پارت هجده :


(افتتاحیه‌ی خونه جنی)
سفره‌‌ی رنگ و رو رفته‌ای که وسطش از فرط کهنگی پاره شده بود رو وسط فرشِ قرن بوقی که نصفش در اثر ترشی انبه‌ی جنوب زرد شده بود پهن کردم؛ این فرش جزو جهیزیه‌ی خاله‌ی سامان بود که با کلی منت به سامان داده بود تا بیاره خبر مرگمون توی خونه پهن کنه.
البته ما قبلش فرش رو سه دست ساییدیم، ولی هرکاری کردیم زردی فرش نرفت؛ البته فرشه دیکه نفس‌های آخرش بود شدت پشم و پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زن مهرون

    1

    ر..دم به خودم از خندهه 🤣🤣

    ۳ هفته پیش
  • ـــــ

    6

    وایی خدا مردم از خنده هر موقع این صحنه هارو تو ذهنم تصور میکنم *** میشم از خنده 🤣🤣فک کن همزمان که مث سگ ترسیدی از خنده داری بالشتو مث سگ گاز میزنی صدا خندت نره بالا 🤣🤣 نویسنده ایول با این رمانت

    ۱ ماه پیش
  • فن مهران

    5

    یعنی خدا وکیلی اونجایی که رامین می گفت بیا منو بخور🤣🤣من الان بیدارم وهمه خوابن از بس دستمو گرفتم جلوی دهنم تا کسی صدای خندمو نشنوه دارم خفه میشم🫡خدایی دمت گرم

    ۳ ماه پیش
  • نانا

    1

    *** شدمممم از خندههاههههههه

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    4

    عالیییی بود تا حالا انقدر برای یه رمان نخندیده بودمممم از اول تا اخرش داشتم جررر می خوردم مخصوصا قسمت فرغونه🤣🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • هاویر

    4

    از خنده ترکیدممممم واییییییییییی خدا خیلی خوب بوددددد😂😂😂😂😂

    ۴ ماه پیش
  • مائی

    21

    به جان خودم این جنه همون بود که متین بهش لگد زد فگر گرد نیماس ها😑😶 🌫️

    ۵ ماه پیش
  • رویا

    4

    الان دیگه من خوابم نمیبره تا پنج روز اجنه میبینم😶😂

    ۵ ماه پیش
  • رامین.

    5

    نویسنده محترم لطفا به کلمه ای که نوشتید دقت کنید اینجا نوشتید بسم ال... رحمان "رجیم" معنیش خدایی نکرده توهین حساب میشه اگه میشه ویرایش بزنید

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    شوخی میکنی؟ یا داری نقش رامینو بازی میکنی😭

    ۵ ماه پیش
  • عشق اشکان

    8

    یعنی قشنگ رفته بودم تو حسس داشتم میخوندم یهو ابجیم امد بالاسرم یه جیغیی کشیدممم که کل محل فهمیدن 🤣🤣عالیه رمانت نویسنده جون

    ۵ ماه پیش
  • هانا

    5

    "حالا که با جنت رو به رو شدی باید بهش بدی میدونستی؟" وای این قسمتش عالییی بوددد🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • ....

    7

    یعنی شده واسه روحیه همش میام اون قسمت فرغونشو میخونم و اینقدرر خندیدم که دیگه روبه مرگم خدایی🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • گلی

    7

    حقیقت تا امروز به یه فضای ترسناک انقدر نخندیده بودم معرکه ای نویسنده

    ۵ ماه پیش
  • Tinaa

    1

    عالی بود🤣🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • همزاد نیما

    3

    وای یجوری خودم ترسیدم که تو تاریکی اتاق ساعت ۳ صبح فلش گوشیو روشن کردم ، انگار خودمم اونجا پیششون بودم😭😂 وای بدبختا😂 فقط جمله آخر نیما🤣فقط متین میتونه تو اون لحظه حساسم کلمه ناجنس و هی فرو کنهتو نیما😂

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️