رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت شصت و ششم :
نگاهی به گوشیاش انداخت و بعد کاغذ را بیشتر سمتم هل داد.
- حالام این کاغذت رو بردار و برو که یه تماس مهم دارم!
حتما هم آن تماس مهم از دوست دخترش بود.
با حرص سمت میز رفتم تا کاغذ را بردارم که دستش را روی طرف دیگرش گذاشت.
- برای دوست کسی هم پارتی بازی نداریم.
با اخم به چشمهایش زل زدم که کاغذ را رها کرد.
- لازم بود از امروز بدونی!
کاغذ را گرفتم.
- من هم انتظار پ
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Melika
4سلام چرا پارت جدید نمیزارین🙁
۵ سال پیشزهرا
3سلام رمانتون خیلی قشنگه نمیشه زودتر پارت هاشو بذارین یا بیشتر کنید نوشته هاتون رو
۵ سال پیشپریناز
0عالیییییییییییییییییی
۵ سال پیشDayana
8😂😂فقط اونجا که میگه ای آن دوستی اول توی سر سبحان بخورد بعد توی سر خودت😂واقعا جمله هایی که کمی طنز دارن به زبان ادبی خیلی باحال میشن
۵ سال پیشکیمیا
6عشق سروه بنظرم خیلی آبکیه فقط بلده ناله کنه وبگه من خیلی عاشق بودم و بعد استعفا بده و فرارکنه اگه خیلی عاشقه بایدخودش بره دنبال دلیل مرگ بشدت مشکوک عرشیا نع اینکه منتظر بمونه تا بقیه بهم پاسش بدن
۵ سال پیشکیمیا
12خدایی اگ من جا سروه بودم چنان پیچ میشدم تا ته قضیه رو بفهمم وی به چیه چرا دختره اینجوریه یعنی یه لحظه هم شک نمیکنه قضیه به عرشیا مربوطه اینهمه فازافسردگی برداشته بعد نمیخواد دلیل مرگ عرشیاروبفهمه😐
۵ سال پیش؟؟؟
9چقدر این سروه لشه همه به هم پاسش میدن مث ماست میمونه دختر باید قوی باشه تا ازش حساب ببرن😏
۵ سال پیش...
11خو استعفا نامه تو بده سبحان بعد سریع جیم بزن 😂😒😒
۵ سال پیش.
5چقد رومخه این داریوش 😂😑
۵ سال پیشسارای
9سلام نویسنده جون توروخدادیگه برواصل مطلب دیگه واقعاسخته هی انتظار😭😭😭😭
۵ سال پیشح
3چرا انقدر کم بودددد بعد این هم فقط همین
۵ سال پیشخیلی زیاد بود
4خیلی زیاد بود
۵ سال پیشRoz
19عکس شخصیت های مرد واقعا مضخرفه
۵ سال پیشغزل
8چرا انقد کمم☹️
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

و
0کی رمان میره سمت مسیر اصلی؟