رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت شصت و هشتم :
میان همه سوالات ذهنم، یکیشان، داشت مخم را مانند مته سوراخ میکرد.
آن حس بد ته قلبم داشت نسبت به او از بین میرفت.
گیج بودم...
ترسهای تازهای داشت در قلبم میشکفت.
- تو چرا بهم کمک میکنی؟
چشمانش...
همان سیاهی و همان غم عمیق...
سردی که در آن موج میزد در یک لحظه غیب شد و تنها آن سیاهی بیانتهای غم ماند.
صدایش آرام شد...
رنگ پوست دستش به سفیدی میزد و فرماÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
1وووییییی داره باحال میشههه 😃💔
۵ سال پیشنرگس
6اه خیلی جنایی شد و خیلی مبهم امیدوارم لااقل پایان باز یا غم انگیز نداشته باشه
۵ سال پیش:|
4چرا سروه رو درک نمیکنم:/ آمنه جون قلمت عالیه ولی توروخدا پارت ها رو طولانی کننننننن
۵ سال پیشY
5رمان خیلی مبهمیه کاش زودتر همه چیز مشخص میشد
۵ سال پیش؟؟
8کی این گره ها باز میشه و این همه سوال که ذهن رو درگیر میکنه جواب داده میشه؟؟🤯🤯
۵ سال پیش//
8دختر خوبیه دیگه گند اخلاق نیست به نظر من :) و اینکه زودجوش نیست از نظر من ایراد نداره ولی یه رفتارایی میکنه متناقض و گاها عجیب و رومخ، که شاید به خاطر سن کمشه.البت هنوزم دوسش ندارم :|
۵ سال پیشکیمیا
6حس میکنم داریوش عاشق سروه بشه!🙄
۵ سال پیشروژ
11خیلی دوست دارم بدونم عرشیا زندست یانه این سبحان خیلی شبیه عرشیاست بی صبرانه منتظرپارت بعدی هستم
۵ سال پیشمبینا
4عالییییی فقد خیلی سروه زجر کشید دلم براش میسوزه کی پارت دیگر رو میزاری اگه خواستی بزار کمی طولانی تر بنویس جیگرم❤🥺
۵ سال پیشخورشید
4اره خیلی اخلاقش بده اووووف
۵ سال پیش:)
4چرا سروه اینقدر گند اخلاقه😐
۵ سال پیش---
9وقتی سبحان حال سروه رو میگیره خوشم میاد :( نمیدونم چرا نمیتونم با سروه ارتباط بگیرم.
۵ سال پیشماهک
3بی صبرانه منتظر پارت بعدم
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

کبری قشنگه
2من الان حس اون آدمی رو دارم که مواد بِش نرسیده 🤤و نمیدونم چرا اصن از این داریوشه حس خوبی نمیگیرم🤞🤕