پارت چهارده :

ارشیای آشغال حالا به طرز آزاردهنده‌ای انگشت اشاره‌اش رو روی رگ گردن اشکان بالا و پایین می‌کشید.
- به به! مثل وایت برد می مونه. مناسب چاقو.
این حرکت رو تکرار می‌کرد و صدای ریز خنده‌های اون پسر کوتوله و صدای ملچ‌ملچ کردن آدامس باعث می‌شد تا حمله عصبی فقط یه قدم فاصله داشته باشه.
فرزین با خونسردی بدون اینکه نیم نگاهی به اشکان بندازه به طرف شیر آب حرکت کرد؛ خونسرد و آروم زیپ گرم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asra

    7

    کاملا موافقم من هر لحظه منتظر یه اتفاق جدیدم که تا یه ساعت منو تو شوک ببره ولی ازش دل نمیکنم از بس خوبه این رمان

    ۴ هفته پیش
  • Diaa

    3

    حاجی فرزینم تو مسابقه شطرنج شرکت میکرد؟ اگه اره که فرزین با احتمال اینکه اشکان با خودش بیوفته اشکان و امتحان کرد اگر اشکان میباخت درمقابلش اجازه میداد بره مسابقه چون برد اجازه نداد

    ۲ ماه پیش
  • رویا

    8

    مهرااان بی نظیره انقد فشار میخورم سر هر حرکت فرزین ولی با بردی که تو بسکتوال داشتن جیگرم خنک میشه فرزین انقد مرموز و پیچیدس که بعید میدونم تا آخر رمان بتونم بفهممش

    ۵ ماه پیش
  • هانا

    5

    عوضیا چقدر خوب همه چیو برنامه ریزی کرده بودن

    ۵ ماه پیش
  • ...

    17

    این رمان به طرز وحشتناکی پیچیده اس ولی آدم انگار اعتیاد پیدا می کنه به خوندنش بس که خوبه

    ۵ ماه پیش
  • برفین

    18

    حاجی فکر میکنم شهرام داداش متین (شیوا) از فرزینم لا الا الله تره

    ۶ ماه پیش
  • زن اشکان

    3

    منم همین حسو دارم 😕

    ۶ ماه پیش
  • Mobina

    3

    چقدر پارت خوبی بود.هم استرس داشت هم حرف حق توش چپیده بود هم شاشیدم دم در مدرسه اندیشه یا این دانش اموزش.چقدذ حرص زدم.من همیشه میگم هر اتفاقی برای کسی میوفته با به مصلحتیه.این بدبختی چه صلاحی برای اشکی داشت خدا میدونه

    ۷ ماه پیش
  • MAVI

    8

    هر فصل کاراکترهایی میان که با خودم میگم از این چندپدره تر وجود نداره ولی هربار جوری سوپرایز میشم که تا یه ربع تو شوکم بعد اتمام این رمان احتمالا یه چندماه باید برم تراپی تروما های رفاقت ممنوع و پشت سر بزارم

    ۸ ماه پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    ببین خود شخصیتای بیچاره چقد تروما زده‌ان😭💘 همه از دم یه جای کارشون می‌لنگه انقدر اینا بیچاره و بدبختن که موندم توی این سن چطور میشه یه سری مسائلو تحمل کنن و از سر بگذرونن

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه

    16

    مثل همیشه مهرون بی دندون با معرفت

    ۸ ماه پیش
  • گربه آریل

    14

    معرفی می کنم کراشم اشکان جوننن

    ۹ ماه پیش
  • راحیل

    5

    همسر بندس شما فقط میتونی روش کراش داشته باشی .

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه

    7

    چطور یکی میتونه همچین بلایی سر یه بچه راهنمایی بیاره آخه🥲

    ۱۰ ماه پیش
  • ثریا

    4

    وایی اعصابم خورد شد🥲💔

    ۱۰ ماه پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    چراا عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • سالیا

    6

    شیرهههه نویسندهه

    ۱۰ ماه پیش
  • آریانا

    21

    وای شت عالی بیست اصن اوووف حاجی دوباره باید یه روز تو خماری بمونیم که🤣🤣ولی ناموسا این فرزین و ارشیا چه تخم سالوسایین من به رابین صادراتی میگفتم عوضی ولی اینا دست اونو از پشت بستن🤣🤣

    ۱۰ ماه پیش
  • Raya

    5

    عالیییی بودد این پارت

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️