رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت هفتاد و سوم :
مشتی به شکمش کوبیدم.
- یا حداقل میگفتی ما این لباسا رو نپوشیم یه دست لباس زروار در رفته بیاریم.
با زنگ خوردن گوشیام چشم غره آخر را حوالهاش کردم.
در حالی که گوشی را از کیفم بیرون میآوردم، کمی از آن دو فاصله گرفتم.
با دیدن اسم روی صفحه کمی برای جواب دادن مکث کردم.
ابرویی بالا انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
امیدوار بودم شوک امروز فقط در کار بهراد خلاصه شود و سبحان خبر Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Dayana
0داشمی به مولا😂😂😂😂