پارت هفتاد و سوم :

مشتی به شکمش کوبیدم.
- یا حداقل می‌گفتی ما این لباسا رو نپوشیم یه دست لباس زروار در رفته بیاریم.
با زنگ خوردن گوشی‌ام چشم غره آخر را حواله‌اش کردم.
در حالی که گوشی را از کیفم بیرون می‌آوردم، کمی از آن دو فاصله گرفتم.
با دیدن اسم روی صفحه کمی برای جواب دادن مکث کردم.
ابرویی بالا انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
امیدوار بودم شوک امروز فقط در کار بهراد خلاصه شود و سبحان خبر Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Dayana

    0

    داشمی به مولا😂😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • ---

    0

    مرسی خوب بود.

    ۵ سال پیش
  • اسرا

    1

    خانم آبدارممنون

    ۵ سال پیش
  • سمیرا

    14

    زیادرمان جالبی نیس انگاردارن باهم ساده حرف میزنن وبی هدف آدم راغب نمیش بیادببینه ادامش چیشد اون همه داستانای خوندنی هس نمیزارن بزارن اینجا نمیدونم تواین چه چیزتوجه شونوجلب کرده

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️