رمان سندروم ژرفا | اولین شکاف به قلم ستایش حیدری
تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۴۰ دقیقه ۴۶ ثانیه
راوی:دانای کل
مقدمه:
چه دانم؟ شاید که عشقِ تو، دامی بود،
و من، صیدی که بر آن دامی، گرایم.
یا که خورشیدِ جمالت، بر فلک تابد،
و من، ابرِ سیهرنگی، که زِ پیشت، برآیم.
امروز برخلاف همیشه، به آموزشهای استاد «اعتمادی» اصلاً گوش نمیداد. فادیا، در انتهای سالنی که به خاطر خصوصی بودن کلاس، فقط چند هنرجوی دیگر در آن حضور داشتند، گوشهایترین صندلی چوبی را انتخاب کرده بود و سرش را روی میز گذاشته بود.
سگک کمربند جدیدش به شکمش فشار میآورد و باعث میشد دائماً در جایش تکان بخورد. با اینکه کنار رادیاتور جای گرمی پیدا کرده بود، ده دقیقه از شروع کلاس گذشته بود و هنوز سرما را در وجودش حس میکرد.
تا به حال فکر نمیکرد صدای نتهای پیانو که توسط دیگران نواخته میشوند، اینقدر برایش آزاردهنده باشند. تا حدی که انگشتانش از بی حوصلگی و کرختی لبهی پایینی سوییشرت بنفشش را در هم گرفته بودند و حال به چروکی در آمده بود.
کلافه از وضعیت نشستنش و پچپچهای زیرلبی هنرجویان، سرش را از روی میز بلند کرد. با کرختی، دستش را از زیر کلاه سوییشرتش رد کرد و به گردنش رساند. چشمانش را به سختی از هم باز کرد و سرش را به دیوار چوبی پشتسرش تکیه داد. نور زیاد لوستر باعث شد چند بار چشمانش را باز و بسته کند تا به نور عادت کند و سوزش چشمهایش کمکم برطرف شود.
«هی فادیا، چرا امروز اینقدر توهمی؟»
عالی شد. روزش با شنیدن صدای «ناز» کامل شده بود!
با لبخندی تصنعی و چشمانی که نفرت و اجبار کاملاً در درونشان موج میزد، آرام سرش را به
کنار برگرداند و زیرچشمی به او خیره شد. دخترک با چشمان درشت قهوهایاش، معصومیتی داشت که دل هر بینندهای را به رحم میآورد. به همین دلیل بود که تمام هنرجویان و پرسنل آموزشگاه علاقه خاصی به او داشتند. دختر بدی نبود، اما باگ بزرگی داشت: بیش از حد به جزئیات زندگی دیگران توجه میکرد و حس میکرد در هر شرایطی باید مشکلاتشان را با او در میان بگذارند.
فادیا چشم در حدقه چرخاند و آرام و زیر لب، تنها پاسخی کوتاه داد:
«نه، چیزی نشده.»
دخترک خودش را جلوتر کشید و با صدایی که از هیجان و کنجکاوی زیاد بالا رفته بود، روی اعصاب فادیا میدوید:
«اذیت نکن دیگه، ما دوستیم. اگه درد و
مشکلت رو به من نگی به کی میخوای بگی؟»
شمرده شمرده، و با اینکه از عصبانیت دستش را روی میز میکوبید، جملهاش را تکرار کرد:
«گفتم هیچی نشده!»
اما انگار دخترک قصد بیخیال شدن نداشت و همچنان بدون توجه به لحن فادیا که با هر کلمه بلندتر میشد، ادامه داد:
«ما چند ساله با هم دوستیم، خب چرا نمی...»
«گفتــم چیــزی نشـــده!»
انگار هیچکس از کسی که به جز مواقع حساس صدایش بلند نمیشد، انتظار چنین فریاد سهمگینی را نداشت. در کسری از ثانیه، کل کلاس در سکوت خفقانآوری فرو رفت. همه، مخصوصاً استاد اعتمادی، با چشمانی متعجب و گشاد شده به فادیا خیره شده
بودند. نفسهایش از شدت عصبانیت از هم پیشی میگرفتند و موهای ریخته شده روی صورتش، صحنهای عجیب ساخته بود.
«بسته دیگه... چقدر میخوای تو زندگی همه فضولی کنی؟ فکر میکنی چون کسی بهت چیزی نمیگه، یعنی همه از این کارت راضین؟ نه عزیز من! اینا همش به خاطر پول باباته! همشون میخوان با رفتار کردن مثل خودت و نزدیک شدن بهت، مخِت رو بزنن، فقط و فقط به خاطر پولته. کسی دوست نداره، ناز! امیدوارم این رو هرچه زودتر بفهمی... یا شاید هم خیلی وقته فهمیدی و با این نقاب سادگی و مهربونی، سعی در پنهون کردنشون داری.»
خودش هم نفهمید کی از جایش بلند شد و بدون توجه به صداهای بلند «هین» که از گلوی هر شنوندهای خارج میشد و چشمان معصوم و ناباور «ناز» که حالا صورتش را خیس کرده بودند، به سمت در رفت. توجهی به صدا
زدنهای مکرر استاد اعتمادی نکرد.
"ولی ناز عزیز من... تو هم مثل من هیچ گناهی نداشتی و بردهی بازی با کلمات شده بودی."
خوشحال بود... از اینکه بالاخره توانسته بود از شر جو متشنج و خفقانآور آن کلاس خلاص شود. بیتوجه به اینکه میدانست تا وقتی به خانه برسد، استاد حتماً به پدرش اطلاع داده و هر وقت پایش به خانه برسد، از سمت پدرش به شدت توبیخ و بازجویی خواهد شد، لبخندی حقیقی به لبهایش نشاند و با سرعتی زیاد از آموزشگاه خارج شد.
هوای آزاد که به پوستش خورد، مثل ماهی که در آغوش خورشید نفس میکشد، عمیق دم کشید و بازدمش را برای چند لحظه در سینه
حبس کرد، سپس با صدا و فشار زیادی بیرون فرستاد.
شاید بهتر بود دیگر به این آموزشگاه نمیآمد. اما این همه سال زحمتش چه میشد؟ خوب به یاد داشت از همان روزی که پا به دنیایی متفاوت به اسم مدرسه گذاشت، به کلاس پیانو میرفت و همیشه آخرین صندلی را برای گوش دادن به توضیحات استادان مختلفی که تا به حال داشت، انتخاب میکرد.
سوتزنان، درحالیکه سرش را بالا گرفته بود و کلاه سویشرتش از روی سرش افتاده بود و موهای لخت و پرکلاغیاش در باد نرم به رقص درآمده بودند، بدون نگاه کردن به پلهها، با جهشی ناگهانی از روی همهشان پرید و روی پای چپش، درحالیکه نیمخیز شده بود، فرود آمد.
«بلاخره کلاسهای خصوصی پارکور به کارم اومدند!»
آهنگی را زیر لب زمزمه میکرد و در خیابان تاریک و خلوت، قدمهای بلند اما آرام برمیداشت.
Crawlin’ back to you
دارم برمیگردم سمت تو، سینهخیز
Ever thought of callin’ when
تا حالا بهت زده که زنگ بزنی وقتی
You’ve had a few?
چند پیک زده باشی؟
‘Cause I always do
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچون من همیشه این کارو میکنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irMaybe I’m too
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید خیلی گرفتارتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irBusy bein’ yours
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه به کسی دیگه فکر نکنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irTo fall for somebody new
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه عاشق کسی جدید بشم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irNow, I’ve thought it through
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالان دیگه بهش فکر کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irCrawlin’ back to you
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو دارم برمیگردم سمت تو، سینه خیز
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir(Do I wanna know?) If this feelin’ flows both ways?
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخوام بدونم؟، این حس دوطرفهست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir(Sad to see you go) Was sorta hopin’ that you’d stay
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناراحت میشم بری، امیدوار بودم که بمونی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir(Baby, we both know) That the nights were mainly made
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعزیزم، جفتمون میدونیم، شبها بیشتر برای این ساخته شدن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irFor sayin’ things that you can’t say tomorrow day
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه چیزایی رو بگی که فردا نمیتونی بگی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها صدای گامهای آرام او بود که با هر گام، سکوت عمیق جاده را فرو میخورد. معمولا در آن ساعت، محلههای پایینتر پر از کودکان در حال بازی، زنان در حال غیبت و مردانی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهستند که از سر کار برمیگردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دست چپش، کولهپشتی چرمیاش را روی شانه راستش جابهجا کرد. همیشه، بدون توجه به تذکرات دیگران و درد شانهاش، کوله را تنها بر یک طرف از شانه میانداخت و حتی به این که خودش اذیت میشود هم توجه نمیکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر کدام از دستانش را وارد یکی از جیبهایش کرد و در مسیر صاف و گاهی صیقلی قدم برمیداشت. باد بسیار متراکم بود، آنقدر که باعث شده بود تار به تار موهای مشکیاش به طرز آزاردهندهای صورتش را قاب بگیرد. او مجبور بود هر لحظه که درحال دور کردن موهایش بود، همزمان کولهپشتیاش را روی شانه حفظ کند و اجازه نیفتادن به آن ندهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«ای بابا! اگه گذاشتید یه لحظه تو حال خودم باشم!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغرولندهایش زیر لب، گویی تمامی نداشت. پس از تلاش و کنکاشهای زیاد و استفاده از الفاظ رکیک در ذهنش، بالاخره توانست موهایش را در مقابل بادی که به هر صورتی که در خلاف جهت خود بود، سیلی میزد، مهار کند. با نفسی عمیق، چند لحظهای سر جایش ایستاد و دستانش را درحالیکه دو طرف رانهایش افتاده بودند، مشت کرد و زیر لب تنها جملهای کوتاه اما پرمفهوم را تکرار میکرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آرومم... آرومم... آروم...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نــــــــه... قربـ... آن لطــ...لطفا... غلط کردم قربان، خطای بیجا بود. دیگه تکــ... تکرار نمی..شه. التماستون میگم آقا!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای فریادهای خفهی مرد که شک نداشت از کوچه روبهرویی میآمد، طنینی بر سکوت خیابان انداخت و او را در همان حالت قبلی نگه داشت. کنجکاوی و ترس، هر دو در نیمکرههای مغزش در حال ترشح آدرنالین بودند و نمیدانست طبق میل غریزیاش پا به فرار بگذارد یا مانند کنجکاوی همیشگیاش، چند قدمی به سمت کوچه بردارد و نگاهی به آن طرف و اتفاقات در حال وقوع بیندازد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ثانیه طول کشید تا ذهنِ حسابگرش، درست و غلطِ موقعیت را بسنجد؛ هرچند در آن لحظه، این دو مفهوم، تفاوتی اساسی با هم نداشتند. قدمی کوتاه برداشت و خودش را به دلِ کوچهی غرق در تاریکی انداخت؛ کوچهای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه انتهایِ ناپیدایش به خیابانِ فرعیِ خلوت میرسید. پیش از آنکه موجِ پشیمانی فرصتِ خودنمایی پیدا کند، قدمِ بعدی و سپس قدمهای بعدی را برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس میکرد آدرنالین، رگهایش را با ولعی دیوانهوار میبلعد و تمامِ اجزایِ تنش، زیرِ سیطرهی ضربانِ بیقرارِ قلبش، به لرزه افتاده بودند. بندِ کولهپشتیاش را چنان محکم در مشت گرفته بود که گویی آخرین لنگرِ نجاتش بود. هر گامش، انعکاسی از صدایِ خفهی نالهها و نجواهایی بود که از تاریکیِ پیش رو به گوش میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رسیدن به دهانهی کوچه، سرعتش را کم کرد؛ میخواست صدایِ خشخشِ کتانیهایش، هشداری ناخواسته برایِ افرادِ حاضر در آنجا نباشد. کنارِ دیوارهی فرسوده و ترکخوردهای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه انگار هر لحظه آمادهی فرو ریختن بود، و تیرِ برقی که تنِ زخمیاش یادگارِ خطخطیها و کندهکاریهایِ کودکانِ دیروز بود، قرار گرفت. در حالتِ نیمخیز، نگاهش را به سمتِ سایههایی کشید که فاصلهی چندانی با او نداشتند؛ سایههایی که اگر فقط چند قدمِ دیگر جلو میرفت، در معرضِ دیدِ کاملشان قرار میگرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را با احتیاط از میانِ شکافِ دیوار و تنهیِ سردِ تیرِ برق بیرون آورد. هیجان و ترس، در هم آمیخته بود و او را به خیره شدن به سایههایی وامیداشت که ردِ خود را بر دیوارِ اسپریخورده و فرتوت، به جا گذاشته بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما تنها سایهی چند نفر رویِ دیوار افتاده بود، و در همان حین، صدایِ التماسها بلند و بلندتر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آقا، بخدا من… بهتون خیانت نکردم…» صدایی لرزان و بریده بریده، سکوتِ وهمآور را میشکست. «اونا… اونا تهد…یدم کردن… گفتن… اگه اون اطلاعات رو ب…بهشون ندم، خانواد… خانوادم رو ازم میگیرن… آقا، خودتون میدونید که اونا چه آشغ…چه آشغالاییان!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست همان لحظه که حس کرد ماندن و ندیدنِ چهرهیِ این افراد، دیگر کافی نیست و او را به مرزِ جنون میکشاند، با حرصی فروخورده، لگدی به جدولِ کنارِ جوی زد. چند قدمِ آهستهتر، اما این بار با عزمی راسختر، به سمتِ سایهها برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی آرام، کنارِ دیواری نیمهکاره ایستاد. حالا دیگر به راحتی میتوانست چهرههایِ
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرهمرفته و وحشتزدهیِ کسانی را ببیند که با دستها و پاهایِ بسته، و دهانهایی چسبخورده، در تلاش برایِ توجیهِ خود بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتاریکیِ غلیظِ کوچه، و نورِ اندکی که از چراغِ راهنمایِ ونِ سیاه و بزرگی که روبهرویِ آنها پارک شده بود و درِ نیمهبازش، نوری وهمآلود به بیرون میپراکند، باعث شده بود تا آنها به این بخشِ تاریکِ کوچه دید نداشته باشند. اما فادیا، مثلِ یک شکارچیِ پنهان، میتوانست تمامِ جزئیاتِ چهرهیِ هر کدامشان را ببیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی متوجه شد که دو نفر از آن سه نفر، با چهرههایی خیس از اشک و تقلا، به پهلو تکان میخوردند و سعی در رساندنِ پیام داشتند؛ دهانشان با چسبِ برزنتیِ محکمی بسته شده بود. نفرِ سوم، وضعیتِ مشابهی داشت، اما با این تفاوتِ ناچیز که کمی از چسبِ دهانش کنار
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفته بود؛ و این او بود که صدایِ التماسِ بریدهبریدهاش، تمامِ کوچه را پر کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا زیر لب زمزمه کرد: «لعنتی، این دیگه چیه؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا، علاوه بر کنجکاویِ آتشین و ترسِ خفهکننده، حسی غریب از تعجب، وجودش را فرا گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین آدمها که بودند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه بلایی سرشان آمده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو آن حرفها، چه معنایی داشت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو مهمتر از همه، آن شخصی که درست روبهرویِ آنها نشسته بود، و تنها پاهایش در تاریکیِ اندکِ دیدرس بود؛ دستی که با انبوهی از تتوهایِ رنگارنگ پوشیده شده بود و با
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیخیالیِ محض، رویِ زانوهایش ضرب گرفته بود؛ و صدایِ سوتزدنش، ترس و دلهره را به جانِ قربانیان تزریق میکرد، چه کسی بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه کسی میتوانست اینگونه، آرام و بیدغدغه، شاهدِ چنین صحنهای باشد؟ آن هم در حالی که دو نفر از قربانیان، تقریباً از حال رفته بودند و نفرِ سوم، از شدتِ ترس، مانندِ برگِ پاییزی میلرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابتدا، فِکر میکرد تنها زورگیری ای ساده بود؛اما زورگیری هایی که تا به حال دیده بود، تفاوتی اساسی با اتفاق پیش رو داشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا بینِ ماندن و فرار، مردد شده بود. اما از همان کودکی، همیشه جایی که اتفاقِ مهمی میافتاد، او اولین کسی بود که برایِ کنکاش و کشفِ حقیقت، خود را به آنجا میرساند. پس
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماند. برایِ اینکه تا آخرین لحظهیِ این نمایشِ هولناک را ببیند، دستش را از زیرِ سوییشرتِ گشادش بیرون کشید و به جیبِ پشتیِ شلوارش رساند. موبایلش را بیرون آورد، نورش را تا حدِ ممکن کم کرد تا جلبِ توجه نکند، و آن را رویِ حالتِ سایلنت قرار داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموبایلش را روی حالت بیصدا گذاشت. همانطور که نیمخیز شده بود، موبایل را داخل جیب شلوار کارگویش انداخت. سرش را کج کرد، لبش را از شدت استرس گزید و به صحنه مقابل خیره شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار، کسی که از هیچ چیز نمیترسید، ترشح آدرنالین را حس میکرد. از شدت ترس و سرمای ماه آبان، دندانهایش بههم ساییده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیشدند. ناخودآگاه، برای جلوگیری از شنیده شدن صدایش، دستهایش را روی دهانش فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اوه... چقدر جذاب.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره صدای پسرک داخل ماشین، سکوت دوباره کوچه را شکست. صدایی سرد، با بمِ رباتگونه و رنگی از اهریمن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را کمی بالاتر گرفت تا دید بهتری داشته باشد. از آینه کنار درب ماشین، فقط نیمرخ بالایی صورتش دیده میشد. این مرد اهریمنی دیگر که بود که با همین سه کلمه، تمام وجود فادیا را یخ زد و ضربان قلبش بهشدت تندتر شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از گفتن آن کلمات، مردی که دهانش باز
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبود، دوباره شروع به التماس کرد: «آقا... بخدا من هیچکارهام... من فقط بخاطر اعضای خانوادم این کار رو کردم... قسم میخورم آقا... قسم میخورم هیچکدوم از اون اطلاعات باعث ضرر شما نمیشه... اصلا ارزش ریسک...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خندهای شیطانی، مانند پژواکی تاریک، در فضا پیچید. فادیا قسم میخورد که حتی در کابوسهایش هم چنین صدایی نشنیده بود. ناگهان، صدای گلوله. سکوتی کوتاه و مرگبار. سپس، «بنگ!» و فریادی خفه. بدن شخص سوم، غرق در خون، بر زمین افتاد. قطعهای از فلز سرد کلت نمایان شد و دوباره و دوباره صدای شلیک، این بار برای دو نفر دیگر، و سقوط آنها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه اینها فقط در کسری از ثانیه اتفاق افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان فادیا از این هراسانتر نمیشد. دستانش بیاراده به دو طرف بدنش افتاد و بیتوجه به اینکه ممکن است دیده شود، صاف ایستاد. نه... صاف نایستاد. فقط پاهایش تحمل آن وزن را نداشتند و ناخودآگاه از هر ترفندی برای سرپا ماندن استفاده میکردند. حتی نفهمید جوشش اشکی که از چشمانش سرازیر شد و صورتش را قاب گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیاراده قدمی به عقب برداشت. نگاهش هنوز هم به سه تن غرق در خون کف خیابان قفل شده بود؛ آن خیابانی که به خاطر باران ظهر، شنهایش حالا تبدیل به گلی لزج شده بود و در خون خود غرق میشدند. انگار که شانس با او یار نبود و با همان قدم، پایش بر روی سنگی رفت و سپس در کسری از ثانیه، حتی بیتوجه به اینکه ممکن است نگاه آن مردی که همین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالان جلوی چشمش سه مرد را از پا درآورده بود، به سمتش کشیده شود، خود را روی زمین انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر فقط برای یک لحظه سر چرخاند؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنقدر کوتاه که میشد انکارش کرد،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما نه آنقدر کوتاه که از یاد برود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر آینهی بغل ماشین، میان نور کدر خیابان و لرزش نفسهای خودش،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو چشم سبز یاقوتی را دید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمیق، سرد، بیرحم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی که نه فقط به او نگاه میکرد،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلکه انگار چیزی را درونش میکاوید؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی پنهان، چیزی که حتی خودش هم جرئت روبهرو شدن با آن را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن چشمها زیبا بودند،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه شکلی خطرناک،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه شکلی که آدم را یک قدم به جلو میکشید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو همزمان، وادارش میکرد از ترس یخ بزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلش فرو ریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای اولین بار نفهمید بیشتر از چه میترسد؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز صاحب آن نگاه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیا از اینکه نتواند دیگر فراموشش کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراوی:دانای کل
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«رستاک»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش از آینه، قفلِ چشمان هراسان و لبریز از اشک دخترک شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالت عادی، باید در همین لحظه جنازهی این دختر را همراه با آن سه فردِ خیانتکار، به عمارت سیاه میبردند و سپس همه با هم، در وانی لبریز از اسید از این زندگی محو میشدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما نمیدانست چرا برخلاف دستورِ رئیس، که حتی اگر اینجا بود حکمِ قتلِ دختر را امضا میکرد؛ دختری زیر سنِ قانونی،او این کار را نکرد. فقط با پوزخندی عجیب مات نگاهش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه دخترک هنوز هم قفل مانده بود، به سه جنازهای که هرکدام یکی پس از دیگری غرق در خونِ خویش، با همان چشمان باز و اشکآلود و پر از عجز، بر روی آسفالتِ خیس و سردِ کفِ خیابان افتاده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهِ مت که درست در جایگاه راننده نشسته بود، چشمان زمردین او را دنبال کرد تا رسید به آینهی بغلِ ماشین؛ و همان صحنه را یکباره برابر خودش دید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که میدانست، پسرک تا به حال
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچگاه دستورِ قتلِ هیچ زنی را نداده،و نمیدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس بر اساس این، با لحنی مستاصل و گیج، و با همان لهجهی عمیق اما کاملاً واضحش،جوری که فقط به گوش او برسد،زیر لب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چیکار کنم، قربان؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما نگاه او همچنان در آینه قفل مانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک یک قدم به عقب برداشت که درست در همان لحظه گویی پایش به چیزی گیر کرد. نقش بر زمین شد؛ و حتی تلاش نکرد از افتادنش جلوگیری کند. انگار بدنش منتظرِ کوچکترین واکنشی بود تا خودش را رها کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از ثانیههایی که برای هر کدامشان متفاوت میگذشت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای دخترک، سالها؛ و برای پسر، کوتاهتر از هزارمِ ثانیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویی متوجه شد که سنگینی نگاهِ او رویش افتاده؛ چشمانش را برگرداند در همان لحظه قفل آئینه شد. انعکاسِ براقِ سبزرنگِ چشمان او، باعث شد تنش بلرزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسرک تعلل را کنار گذاشت. همانطور که خواست از ماشین پیاده شود و به سمت دخترک برود، دستی را مانعاش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«قربان… ممکنه برن پیش پلیس و چهرهتون
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو شناسایی کنن. اجازه بدید من موضوع رو حل کنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس دستش رفت سمت شاهکش، همان چیزی که از گردنش آویزان بود، همان چیزی که آویزِ امنِ او به شمار میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخواست قفل را باز کند که پسر، با آرامشی همیشگی، دستش را کنار زد و زیر لب فقط یک کلمه زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«هیچکس از ماشین بیرون نمیاد.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد، بیتوجه به صدا زدنهای مکررِ محافظها، با جهشی بلند از ون به بیرون پرید. از آن ارتفاع زیاد، روی هر دو پایش فرود آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا دیگر، او کاملاً در دیدرسِ دخترک بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسرک یک قدم به جلو برداشت. نگاه پسر هنوز هم محوِ چشمان او بود. مطمئن بود که بعد از فرار، حتی اگر بخواهد هم نمیتواند چهرهاش را به خاطر بیاورد؛ چون انعکاسِ چراغهای تیر برق در چشمان او،به قولِ فادیا؛نوری سبزرنگ و اهریمنی ساخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک انگار تازه به خودش آمده باشد، با هر قدمی که او به سمتش برمیداشت، همانطور که روی شنهای کنار کوچه افتاده بود میخزید و عقب میرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا هر قدم، لرزی بر جان و قلبِ فادیا میافتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا به حدی که مطمئن بود اگر بتواند جان سالم به در ببرد، دیگر پایش را از خانه بیرون
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیگذارد و تا ابد در کنارِ آکام میماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو از آن طرف…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسری که عاشقِ بازی با طعمهاش بود، برای این که ترس بیشتری به جانِ دخترک تزریق کند، گامهایی بلند اما آرام برمیداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه عبارتی دیگر، داشت مرگی تدریجی برای او فراهم میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا نمیدانست در آن لحظه آن نیرو را از کجا آورد…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبینشان فقط چند قدمی فاصله بود، اما شدت و همزمان لرزِ پاهایش باعث شد از جا برخیزد؛ همان لحظه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز ضعفِ زیاد، پاهایش روی هم رفتند و کتانیاش تقریبا از پایش در آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آییی...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صورت به زمین خورد و همین اتفاق، خندهای کمجان بر لبِ پسرک نشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همان جایش ایستاد و به نمایشی که دخترِ مقابلش به پا کرده بود، خیره شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا در ذهنش تنها یک جمله را پشت سر هم تکرار میکرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو میتونی باید فرار کنی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو میتونی باید فرار کنی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو میتونی باید فرار کنی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد… بیتوجه به این که لنگهی کفشش از پایش در آمده بود، صورتش خاکی شده بود، و کفِ هر دو دستش بر اثر ضربه بر کفِ آسفالت، تماما غرق در خون… با جهشی از جا برخاست و لنگانلنگان در تلاش برای دور شدن بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسرک دست به سینه، تنها با صورتی خنثی به او خیره بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلاشی برای رسیدن به او نمیکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اما فادیا…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از هر قدم، با هقهقی خفه، دوباره خودش را به عقب میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو وقتی مطمئن میشد او از جایش تکان نخورده یا حتی یک قدم هم به سمتش برنمیدارد، با نفسی عمیق لنگانلنگان میدوید، و تقریبا همان لحظه از دیدرس پسرک خارج میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همان حین که فادیا در حال گریز بود و پسرک دست به سینه به او خیره، آراج با جهشی از ماشین به بیرون پرید و با چند گام خودش را به پسرک رساند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسرک با حسِ دستی بر روی شانهاش، مثل عادت همیشگیاش، سرش را به نیمه کج کرد؛ و ترهای بلند از موهایش روی پیشانیاش جای خشک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«قربان… نیازی به انجام اقدامی هست؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسر تنها سری تکان داد؛ و همانطور که در حال عقبگرد به سمت ون بود، تنها جملهای را زیر لب، با همان تن صدای پایینِ همیشگیاش تکرار کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آدرسش رو گیر بیار بده به مت.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآراج مانند همیشه تنها کوتاه سری تکان داد و بعد از گذاشتن کلاهِ هودیاش بر روی موهای بلوند و فرنچش، با سرعتی باور نکردنی تنها در چند ثانیه از کوچه خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسر، در همان حالتِ رباتگونهی همیشگی، با گامهایی سنگین و بلند در مسیر سوار شدن به ون سیاهرنگش حرکت میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما درست در همان ثانیه، چیزی از گوشهی چشم، توجهش را جلب کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنرسیده به ون، مکثی کرد،نیمرخ ایستاد و زیرچشمی به بازماندهای نگاه انداخت که دخترک از خود بهجا گذاشته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکخندهای کمرنگ گوشهی لبش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا همان وقار سرد همیشگیاش، قدمبهقدم خود را به آن شیء رساند که حالا میدانست، لنگهی کفش دختر فراری است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنگامی که به کفش گلیِ آلاستارِ آبیرنگی رسید، که به خاطر خاک و گلِ خشک، دیگر حتی رنگش درست دیده نمیشد، در همانجا روی دو زانو فرود آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون اینکه به آن دست بزند، با مردمکهایی بیحرکت خیرهاش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را کمی به سمت شانهی چپش کج کرد و نگاه زمردینش در رنگ فرسودهی کفش گم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستانش، یکی روی زانو و دیگری در کنارش رها، آرام بالا آمد و به سمت کفش رفت، همان کفشی که آن دختر بیهوا جا گذاشته بود…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو او مطمئن بود تمام مسیر را با پای زخمی و خونآلودش طی کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب، به آرامی زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«دخترهی احمق…»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا پشت انگشتانش گلولای روی کفش را از
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبندهای چندرنگ و رویهی چرکِ کفش تکاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیهوا وسواسِ همیشگیاش نسبت به تمیزی به سراغش آمده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعادت نداشت چیزی در مقابلش کثیف بماند و او بتواند با خیال راحت در همان اطراف نفس بکشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دقتی وسواسگونه، در عرض چند دقیقه با نوک انگشتانش، ذرات خاک و گل را یکییکی از روی کفش جدا کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی خیالش راحت شد که کفش از پیش تمیزتر شده، نفسی آرام و عمیق بیرون داد، نفسی که انگار بخشی از فشار جهان را از شانههایش پایین کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکفش را در دستانش نگه داشت، همچون شیئی عجیب که گویی هرگز چیزی شبیه آن ندیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش از بندها گذشت، تا مارک کفش، و در نهایت… روی یک حرف متوقف شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفِ اف، که با نخی بنفش در قسمت مچ کفش دوخته شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت زبر و پینهبستهاش را روی آن کشید، تا مطمئن شود اشتباه نمیبیند، که این واقعاً همان چیزیست که دیده، و این علامت از خودِ صاحب کفش باقی مانده، نه سازندهاش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب، با صدایی خسته و آهسته، آن حرف را تکرار کرد، جوری که انگار کلمهای ممنوعه باشد، یا حروفی از زبانی ازیادرفته:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اف… اف…»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند کوچکی از گوشهی دهانش بالا آمد و درست همان لحظه، صدایش در سکوتِ مرموزِ جاده و میان صدای هوهوی باد گم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو یه تیکه از خودت جا گذاشتی… سیندرلا.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر سکوت جاده و خیابان، فقط گاهی صدای ویراژ ماشینهایی که در محکمترین حالت خود در حال عبور بودند، به گوش میرسید. پسرک، فرو رفته در صندلی قهوهای ون، با ورقههای کتاب ور میرفت، گویی هر خط و برگه، جان خودش را داشت و میترسید از خط خطی یا تا خوردن ناخواستهای که ممکن است در آن سیاههی ظریف وارد شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفتارش با کتابها به نوعی ظریف بود که انگار هر لحظه نگران بود خطی بر صفحههای نازک و زودگذر ورقشان بنشیند، چیزی که میرفت تا شسته و رفته، از بین برود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«شما کسی را که به شما علاقهمند است، بیشتر آزار میدهید. نگاه میکرد بیآنکه چیزی ببیند و گاهی فقط گوش میداد، اما چیزی نمیشنید. گاهی میخندید، بدون آنکه دانشی از علتِ خندهاش داشته باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو از شرایط من چه میدانی که اینطور قضاوت میکنی؟.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتن کتاب «ابله» اثر داستایفسکی همواره برایش جذابیتی بینظیر و نو داشت. هر چند تعداد کلمات آن در دستش بود و همهی آن را خط به خط حفظ بود، اما باز هم نمیتوانست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست از خواندن آن بکشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصفحات کتاب همیشه مانند دریا بودند،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزلال، عمیق، پاک، بدون هیچ تداخلی،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاملاً خالص،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط آنهایی که درک میکردند، قادر به فهمش بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو معتقد بود که انسانها هر چقدر هم نزدیک باشند، باز هم گاهی در قضاوت غرق میشوند، پس چه بسا بهترین راه، فرار از دنیای واقعی و پناه بردن به جهانی خیالی است؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنها، کلمات، ساختههای ذهن و خالقانشان، کسانی که طعم درک را نچشیده بودند،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس چرا نباید دیوانه بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا نباید در دیوانگی، شادی را یافت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«رستاک؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآراج بود که با نرمی زیر لب اسم او را صدا زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون تکان دادن سر، فقط چشمانش را از صفحۀ کتاب گرفت و در مقابل، همانند مجسمهای بیحرکت، نگاهش را به او دوخت که در مقابلش روی صندلی خشک و چرمی جای گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیازی نبود جواب بدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآراج خودش میدانست که هنگام مطالعه نباید زیاد با او کلام شود، جز در موارد حساس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان سبز رنگش، همراه با بوی عطر تلخش، همانند رنگهای غریبی در کنار هم قرار داشتند،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر عین زیبایی، فریبنده و خندهدار در نگاه اول، اما در پس آن، تلخی و ناخوشآیندی نهفته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«جنازهها رو نباید برد عمارت سیاه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرئیس گفته بود، فقط باید ازشون حرف بکشیم، نکشیمشون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر بفهمه کشتیمشون، دعوا و جنجال خیلی بدی در انتظارمونه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرستاک تنها سر تکان داد و، در حالی که دوباره به ادامهی صفحهای ورق میزد، ورقهی زردرنگ را بین انگشتهایش گرفت، صفحه بعد را کشید، و در همان حین، ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چه زود، چه دیر، میفهمه که از تعداد نوچهها کم شده. حتما خانوادههاشون خبرش رو بهش میدن، که شوهرشون گم شده.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآراج، در حالی که حرف او را تایید میکرد، ولی بیصبرانه احساس میکرد که آن شب،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحوصلهی بحث و گوش دادن به فریادهای رئیس را ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«کم کم، توی چند روز آینده، میفهمه. بهتره بهش بگن. این که دقیق همین امشب، جلوی ایتالیاییها، خونهاش رو به گند بکشیم، با چند تا جنازه، و بعد، بندازیمشون توی استخر، حتما باعث میشه همونجا تشنج کنه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین جمله، با خندهی ناخواستهای در ذهنش جرقه زده شد، مت به اینطور اصطلاحات چه میگفت؟ آها خرکی، لبخند گوشه لبش را بالا کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و با نگاهی کوتاه به آیینه، او را در حال رانندگی دید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«باشه، امشب ببرینش خونهم، اونجا کار رو یه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسره کنیم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآراج تنها سری تکان داد، سپس با نفسی عمیق سرش را به بالشتِ صندلی تکیه داد. با دستش، که معلوم بود به خاطر درگیری با آن افراد هنوز درد میکشد، چند تقه به شیشه زد؛ شیشهای که قسمت راننده را از بقیۀ کابین جدا میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشیشه با اثر انگشت مت پایین رفت. آراج دستش را از همان ارتفاع محکم بر روی رانِ خویش کوبید؛ انگار بدنش حتی تحملِ وزن خودش را هم نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«مسیر عوض شد. مت، برو خونهی رستاک.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمت از آینه، نگاهِ عجیبی به آنها انداخت. رنگ صورتش چیزی بین تأیید و بیحوصلگی بود. در جوابِ جملهی آراج فقط سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آن طرف، رستاک بعد از تمام شدن چند صفحهی دیگر، ربانِ سرخ-آبیای را که به جلد کتاب متصل بود با دقتی فراوان روی صفحه گذاشت. بعد کتاب را روی قسمت پشتیِ صندلی گذاشت تا هر وقت حوصلهاش سر رفت، دوباره ادامه بدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیحالیِ او هم درست مانند آرامشِ ظاهری، روی بدنش لیز میخورد. سرش را به پشتی تکیه داد و همانطور که چشمهایش را میبست، دست دراز کرد و میان دکمهها گشت تا بالاخره چراغ را پیدا کرد و با یک کلیک، ماشین را در خاموشی فرو برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی عمیق و سنگین بیرون داد. بعد، مثل بستنیای که آب شده باشد، روی صندلی وا رفت؛ صندلیای که بهراحتی میشد سه نفر را در خود جای دهد، حالا دیگر فقط به زحمت چند تکه وسیلهی کوچک را رویش میشد چید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا همان بیحالی و خستگیای که هم او و هم آراج و بیتردید مت دچارش بودند، پایش را به زانوی آراج کوبید. صدایش کشدار و گرفته بود؛ از فرط خوابآلودگی و خستگی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«این چرا چند روزه اینقدر توی خودشه؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشارهاش به مت بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر محیط کار، رستاک فقط رئیس بود؛ و مت و آراج فقط محافظین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما وقتی از آنجا فاصله میگرفتند، تبدیل میشدند به سه دوست،سه همبازیِ بچگی. بچگیشان از همان سالهای دور، ازشان گرفته شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمت، به خاطر درونگرا بودنش، هنوز هم زیاد احساس راحتی با رستاک نمیکرد و معمولاً بیشترِ وقتِ آزادش را با آراج میگذراند و با او حرف میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته حق داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالیان پیش، وقتی هنوز باید مثل دیگر بچهها توپ بازی میکردند یا لاتاری میکردند، مجبورشان کرده بودند در سنین کم،حتی پیش از آنکه درستوحسابی خواندن و نوشتن بلد باشند،دست به آدمکشی بزنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآراج، به خاطر روحیۀ خشنش، فراموش کردن را راحتتر بلد بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای رستاک هم همینطور؛ چون او دیگر «پسر رئیس» بود و باید این کار را مثل چیزی روزمره، انجام میداد؛ حتی اگر خودش نمیخواست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما برای مت…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو تنها کودکی بود که جلوی چشمش هر بیرحمی را دیده بود: گرسنگی، فحشا، تجاوز، و… و… و.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این حال، میدانست این چند روزی که میگذراند، هیچ ربطی به آن تروماهای کودکی ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآراج، با لحنی که انگار همان خستگیِ کشدارِ رستاک را تقلید میکرد، زیر لب پاسخی کوتاه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نمیدونم… میگه خسته شده و این چند روز فشار زیادی روش بوده. ولی بعید میدونم فقط همین باشه. همیشه، حتی اگه بر خلاف میلش مجبور میشد کاری رو انجام بده، باز هم از درون خودش رو میخورد. الان… مشخص نیست دقیقاً چی شده.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«مشکلی برای خانوادش پیش نیومده؟» رستاک پرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نه. همه چیز از طرف اونا تحت کنترله.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرستاک دیگر نباید بیش از این سوال میکرد. نباید طوری نشان میداد که انگار برایش اهمیت دارد. «زیردستانش»؟ چه واژهی غریبی! حتی یک بار هم در ذهنش آنها را «زیردست» خطاب نکرده بود. آنها برای رستاک، همان آراج و متئویی بودند که در کودکی بر سرِ طعمِ کیک، یکدیگر را کتک میزدند. همانهایی که نیمهشب، پارچهای سفید بر صورتشان میانداختند و به آشپزخانه عمارت میرفتند تا پرسنل را از ترس به سکندری یا حتی غش بیندازند. همانهایی که الگوشان رستاک بود. آنها… برادران رستاک بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته اگر آنها هم همین تفکر را نسبت به رستاک داشتند. خودش مطمئن بود که کمکم از نظر آراج هم نه،اما از نظر مت، رستاک چیزی بیش از یک ماشین آدمکشی و هیولایی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه بویی از انسانیت نبرده بود نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کرد موضوع بحث را عوض کند. البته دیر یا زود باید این بحث را پیش میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اون دختره چی شد؟ تونستی آدرسش رو گیر بیاری؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیرچشمی نگاهِ خمارش را به آراج دوخت؛آراج، به نشانهی اینکه همه چیز خوب پیش رفت، انگشت شصتش را بالا آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آره. تا وقتی مطمئن شدم رفته خونهشون، همونجا موندم و بعد برگشتم. آدرسش رو هم دارم. تا رسیدن به خونه داشت لنگ میزد؛ گریه میکرد و وسط راه چند باری نزدیک بود از حال بره. اگه پاش نشکسته باشه، دررفتگیش حتمیه.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس، بیتوجه به درد گردنش، سرش را نیمخیز کرد و با نگاهی متعجب و پرسشگر به او خیره شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«چرا نزاشتی کارشو تموم کنم؟ یا حداقل با خودمون ببریم یه جایی و تهدیدش کنیم؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرستاک نگاهش را از او گرفت و دوباره چشمهایش را روی هم گذاشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آراج… ما با زن و بچهها کاری نداریم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراوی: دانای کل
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«فادیا»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت سرد خیابان، نوای ناهمخوان قدمهای تند و هراسان فادیا را در خود میبلعید. درد در
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپای چپش میپیچید، گزندهای که تنها خواستهاش، رساندن خود به پناه امن خانه بود؛ به آغوش آشنای آکام و دیگر هیچ. اشکهایش بیوقفه با هقهقی بلند بر گونههایش جاری میشد، نگاهش به هر سو میدوید، شاید چهرهای آشنا، یا حتی نشانی از او، نظرش را جلب کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آروم باش فادیا… نفس عمیق بکش… هیچی نیست… همه چیز درست میشه… فقط باید برسی خونه… همین. آکام اونجاست… همه چیز امنه…»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست در اوج همین جستجو، در حالی که صورتش را به سمت مخالف چرخانده بود، شلوار پای چپش زیر پای راستش پیچ خورد. تعادلش را از دست داد و با صورت به زمین سقوط کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آی..با..با…»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«باید قوی باشم… نباید گریه کنم… آکام از گریه متنفره،بودم. این فقط یه لغزشه… فقط یه لغزش کوچیک.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچقدر هم تلاش میکرد تا فریاد بزند، تنها نجوایی ضعیف از گلویش خارج میشد. اطمینان داشت که در این سقوط، تمام صورتش زخمی شده است. اگر آکام او را در این وضع میدید، بیشک زمین و زمان را به هم میدوخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا درد و استیصال، خود را از زمین بلند کرد. تنها چند قدم تا سر کوچه مانده بود؛ مطمئن بود که آکام یا بیرون از خانه به دنبالش است، یا برای اطمینان از امنیت او، مشغول قدم زدن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو شاید هم «کشتی گرفتن» با سنگریزههای حیاط شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«فقط چند قدم دیگه… نزدیکه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچقدر همه چیز… وحشتناک بود. ولی واقعا بود؟ یا همهاش توهم بود؟ نه، نه… واقعی بود. اون آدمها… اون نگاهها… ولی آکام هست. همین کافیه. آکام حواسش به همه چی هست.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمچنان در حالت نیمخیز بود که نگاهش ناخودآگاه به پای چپش افتاد؛ پوسته آن بخش از پا، تقریباً به طور کامل کنده شده بود. ورود قطرات سرد باران به زخمهای سطحی و عمیق، اشکهای بیاختیار را از چشمانش سرازیر میکرد و لبهایش را از درد به هم میفشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irذهنش آشفته بود. نباید به حضور آن آدمهای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرموز فکر میکرد، به آن قتل وحشیانه که انگار با آب خوردن انجام شده بود. نباید حس تعقیب شدگی توسط سایهای نامعلوم را در دلش راه میداد، هرچند عقلش فریاد میزد که اینها همه توهمی بیش نیستند؛ نتیجهی مستقیم اتفاقات تلخ چند لحظهی پیش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تموم شد… رسیدم. آکام… خواهش میکنم خونه باش. خواهش میکنم...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از دقایقی طولانی دویدن، که حس میکرد به ساعتها کشیده و شب از نیمه گذشته است، بالاخره به محفل امنش رسید. دیگر توان ایستادن نداشت. با دستی که لرزان روی لوله گازی کنار دیوار تکیه داده بود، خود را به زحمت کشید و به سمت در رفت. پاهایش سنگینتر از صدها هزار تن شده بودند و با کوچکترین تلنگری، نقش زمین شد. آخرین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاری که توانست انجام دهد، زدن تقهای ضعیف به در آهنین بود؛ تقهای که شاید بیشتر از اینکه صدایی باشد، نالهای بود برای رسیدن به پناه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیش از آنکه کاملاً از هوش برود و دنیا در نگاهش به سیاهی مطلق فرو برود، آخرین چیزی که دید، چشمان لبریز از نگرانیِ آکام بود و بعد، فریادهای سهمگین و دورشوندهی او.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانست دقیقاً کجاست، اما تکانهای خفیف، بوی تند الکل و نوری آزاردهنده که از پشت پلکهای بستهاش هم به درون میخزید، وادارش میکرد برای باز کردن چشمهایش تلاش کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچه بیشتر تقلا میکرد، بیفایدهتر به نظر میرسید؛ انگار وزنهای چندتنی به مژههایش بسته بودند و اجازه نمیدادند پلکهایش از هم فاصله بگیرند. تنش سنگین بود، سرش گیج میرفت و درون رگهایش سستیِ سرد و کلافهکنندهای جریان داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایی میان همهمهی مبهم اطرافش پیچید؛ صدایی آشنا، خشدار و لرزان، که حتی در آن حال هم میتوانست تشخیصش دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فادیا... چشماتو باز کن... چشماتو باز کن، دخترم... زود باش...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر وضعیت بدی بود؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما نه آنقدر بد که نتواند صدای آکام را از میان هیاهوی محیطی که حالا تقریباً مطمئن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبود بیمارستان است، بازشناسی کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا هر زور و بدبختیای که بود، بالاخره توانست پلکهایش را فقط چند میلیمتر از هم باز کند. نور بیرحمانهای بیهوا به مردمکهایش هجوم آورد و وادارش کرد دوباره چشمهایش را نیمهبسته نگه دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دکتر...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدکتر، به هوش اومد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند بار پشت سر هم پلک زد تا شاید تصویرها وضوح بگیرند، اما همهچیز هنوز در مهی غلیظ و لرزان شناور بود. فقط سایهها را میدید و لکههای کمرنگ نور را.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را با زحمت به سمت چپ چرخاند؛ همانجایی که حضور گرم آکام را حس میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست حدس زده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام، با چشمانی که خستگی در آنها موج میزد و انگار سه شبانهروز خواب را به خود ندیده بود، دست دخترش را ــ همان دستی که سوزن سرم به آن وصل بود ــ با احتیاط در میان انگشتانش گرفت و آرام بر آن بوسه زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه یک بار،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه دو بار،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلکه چندین و چند بار؛ انگار میخواست با هر بوسه مطمئن شود فادیا واقعاً برگشته و این بیداری، خواب و خیال نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهای خشک و بیجان فادیا بهسختی از هم فاصله گرفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آکا...م...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچی... شده؟...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچچیز از اتفاقات قبل را به یاد نمیآورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو این، شاید در آن لحظه تنها بخشِ خوب ماجرا بود؛ چون اگر آن حادثهها را به خاطر میآورد، بعید نبود دوباره زیر فشار همان خاطرات، فروبپاشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام بالاخره دست از بوسه زدن برداشت و چشمهای تیرهاش را به او دوخت؛ چشمهایی سرخ از بیخوابی، نگرانی و خشمِ فروخورده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نصفهجونم کردی، تولهسگ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحنش مثل همیشه زبر بود، اما پشت آن زبری، ترسی پنهان نفس میکشید؛ ترسی که فادیا حتی در آن حال نیمههوشیار هم میتوانست لمسش کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهای گیج و بیحال فادیا در اتاق چرخید. دیوارهای سفید، پردههای روشن، صدای بوقهای نامنظم دستگاهها، رفتوآمد سایهوار پرستارها... تا اینکه نگاهش به پنجره رسید. هوا گرگومیش بود؛ نه کاملاً روشن و نه کاملاً تاریک. حدس زد باید حوالی صبح باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگردنش خشک و کرخت شده بود و وقتی خواست دوباره به سمت آکام برگردد، درد تیر مانندی از میان شانهها و ستون فقراتش عبور کرد. با این حال، بهسختی نگاهش را روی چهرهی پدر ثابت نگه داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام کمی به تخت نزدیکتر شد و آرامتر پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به پرستار بگم تختتو بیاره بالا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا فقط سرش را خیلی آرام تکان داد و با درماندگی زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن... چم شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام لحظهای با تعجب نگاهش کرد؛ انگار انتظار نداشت چیزی یادش نمانده باشد. بعد، با همان صدای آرام اما گرفتهی همیشگیاش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یعنی هیچی یادت نمیاد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو سه روزه بیهوشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجملهی آخر مثل تلنگری ناگهانی بود؛ چیزی شبیه ضربهای سرد به مغزش. چشمهایش کمی بیشتر باز شد، سه روز؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمگر چه اتفاقی برایش افتاده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا با هر نفس، تمام اجزای بدنش به التماس میافتادند که بیحرکت بماند؟ چرا انگار استخوانهایش زیر پوستش زخم شده بودند و کوچکترین حرکت، دردی خاموش اما عمیق را در جانش پخش میکرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را خیلی آرام تکان داد. این بار صدایش، هرچند ضعیف و خشدار، واضحتر از قبل بیرون آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیچی یادم نیست...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ نگاهی سنگین، پر از فکر و چیزی شبیه تردید. بعد، طبق عادت همیشگیاش، ناگهان از جا بلند شد و صندلی فلزی کنار تخت را چنان به عقب هل داد که صدای ساییده شدنش روی زمین، نگاه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند بیمار و پرستار را به سمتشان کشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتوجه به نگاهها، شروع کرد به قدم زدن در فضای باریک کنار تخت؛ از پایین تخت تا بالای آن را تنها با سه قدم طی میکرد و باز برمیگشت. یک دستش به کمرش بود و دست دیگرش هر چند لحظه یک بار میان موهای مواج و نسبتاً بلندِ پرکلاغیاش فرو میرفت. فکش منقبض بود و عضلهی کنار شقیقهاش مدام میپرید؛ نشانهای که فادیا خوب میشناخت. آکام وقتی میترسید، بیشتر عصبانی به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند لحظه بعد، ایستاد. نفس عمیقی کشید و بیآنکه مستقیم به او نگاه کند، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تو غرق در خون اومدی جلدی در خونه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعت دوازده شب رو هم زد کرده بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irواژهها ساده ادا شدند، اما اثرشان مثل تکهای یخ در جان فادیا فرو رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا بیاختیار پلک زد. ذهنش تلاش کرد چیزی را از دل تاریکی بیرون بکشد؛ تصویری، صدایی، ردی از یک اتفاق... اما هر بار فقط خلأیی مبهم پیش رویش دهان باز میکرد. انگار کسی بخش مهمی از حافظهاش را با دستهای خشن کنده و دور انداخته بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی مواد ضدعفونیکننده در فضا پیچیده بود. صدای آهستهی دستگاهی از جایی نزدیک به گوشش میآمد و رفتوآمد پرستارها پشت پردههای نیمهکشیده، حالتی غیرواقعی به فضا میداد. همهچیز آنقدر سفید، سرد و بیروح
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبود که دلش میخواست دوباره چشمهایش را ببندد و از این بیداری فرار کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما نمیتوانست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش دوباره روی آکام ثابت ماند. زیر چشمهایش گود افتاده بود، تهریش نامرتبی روی صورتش نشسته و پیراهنش چروک شده بود؛ انگار در این سه روز حتی فرصت نکرده بود درست بنشیند، چه برسد به اینکه استراحت کند. فادیا با آن حال خراب هم فهمید که پدرش ترسیده. خیلی بیشتر از چیزی که حاضر باشد به زبان بیاورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تلاشی جانفرسا پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی... منو آورد اینجا؟...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام لحظهای سکوت کرد. آنقدر که فادیا متوجه شد سؤالش سادهتر از آن نیست که بخواهد سریع جواب بگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خودم رسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجواب کوتاهش، بیش از حد کوتاه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو همین، چیزی شبیه شک را در دل فادیا کاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیش از آنکه بتواند دوباره چیزی بپرسد، پرستاری با قدمهای تند به تخت نزدیک شد. زنی حدوداً میانسال با چهرهای جدی، اما نه بیمهر. نگاهی سریع به مانیتور بالای سر فادیا انداخت، بعد چراغ کوچکی را مقابل چشمهایش گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خانم، صدای منو میشنوی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا بهسختی پلک زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آفرین... خوبه. حالت تهوع داری؟ سرگیجه؟ تاری دید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا خواست جواب بدهد، اما گلوی خشکش مثل کاغذ سمباده میسوخت. فقط خیلی آهسته گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آب...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرستار سریع لیوان کوچکی برداشت، کمی آب روی لبهایش چکاند و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فعلاً کمکم. نباید یهدفعه زیاد بخوری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنکی آب، هرچند ناچیز، مثل رحمتی زودگذر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی لبها و زبان خشکیدهاش نشست. فادیا چشمهایش را بست و برای چند ثانیه فقط به همین حس کوچک و ساده پناه برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرستار چیزی در پروندهاش نوشت و رو به آکام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به هوش اومدنش خوبه، ولی نباید بهش فشار بیاد. مخصوصاً از لحاظ روحی. اگر چیزی یادش نمیاد، فعلاً مجبورش نکنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام جوابی نداد. فقط فکش را منقبض کرد و نگاهش را از صورت فادیا نگرفت. بعد از چند ثانیه، خیلی کوتاه سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرستار که دور شد، سکوت دوباره بینشان نشست؛ سکوتی سنگین، کشدار و پر از حرفهایی که هیچکدام حاضر نبودند به زبان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیاورند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا با صدایی پایینتر از نجوا گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آکام...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی ترسیدی؟...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار آکام خندید؛ خندهای کوتاه، بیرمق و تلخ، از آن خندههایی که بیشتر به اعتراف میمانند تا شوخی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه بابا، اصلاً. فقط سه روز داشتم سگدو میزدم که خانوم بالاخره تصمیم بگیره از اون دنیا برگرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا وجود ضعف شدیدی که در تنش پیچیده بود، گوشهی لب فادیا خیلی کم تکان خورد؛ چیزی بین لبخند و درد. همین حس کوچک و ساده پناه برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام بر صندلی چوبی و البته فرسودهی کنار تخت نشست. سرش را به سمت پایین کج کرد و دستهای از موهایش روی پیشانیاش ریختند. با یک دست، سعی کرد همهی آنها را به عقب هل دهد، اما موهای سرکش دوباره همان کار را تکرار کردند. این تلاشِ بیفایدۀ او، باعث شد گوشهی لب فادیا، جایِ خشکشدهی لبخندی خسته بنشیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام دستی به نرمی بر سر فادیا کشید و سرش را به دیوارهی سردِ بیمارستان تکیه زد. صدایش کمی گرفته بود، انگار که بغض کرده باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"میدونی که من غیر از تو کسی رو ندارم، فادیا... چرا اینقدر اذیتم میکنی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفادیا خوب میدانست که در این دنیا، جز هم، به هیچکس نمیتوانند پناه بیاورند. مثل دو جزیرهی دورافتاده در اقیانوسی بیانتها. سرش را به سمت دستِ آکام برد و آرام بر آن تکیه کرد، انگار که دستِ پدرش تنها لنگرگاهِ امنِ او باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآکام شروع به صحبت کرد، صدایش آرام اما پر از احساس بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"میدونی که وقتی تو رو دادن بغلم، من تازه هجده سالم شده بود. خیلی بچه بودی... راستش، خودم هم بچه بودم. ولی تو، بچهی من بودی. من سر به هواترین و کوچکترین پسرِ خان بودم. توی اون سن کم، یه روز که
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشتم توی یه کلاب با دوستدخترای رنگارنگم وقت میگذروندم، زنگ زدن و گفتن بچهات دنیا اومده. عصبانی شده بودم. تا برگشتن به ایران، اونقدر ناراحت و کلافه بودم که آرزو میکردم یا خودم بمیرم، یا تو... که این بارِ سنگین از رو دوشم برداشته بشه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کرد، انگار داشت خاطرات تلخ را مرور میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"ولی نمیدونی فادیا... وقتی رسیدم بیمارستان و پرستار به زور تو رو داد بغلم... یه حس عجیبی بود. یه حسِ غیرقابل وصف. تو هرچقدر هم منو دوست داشته باشی، یا در آینده عاشقِ کسی بشی، شاید نتونی درکش کنی. تو خودت رو فدایِ زندگیِ من کردی. کاری کردی که دیگه یه پسرِ بچهیِ سر به هوا نباشم. برای همین اسمت رو گذاشتم فادیا... به
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمعنایِ فدا شونده. تو زندگیِ منی، فادیا."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه فادیا غمگین شد. آکام راست میگفت. او هم سر به هواییهای زیادی داشت، درست مثل جوانیهایِ خودِ آکام. البته، او الان هم جوان بود؛ امسال سی و پنج سالش میشد، اما هنوز گاهی حس میکرد همان دختربچهیِ سرکشِ دیروز است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک تکانِ کوتاه، باعث شد آکام سرش را از روی دستِ فادیا بردارد و به سمت او بچرخاند. فادیا هم سرش را از زیر دستِ آکام رد کرد و به پهلو چرخید. همان لحظه، تیری کشنده از قسمتِ پهلویش تا انتهایِ شانهی سمت چپش پیچید. دردش شدید بود، اما سعی کرد نشان ندهد. میدانست که با هر بار درد کشیدنِ او، آکام هم به خلسهای از درد فرو میرود و این برایِ هر دویِ آنها سختتر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستِ آکام آرام بر روی موهای فادیا نشست. انگار که عادتِ همیشگیاش بود؛ وقتی بیحوصله میشد، شروع میکرد با موهای فادیا بازی کردن. این بار هم، انگشتانش یکی از شاخههای مویِ از ریختهاش را از میانِ دیگر تارها برگزید و دورِ انگشتانش پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir“تو هم جونِ منی. وقتی همهی همسنوسالهام از تروماهای بچگی مینالیدند و هر روز به خاطرِ مسائلِ خانوادگی وسطِ کلاس حالشون بد میشد، تو حتی نذاشتی من کوچکترین کمبودی توی زندگیم داشته باشم. وقتی همیشه به خاطرِ وضعیتِ بدِ درسیام از مدرسه باهام تماس میگرفتند، بر خلافِ بقیهی پدرها، به جای اینکه دعوام کنی…”
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
