پارت سوم :
مامان توی رابطهی دوستیش دخالت زیادی میکرد؛ وسواس فکریش زندگی شهرام رو هم به گند کشیده بود.
شب که شهرام دیر خونه میومد لباسهاش رو بو میکرد، اتاقش رو دم به ساعت مورد بازرسی قرار میداد.
و باز باد سرد به گونههام خورد و چشمهام رو ناخودآگاه بستم و بار دیگه صدای نوشین توی سرم اکو داد:
- جلوی تو رو بگیرم یا اون خواهر چشم سفیدتو؟ من موندم چیه که جفتتون مثل دمب چسبیدین به این عارف و سپهر بیمصرف که ده لوِل از شما پایینترن. فقط بچم شیماست که صبح تا شب درو روی خودش بسته و فقط داره درس میخونه. شما دوتا به این منوال پیش برین هیچی نمیشین.
مثل همیشه شیما دختر بیحاشیه و خانومش بود و من و شهرام بچههای ناخلف، پر دردسر و بیادبش بودیم؛ با این تفاوت که شهرام تک پسرش بود، دوستش داشت، نگرانش میشد ولی من چی؟
از نظر اون عارف و سپهری که از بچگی باهاشون بزرگ شده بودیم ده لوِل از ما پایینتر بودن، همیشه بیرحمانه دربارهی نزدیکترین افراد زندگیمون نظر میداد، با یه حس نفرت شدید.
شهرامی که همیشه خونسرد و آروم بود و این خصلتش به شدت من رو یاد بابا مینداخت اون شب عصبیترین حالت خودش رو داشت؛ حال شهرام ترکیب عجیبی از بغض، غم، عصبانیت تا حد مرگ بود.
شهرام اون شب بدجور باخته بود. حس میکردم دردش فقط بازی نیست چون تا حالا شده بود که بازیهای دیگهای رو هم ببازه، به شدت هم ناراحت و گرفته میشد اما فرق اون شب رو من به خوبی حس میکردم.
- تو مرد خونهای، جای اینکه هوای خواهراتو داشته باشی میری ولگردی شبونه؟
نوشین میگفت، بدون اینکه یه ذره وقفه ایجاد کنه فقط با صدای بلند و عصبیش کلماتش رو مثل چَک توی گوش شهرام پرت میکرد.
خودشم بغض داشت، دستهاش میلرزیدن سیاهی لباس به تنش زار میزد اما اونم بلد بود اینجوری خودش رو خالی کنه با شکستن دیگران، با خورد کردن غرور بچههاش.
یقهی گرمکن شهرام رو گرفت، محکم تکونش داد، توی چشمهای قهوهایش نفرت و درد رو میتونستم ببینم؛ توی چشمهاش خیلی چیزها جا گذاشته بود حس محبت حس درک همه رو خیلی وقت بود که توی نگاهش کشته بود.
- تن لشتو برام آوردی که چی؟ الان باید خستگی تو رو هم تحمل کنم؟ عیاشِ بیمصرف، حیوون. دلم خوش بود پسر دارم، دلم خوش بود یه پشتوانه دارم برای دخترام. یه نگاه به خودت بنداز.
یقهی گرمکن سیاه شهرام رو تکون داد و توی صورت سرخ شدهی شهرام که نگاهش به زمین خیره بود نعره زد:
- شدی یه الاف قمارباز.
اینجا بود که شهرام بدجوری بُت صبور بودن رو شکست.
با شدت دستهای مامان رو پس زد و درحالی که از شدت عصبانیت کل وجودش میلرزید نعره زد:
- کی الافه؟ کی؟ من یا تو؟ شب تا صبح زندگی ما رو دستت گرفتی، دلت نخواد با یه کنترل هی کانالشو عوض میکنی. دلت به شیما خوشه؟
انگشت اشارهاش رو که از شدت عصبانیت میلرزید طرف در اتاق شیما گرفت و نعره زد:
- اونی که اونجاست دخترته یا موش آزمایشگاهیت؟
سیلی محکمی که از طرف مامان به گوشش خورد باعث نشد سکوت کنه، اون شب حالش بدجوری خراب بود.
- زندگیمونو جهنم کردی. خستهامو کردی، داری بدبختمون میکنی. تو ما رو به دنیا آوردی که برای تو زندگی کنیم یا برای خودمون؟ خستم کردی، خسته شدم ازت. کاش جای بابا من... .
سیلی بعدی رو خورد... نه بخاطر حرفهاش فقط بخاطر اینکه جملهی آخرش رو ادامه نده.
اون شب چی برای شهرام اینجوری از دست رفته بود؟ اون شب چه چیزی رو از دست داد که به ته خط رسید؟
- شما بچههای منین. باباتون مرده. باباتون مرده، مرده مرده... .
هنوز ضجههای نوشین توی سرم میپیچید، محکم به سر و صورت خودش میکوبید و درحالی که با تن سنگین از دردش توی خونه راه میرفت با صدای بلندی فقط یه جمله رو فریاد میزد:
- باباتون مرده، مرده... مرده.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ستایش
1به طرز فاکی ای حس میکنم این شبی که شیوا داره میگه شب بهم خوردن دوستی کیان و شهرام و دشمن شدنشون
۴ هفته پیشDiaa
1میدونم حال شهرام چه دلیلی داره ولی نمیتونم ثابت کنم ، در اینده خواهیم دید و خواهیم فهمید
۲ ماه پیشهانا
0شهرام با کی دعوا کرده بود؟ احساس میکنم هر کی که بود نقش خیلی مهمی تو گذشته داشت
۵ ماه پیشMobina
5مغزم پره از سوال.این وسط مشخصه قراره کلی بدبختی پیش بیاد ولی میدونم همه چی روشن بشه شاید یسری دوستی ها خوب بشه یسریا نشه.تنها دل نگرانی من شیواعه بدبخته
۸ ماه پیشنگار
4شهرام شهرامم اخه چرا داداش شیوا خب یکی دیگه باعث بدبختی پسرام باشه چرا داداش اون
۸ ماه پیشفن اشکان
4اخه شهرامممم چرا فرزین رفیقته؟
۹ ماه پیش...
0چوووون... من گفتم
۹ ماه پیشراحیل
5شخصیت شیوا رو خیلی دوست دارم 🥰
۱۰ ماه پیشmoon
5از اونجا که زینب یهوویی غافلگیر می کنه آدم می ترسه دلش برا یکی بسوزه اینجا 😬😂💔
۱۰ ماه پیشثریا
3طفلک شهرام🥲
۱۰ ماه پیشثریا
7نوشین! شخصیتش رو هیچوقت نتونستم درک کنم👀
۱۰ ماه پیش....
5اینجا فقط دلم واسه داداش بزرگه میسوزه
۱۰ ماه پیش
ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان
دلت اصلا براش نسوزه🦅😂
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0در عین حال که این پارتا و در کل این خاطره بهش میاد مهم نباشه اما به شدت بهش میخوره که نقش خخیلیی مهمی داره تو داستان 🤣🤣عاجیبه اما حقیقته 😂🤣