دوست داشتی؟
رمان مافیایی عاشقانه سندروم ژرفا اثر ستایش حیدری، کاور اصلی رمان

رمان سندروم ژرفا | اولین شکاف

  • زبان فارسی
  • 249 👁
  • 9 ❤️
  • 5 💬

خلاصه رمان :

رمان سندروم ژرفا | اولین شکاف اثر ستایش حیدری، یک رمان عاشقانه، مافیایی، دارک رومنس و روانشناختی است که داستان فادیا، دختری آرام و عاشق پیانو را روایت می‌کند. ورود متئو و رستاک به زندگی او، فادیا را میان عشق، خطر، وابستگی و رازهای تاریک گذشته گرفتار می‌کند؛ جایی که اعتماد می‌تواند به نابودی ختم شود.

فادیا، دختر نوجوانی که سال‌ها آرامش خود را در میان کلاویه‌های پیانو پیدا کرده، زندگی‌ای ساکت و کنترل‌شده دارد؛ تا زمانی که ورود ناگهانی متئو، مردی مرموز با گذشته‌ای پنهان، این تعادل را برهم می‌زند. نزدیکی متئو به فادیا، او را وارد مسیری می‌کند که دیگر شباهتی به دنیای امن و آشنایش ندارد. در همین میان، نام و حضور رستاک، مردی قدرتمند و خطرناک که سایه‌اش بر زندگی متئو سنگینی می‌کند، کم‌کم وارد دنیای فادیا می‌شود. با پیچیده‌تر شدن رابطه میان این سه نفر، فادیا خود را درگیر معمایی می‌بیند که نه‌تنها گذشته، بلکه احساساتش را نیز زیر سؤال می‌برد. او میان دو نیروی متفاوت قرار می‌گیرد؛ یکی، قدرتی که او را به سمت خطر و حقیقت می‌کشاند، و دیگری، احساسی عمیق اما دردناک که امنیت و ویرانی را هم‌زمان در خود دارد. در این مسیر، فادیا باید با ترس‌ها، وابستگی‌ها و انتخاب‌هایی روبه‌رو شود که می‌توانند سرنوشتش را برای همیشه تغییر دهند. «سندروم ژرفا» روایتی از سقوط در لایه‌های تاریک ذهن، عشق‌های پیچیده و مرز باریک میان اعتماد و نابودی است.

قسمتی از متن رمان سندروم ژرفا | اولین شکاف

برای دخترک، سالها؛ و برای پسر، کوتاهتر از هزارمِ ثانیه.
گویی متوجه شد که سنگینی نگاهِ او رویش افتاده؛ چشمانش را برگرداند در همان لحظه قفل آئینه شد. انعکاسِ براقِ سبزرنگِ چشمان او، باعث شد تنش بلرزد.
پسرک تعلل را کنار گذاشت. همانطور که خواست از ماشین پیاده شود و به سمت دخترک برود، دستی را مانعاش شد.
«قربان… ممکنه برن پیش پلیس و چهرهتون
رو شناسایی کنن. اجازه بدید من موضوع رو حل کنم.»
سپس دستش رفت سمت شاهکش، همان چیزی که از گردنش آویزان بود، همان چیزی که آویزِ امنِ او به شمار میآمد.
میخواست قفل را باز کند که پسر، با آرامشی همیشگی، دستش را کنار زد و زیر لب فقط یک کلمه زمزمه کرد:
«هیچکس از ماشین بیرون نمیاد.»
بعد، بیتوجه به صدا زدنهای مکررِ محافظها، با جهشی بلند از ون به بیرون پرید. از آن ارتفاع زیاد، روی هر دو پایش فرود آمد.
حالا دیگر، او کاملاً در دیدرسِ دخترک بود.
پسرک یک قدم به جلو برداشت. نگاه پسر هنوز هم محوِ چشمان او بود. مطمئن بود که بعد از فرار، حتی اگر بخواهد هم نمیتواند چهرهاش را به خاطر بیاورد؛ چون انعکاسِ چراغهای تیر برق در چشمان او،به قولِ فادیا؛نوری سبزرنگ و اهریمنی ساخته بود.
دخترک انگار تازه به خودش آمده باشد، با هر قدمی که او به سمتش برمیداشت، همانطور که روی شنهای کنار کوچه افتاده بود میخزید و عقب میرفت.
با هر قدم، لرزی بر جان و قلبِ فادیا میافتاد.
تا به حدی که مطمئن بود اگر بتواند جان سالم به در ببرد، دیگر پایش را از خانه بیرون
نمیگذارد و تا ابد در کنارِ آکام میماند.
و از آن طرف…
پسری که عاشقِ بازی با طعمهاش بود، برای این که ترس بیشتری به جانِ دخترک تزریق کند، گامهایی بلند اما آرام برمیداشت.
به عبارتی دیگر، داشت مرگی تدریجی برای او فراهم میکرد.
فادیا نمیدانست در آن لحظه آن نیرو را از کجا آورد…
بینشان فقط چند قدمی فاصله بود، اما شدت و همزمان لرزِ پاهایش باعث شد از جا برخیزد؛ همان لحظه.
از ضعفِ زیاد، پاهایش روی هم رفتند و کتانیاش تقریبا از پایش در آمد.
«آییی...»
با صورت به زمین خورد و همین اتفاق، خندهای کمجان بر لبِ پسرک نشاند.
در همان جایش ایستاد و به نمایشی که دخترِ مقابلش به پا کرده بود، خیره شد.
فادیا در ذهنش تنها یک جمله را پشت سر هم تکرار میکرد:
«تو میتونی باید فرار کنی.»
«تو میتونی باید فرار کنی.»
«تو میتونی باید فرار کنی.»
و بعد… بیتوجه به این که لنگهی کفشش از پایش در آمده بود، صورتش خاکی شده بود، و کفِ هر دو دستش بر اثر ضربه بر کفِ آسفالت، تماما غرق در خون… با جهشی از جا برخاست و لنگانلنگان در تلاش برای دور شدن بود.
پسرک دست به سینه، تنها با صورتی خنثی به او خیره بود.
تلاشی برای رسیدن به او نمیکرد.
و اما فادیا…
بعد از هر قدم، با هقهقی خفه، دوباره خودش را به عقب میکشید.
و وقتی مطمئن میشد او از جایش تکان نخورده یا حتی یک قدم هم به سمتش برنمیدارد، با نفسی عمیق لنگانلنگان میدوید، و تقریبا همان لحظه از دیدرس پسرک خارج میشد.
در همان حین که فادیا در حال گریز بود و پسرک دست به سینه به او خیره، آراج با جهشی از ماشین به بیرون پرید و با چند گام خودش را به پسرک رساند.
پسرک با حسِ دستی بر روی شانهاش، مثل عادت همیشگیاش، سرش را به نیمه کج کرد؛ و ترهای بلند از موهایش روی پیشانیاش جای خشک کرد.
«قربان… نیازی به انجام اقدامی هست؟»
پسر تنها سری تکان داد؛ و همانطور که در حال عقبگرد به سمت ون بود، تنها جملهای را زیر لب، با همان تن صدای پایینِ همیشگیاش تکرار کرد:
«آدرسش رو گیر بیار بده به مت.»
آراج مانند همیشه تنها کوتاه سری تکان داد و بعد از گذاشتن کلاهِ هودیاش بر روی موهای بلوند و فرنچش، با سرعتی باور نکردنی تنها در چند ثانیه از کوچه خارج شد.
پسر، در همان حالتِ رباتگونهی همیشگی، با گامهایی سنگین و بلند در مسیر سوار شدن به ون سیاهرنگش حرکت میکرد.
اما درست در همان ثانیه، چیزی از گوشهی چشم، توجهش را جلب کرد.
نرسیده به ون، مکثی کرد،نیمرخ ایستاد و زیرچشمی به بازماندهای نگاه انداخت که دخترک از خود بهجا گذاشته بود.
تکخندهای کمرنگ گوشهی لبش نشست.
با همان وقار سرد همیشگیاش، قدمبهقدم خود را به آن شیء رساند که حالا میدانست، لنگهی کفش دختر فراری است.
هنگامی که به کفش گلیِ آلاستارِ آبیرنگی رسید، که به خاطر خاک و گلِ خشک، دیگر حتی رنگش درست دیده نمیشد، در همانجا روی دو زانو فرود آمد.
بدون اینکه به آن دست بزند، با مردمکهایی بیحرکت خیرهاش شد.
سرش را کمی به سمت شانهی چپش کج کرد و نگاه زمردینش در رنگ فرسودهی کفش گم شد.
دستانش، یکی روی زانو و دیگری در کنارش رها، آرام بالا آمد و به سمت کفش رفت، همان کفشی که آن دختر بیهوا جا گذاشته بود…
و او مطمئن بود تمام مسیر را با پای زخمی و خونآلودش طی کرده.
زیر لب، به آرامی زمزمه کرد:
«دخترهی احمق…»
با پشت انگشتانش گلولای روی کفش را از
بندهای چندرنگ و رویهی چرکِ کفش تکاند.
بیهوا وسواسِ همیشگیاش نسبت به تمیزی به سراغش آمده بود.
عادت نداشت چیزی در مقابلش کثیف بماند و او بتواند با خیال راحت در همان اطراف نفس بکشد.
با دقتی وسواسگونه، در عرض چند دقیقه با نوک انگشتانش، ذرات خاک و گل را یکییکی از روی کفش جدا کرد.
وقتی خیالش راحت شد که کفش از پیش تمیزتر شده، نفسی آرام و عمیق بیرون داد، نفسی که انگار بخشی از فشار جهان را از شانههایش پایین کشید.
کفش را در دستانش نگه داشت، همچون شیئی عجیب که گویی هرگز چیزی شبیه آن ندیده بود.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان سندروم ژرفا | اولین شکاف

  • آوا

    0

    عاشقش شدمم جلد بعدی کی میاد؟

    ۲ دقیقه پیش
  • زهرا

    0

    وایی دارک رومنس

    ۹ ساعت پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    امیدوارم از خوندنش لذت ببری🙏🏻🎀

    ۳۲ دقیقه پیش
  • مهسا

    0

    عالیی بود فقط خواستم بدونم کلاً چند جلده؟جلد بعدیش کی میاد؟

    ۸ ساعت پیش
  • ستایش حیدری | نویسنده رمان

    0

    سلام عزیزم، خوشحالم که دوست داشتی امیدوارم از خوندنش نهایت لذت رو برده باشی، جلد دوم هر وقت پشتیبانی تائید کنه پارت گذاری میشه 🎀

    ۳۳ دقیقه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️