دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ترسناک نیمه زنده اثر مهسا فرهادی

رمان نیمه زنده

  • زبان فارسی
  • 5.1K 👁
  • 60 ❤️
  • 53 💬

خلاصه رمان نیمه زنده

این روایت یک زندگی نیست؛ این داستان، اوج فروپاشی من بود. من یک پژوهشگر زن بودم.یک جانورشناس، که برای فرار از خیانت شریک زندگی‌ام، ماموریت بازیابی گونه‌ای نادر از سمندر‌ها را در یک ایستگاه آزمایشگاهی کوهستانی قبول کردم. همه چیز از وقتی شروع شد که برای تسکین زخمی که همسرم مهراب به قلبم زده بود ازمایشگاه را ترک کردم. نمی‌دانستم راز‌های تاریک یتیم‌خانه‌ای که در حوالی آزمایشگاه بود، به زوال عقلم خواهد انجامید. نمی‌دانم تقدیر بود یا واقعا نیرویی ناشناخته من را به آن محل کشاند. من آن شب دختری پیدا کردم. یک دختر بچه‌ی زخم دیده و مرموز. خیلی زود فهمیدم آن دختر طبیعی نیست؛ خیلی از خودم پرسیدم یک دختر، با زبان بریده چرا باید نیمه شب وسط کوهستان، تنها حوالی آن یتیم‌خانه‌ی متروک باشد. من گیج و سردرگم میان مشکلات زندگی خودم بودم که سر و کله‌ی او پیدا شد. کسی که اهالی بومی آن را شوم و برده‌ی ابلیس می‌خواندند.

قسمتی از متن رمان نیمه زنده

‌- سارا، خوبی؟ ترسیدی؟
دست لرزانم را از روی قلبم پایین آورده و گفتم:
‌- چی شده؟ اون صدای چی بود؟
فرانک آرام و با مهربانی پیش آمد. دستم را درون دست‌های گرمش گرفت و گفت:
‌- نترس، سعید رفت ببینه چی بود! فکر کنم شکارچین.
با شنیدن نام شکارچی دندان‌هایم ناخودآگاه بر روی هم ساییده شد. فَرانَک سرم خالی را از دستم بیرون کشید و کمکم کرد تا از تخت پایین بیایم.
به محض ورودم به سالن آزمایشگاه نگاهم بر روی قابلمه‌ی روی اجاق خشک شد. بوی سوپ فضا را عطرآگین کرده بود. لحظه‌ای دلم ضعف رفت و آب دهانم را فرو خوردم.
‌- بیا قربونت برم، برات سوپ پختم. سعی کن یکم بخوری تا حالت بهتر شه.
آرام پشت میزغذاخوری فلزی ساده نشستم. آشپزخانه‌ی فرانک در عین حال که بسیار کوچک بود رنگ زندگی داشت.
‌- دستت دردنکنه. نیازی به زحمت نبود.
‌- نوش جونت، خواب که بودی سعید رو فرستادم یکم خرید کرد. می‌دونستی یه روستا نزدیک این‌جاست؟ خیلی خوب شد دیگه لازم نیست برای خرید تا شهر بریم.
سرم را به آرامی و به نشانه‌ی تشکر تکان دادم.
قبلاً در مورد آن روستا از امید شنیده بودم، اما حرف‌های ترسناکش در مورد آن روستا و این مکان برایم خرافه‌ای بیش نبود.
با اولین قاشق، طعم محشر سوپ معده‌ام را کمی آرام کرد. فرانک لبخند به لب کنارم نشسته بود و موهای بلند و مواجم که همچون چتر دورم ریخته بودم را نوازش می‌کرد.
‌- می‌خوام کوتاهشون کنم، نوازششون نکن.
فرانک با شنیدن حرفم چشم‌هایش گشاد شد و دستش از حرکت ایستاد.
‌- چی... چیکار می‌خوای بکنی؟ اما مهراب... .
با نگاه تند و تیزم حرفش را خورد و من به‌آرامی باقی سوپم را خوردم. نمی‌دانم آن بادی مشکی رنگ و شلوار بگ همرنگش توان گرم کردنم را نداشتند یا من خیلی ضعیف شده بودم.
انگار خوردن آن سوپ، گرما به بدنم تزریق می‌کرد. در حین گذاشتن آخرین قاشق سوپ درون دهانم بودم که سعید وارد شد.
نگاهم روی لباس بافت سفید رنگش که با رنگ قرمز خونین شده بود لغزید و چشمانم گشاد شدند.
تازه نگاهم به زیر دستش افتاد. چیزی شبیه بچه‌گربه در آغوشش بود.
دستش را که کنار برد، نگاهم میخ شد. یک سنجاب قفقازی نیمه‌جان بود که از ناحیه‌ی شانه‌اش تیر خورده بود.
با ناراحتی پیش رفتم. موهای خاکستری‌رنگش را نوازش کردم و با عصبانیت گفتم:
‌- کی این کارو باهاش کرده؟
‌- یه جوون روستایی بود. می‌تونی نجاتش بدی؟
سنجاب بیچاره گوشتی هم برای خوردن نداشت که این‌گونه زجرکشش می‌کنند. با دست‌هایی که از عصبانیت می‌لرزید، سنجاب را به سمت میز جراحی کوچکی که بالای سرش چراغی شبیه پروژکتور داشت بردم.
با عینک ذره‌بینی‌شکل، ساچمه‌ی کوچکی را که بین استخوان کتف و شانه‌اش گیر کرده بود وارسی کردم.
صدای جیرجیر آرامش دلم را به درد می‌آورد. دل‌نازک شده بودم که برای یک سنجاب، اشک در چشمانم حلقه زده بود.
خطاب به فرانک که کنار دستم ایستاده بود، گفتم:
‌- بی‌هوش شده. گرم نگهش دار، شوک بهش نده. بذارش لای پد گرم‌کن.
دستکش‌های سفیدرنگ جراحی‌ام را پوشیدم و فرانک موهایم را به‌وسیله‌ی یک کلیپس بالای سرم جمع کرد. موهای مزاحم در این موقعیت حساس دست‌وپایم را می‌گرفت. خون سنجاب سطح استیلِ مات میز را رنگین کرده بود و کم‌کم داشت جان می‌داد. چشمان خمار و کشیده‌ام پشت عینک مخصوص جراحی جا خوش کرد. پشت صندلی چرخ‌دار نشستم تا مسلط‌تر باشم.
‌- آسیبی به شریان اصلی خون نرسیده، ولی استخون کتفش شکسته.
فرانک وسایل جراحی را کنار میز پهن کرده بود. آمپول بی‌حسی موضعی را که به پوست تنش تزریق کردم، حیوان کوچک کمی آرام گرفت. سرم را با تأسف تکان دادم و از عصبانیت چشم‌هایم را بر هم فشردم تا بر خودم مسلط شوم.
‌- تیغو بده، باید ناحیه‌ی زخمو بتراشم.
برق تیز تیغ چشمم را زد. اولین باری نبود که جراحی می‌کردم، اما این‌بار دلهره‌ای ناشناخته دل‌وروده‌ام را می‌پیچاند.
پوست زخمی سنجاب را با دو انگشت صاف کردم، ناحیه‌ی زخم را آرام تراشیدم و سپس ضدعفونی کردم. نفس‌های سنجاب آرام‌ آرام رو به افول می‌رفت؛ سرعت انگشتانم را بیشتر کردم و قسمت زخم را با چاقوی تیز جراحی کمی بزرگ‌تر کردم.
با باز شدن زخم، از میان گوشت پاره‌شده و خون، برق ساچمه‌ی گرد و کوچک همچون صاعقه چشمم را زد.
نگاه فرانک مدام روی مانیتور کنار میز و سنجاب می‌لغزید.
‌- شکستگی زیاد نیست، اما احتمالاً برای برداشتن ساچمه به مشکل برمی‌خوری؛ چون بین استخون کتف و شانه گیر کرده.
چند دم و بازدم عمیق کردم و دستانِ پوشیده از دستکشِ خون‌آلودم را بالا بردم. نوک باریک پنس جراحی را در کف دستم حس کردم. حسی ملموس از درد و نفس‌های به شماره افتاده‌ی سنجاب کوچک در وجودم پیچیده بود. دوست داشتم قلبم را که از درد مچاله شده بود بیرون بکشم تا کمی از فشارش بکاهم.
نوک ظریف و نازک پنس جراحی را با احتیاط درون زخم لغزاندم.
با برخورد نوک پنس با سطح سخت ساچمه، به‌آرامی آن را بین دو لبه‌ی پنس گرفتم. سنجاب تکان آرامی خورد و صدای جیرجیر ضعیفی از میان لب‌های کوچکش خارج شد. تارهای بلند سبیلش با نفس‌های تندش مدام بالا و پایین می‌شد و دلم هر لحظه بیشتر برای مظلومیتش ضعف می‌رفت.
ساچمه‌ی خون‌آلود را با دقت و مهارت آرام بیرون کشیدم. نوک بلند و نازک پنس اینک میهمان فلزی گرم و گرد بود. صدای برخورد فلز خونین با ظرف استیلی کنار دستم نشان از موفقیت عمل داشت. خون روی ساچمه درون مایعی شفاف، آرام پخش شد.
‌- پنس بخیه رو بده.
سرمای فلز پنس بخیه، حتی از روی یک لایه دستکش سفید جراحی و خون هم ملموس بود. لبه‌های زخم را به هم نزدیک کردم و بافت نرم پوست سنجاب را با ظرافت و آرامش بین دندانه‌های پنس فشردم و اولین بخیه با موفقیت زده شد.
همین کار را دو بار دیگر تکرار کردم و سپس پماد سفیدرنگ آنتی‌بیوتیک را نوازش‌وار روی زخم پخش کردم.
فرانک گاز استریل را در میان انگشتانش به شکل مربع برش داد.
زخمِ استریل‌شده با بتادین را زیر مربع کوچک پانسمان قرار دادم و عمل پایان یافت، اما ضعف دوباره در جسمم غالب شد.
‌- گرم نگهش دار. استخوانش سر جاشه؛ بانداژ ثابت‌کننده رو دور کتفش بپیچ تا ثابت بمونه. من سرگیجه دارم.
دستکش‌های خون‌آلود را درون سطل زباله رها کردم. پوست یخ‌کرده‌ی دستم را روی صورتم گذاشتم و چشمانم را روی هم فشردم.
صدای سعید را کنار گوشم حس کردم و چشم گشودم:
‌- بهتری؟ بیا یکم بشین.
سرم را به نشانه‌ی موافقت تکان دادم. لیوان شیشه‌ای آب‌قند که جلوی صورتم قرار گرفت، نگاهم روی صورت سعید لغزید.
چشمان قهوه‌ای‌رنگش با نگرانی روی صورتم ثابت بود و همان اخم کوچک همیشگی، ابروهای پهنش را آذین کرده بود. تشکر آرامی کردم و مایع شیرین را آرام بلعیدم.
سعید دستش را با کلافگی بر روی ریش نسبتاً بلندش که تارهای جوگندمی میانشان به چشم می‌خورد، کشید. صندلی چرخ‌دار دیگری را نزدیک کرد و با لحنی که کلافگی در آن موج می‌زد، گفت:
‌- مهراب زنگ زده بود. می‌گفت خودشم خبر نداره چی شده و حتی برای اومدن به این‌جا هم بهش خبر نداده بودی، آره؟ چرا این کارو می‌کنی؟ شما دوتا که جونتون واسه هم در می‌رفت. نمی‌خوای بگی دردت چیه؟ حال مهراب از تو خیلی بدتره، به والله عیبه، شما که بچه نیستین. مثل بچه‌ی آدم بشینین با هم صحبت کنین.
پوزخند مضحکی روی لبم نقش بست. حتی شک هم نمی‌کرد فهمیده‌ام چه غلط‌هایی می‌کند. دندان بر هم فشردم، نگاهم بر روی موهای کوتاه و مشکینش که میزبان تارهای یکی‌درمیان سفید بود، ثابت ماند و گفتم:
‌- هر وقت خودش درک کنه چه غلطی کرده، بهش زنگ می‌زنم و خبر طلاقو می‌دم.
چشم‌هایش گرد شد. اخمش عمق گرفت و با صدایی که کمی از حد نرمال بالاتر رفته بود، گفت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان نیمه زنده

  • تینا

    0

    لطفاً ادامه شو بنویسید و همینطوری تمومش نکنید این حق دختر سارا نیست که بمیره یا تاابد زیر دست اون دیوونه زجر بکشه سری دومش رو با نقش اصلی کردن دختر سارا شروع کنید لطفاً

    ۵ روز پیش
  • الیسا

    0

    آخرش چرا اینقدر مزخرف شد ؟ اگه نیت دارید ادامه شو بنویسید که خوبه ولی اگه واقعا این پایان بدون ادامه ست که باید بگم واقعا نویسنده گند زد به پایان

    ۵ روز پیش
  • Solale

    0

    عالی بود اصلا رمان جوری بود که انگار واقعیته و کسی تجربش کرده که اینقدر با جزئیات و کامل موبه مو همه اتفاق هارو میگفت و اینکه جلد دوم هم داره اگه داره کی منتشر میشه و اسمش چیه

    ۱ هفته پیش
  • الی

    0

    سلام رمان واقعا عالی بود موضوع متفاوتی داشت فقط اینکه آیا جلد دوم داره یا نه ؟ احساسات سارا فقط یه توهم از محیطه که توش بوده یا نه ؟ خواهشا جلد دوم بنویسید خیلی از سوال ها جواب داده نشدن

    ۳ هفته پیش
  • سما

    1

    روند داستان خوب و منطقی بود.

    ۴ هفته پیش
  • سحر

    2

    اگه به قول بقیه از رو فیلم بود یا هرچیزی ولی به نظر من قشنگ بود واقعا نوشتن با این جزئیات سخته خسته نباشید نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    0

    خیلی ممنون از نظر قشنگ عزیزم❤️

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    1

    خوب بود ترسناک نیست ولئ انگار یه فیلم به این روش قبلا دیده بودم

    ۲ ماه پیش
  • Zaza

    0

    دقیقا به فیلم دیدم چند سال پیش اون فیلم و چندتا فیلم دیگه چسبونده بهم رمان نوشته مثلا 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 فیلم شاهدان و یع فیلم دیگه اسمش یادم نیست برین ببینین دقیقا همین رمانه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    0

    به نظر جالب میاد حتما نگاه میکنم ممنون که فیلم معرفی کردی

    ۳ ماه پیش
  • نازنین

    0

    سلام سه دفعه دانلود کردم بازم نیومد واسم فقط تبلیغات دنیای رمان

    ۳ ماه پیش
  • مهشید

    5

    خانم فرهادی ... چه کردی ؟ مو به تنم سیخ شد خواهر 🤣 فوق العاده بود ، معرکه بود. لطف کنید اگر کتاب دیگه ای هم نوشتید معرفی کنید ؟یا اگر خواهید نوشت اسمش رو بگید که بخونیم

    ۳ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    2

    ممنون از حسن توجهت قشنگممم🥰 یه رمان دیگه هم در حال نگارش دارم تا چند وقت دیگه تموم میشه قرار میدم

    ۳ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    0

    **** لینک کانال ایتام هستش اگر مایلید بودید عضو بشد اخبار رمان هامو قرار میدم

    ۳ ماه پیش
  • ستایش بارگاهی

    1

    واقعاً عالی بود من تاتمومشو خوندم ی نیمچه سکته زدم 🤣خدای دست مریزاد👏🏻

    ۳ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    0

    مرسی از نظر قشنگت عزیز دلم

    ۳ ماه پیش
  • ستایش بارگاهی

    1

    فدات آجی 🌹🌹🌹🌹🌹

    ۳ ماه پیش
  • یاوند

    0

    ایکاش جور دیگ ای تموم میشد برادرزادم نارس ب دنیا آمده و کلی بچم عذاب کشیده و هنوز نمیتونه راه بره دوسال نیمشه قلبم بدرد آمد وقتی بچه س نارس بزور ب دنیا آوردن ....

    ۳ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    0

    عزیزم🥲 دنیا پر از بدی و زشتیه اما در عین حال زیبایی های خودشو داره از خدا نا امید نباش عزیزم امیدوارم بچت هم زودتر سلامتی شو بدست بیاره❤️🌹

    ۳ ماه پیش
  • مهنیا

    0

    ممنون از نویسنده گرامی رمان قابل توجه و دارای کشش برای ادامه دادن داره جوری که من تا پایان کنار نزاشتمش امیدوارم رمانهایی به سبک دلهره و ترسناک بیشتری بنویسین

    ۳ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    0

    خیلی ممنون از نگاه زیبا و توجهتون🌹❤️

    ۳ ماه پیش
  • ....

    3

    خیلی جزئی و زیبا بود قلم خوبی دارید منتظر رمان های بیشتر از شما

    ۴ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    1

    ممنون از نگاه و توجهتون🌹

    ۴ ماه پیش
  • The Shadow and light

    2

    ببخشید این رمان شما جلد دومی هم داره؟ آخه آخرش باز تموم شد و یه سری سوال های ناتمام وجود داره

    ۴ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    0

    نه جلد دوم نداره پایانش بر اساس برداشت مخاطبه ممکنه وقتی جوابشو در دنیای واقعی پیدا کردم جلد دوم هم براش بنویسم

    ۴ ماه پیش
  • حمیرا

    0

    من میفعمم اون دانشمندان دیوانه نمیخاست گیر بیوفته آژیر خطر که شنید خودش انفجار رخ داد تا ازبین برن همه اون تسلیم شیطان بود

    ۴ ماه پیش
  • ملــ🎀ـی

    0

    به امید جلد دوم اومدم ولی خوب بازم واقعا رمان خیلی خفنی بود

    ۳ ماه پیش
  • Narjes

    4

    خدا میدونه چقدر دلم برای آزاده آتیش گرفت😭🤧الهی بمیرم برات دختر🥲 فوق العاده بود واقعا💘

    ۴ ماه پیش
  • مهسا فرهادی

    0

    مرسی از نگاه و توجهت قشنگت عزیزم🥰

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!