصور کنید یکی قلم آمیانه و روون داره و یکی قلبم ادبی لطفا به قلم های آمیانه نگید قلم ضعیف گفتم فقط اینو گفته باشم رمان رو هنوز نخوندم😂🥲

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    1

    خیلی رمان فوق العاده جذابی هست برای کسایی که مافیا می پسندند واقعا عاشقش شدم😍🥹.

    ۱ ماه پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    امیدوارم بیادت بمونه♡

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    0

    فقط یه سوال داشتم از نویسنده این شاهکار فصل بعدی نوشته نشده هنوز ؟ اگر نه کی منتشر میشه دوست دارم بدونم بعدش چی میشه🤔😊

    ۱ ماه پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    1

    فصل بعد درحال تایپه عزیزم به زودی منتشر میشه

    ۴ هفته پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️