لیست کلیه پارتهای رمان ناتوان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 65
-
رمان ناتوان - پارت 21
فصل بیستویکم پیدین دنیا دور سرم میچرخد، انگار سبز و سیاه در یکدیگر حل شدهاند. نفسم در سینه حبس میشود. غافلگیر از این چرخش ناگهانی، پیش از آنکه سقوط کنم، بازوانی قوی مرا میربایند و عطر ملایم ادویهجات و صدای خندهای عمیق، مرا در بر میگیرد. کیت با همان خندهی همیشگیاش، که سبزِ چشمانش را ب...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 22
فصل بیستویکم پیدین دنیا دور سرم میچرخد، انگار سبز و سیاه در یکدیگر حل شدهاند. نفسم در سینه حبس میشود. غافلگیر از این چرخش ناگهانی، پیش از آنکه سقوط کنم، بازوانی قوی مرا میربایند و عطر ملایم ادویهجات و صدای خندهای عمیق، مرا در بر میگیرد. کیت با همان خندهی همیشگیاش، که سبزِ چشمانش را ...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 23
بیستوسوم کای طعمی گس از خاکِ نمخورده و مرطوب، دهانم را پر کرده است. چشمهایم با تشنجی هولناک باز میشود. همانطور که روی زمین افتادهام، به سرفهای خشک و خشن میافتم. لباسهایم از نمِ جنگل خیس شدهاند و مثل پوست دوم، سرد و منزجرکننده، به تنم چسبیدهاند. به پشت میغلتم؛ صدای خرد شدن شاخههای...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 24
فصل بیستوچهار پیدین پرندهی سیاه تهدید مرا نادیده میگیرد و به قارقار بیامانش روی شاخهی بالای سرم ادامه میدهد. این صدای تیز و گس، تقریباً نیم ساعت است که قطع نشده و در پاسخ، من هم باید بپذیرم که حداقل دوازده سنگ را باعصبانیت بهسمتش پرتاب کردهام. هرچه این تقابل طول میکشد، بیشتر احساس کلافگ...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 25
فصل بیستوپنج پیدین بیدار بمان. باید بیدار بمانی. بیدار بمان. پلکهای خائنم سنگین شدهاند، گویی بافتی از سُرب دارند. با هر بار پایین آمدن مژهها، ترسی سرد و گزنده وجودم را در خود میپیچد که مبادا برای همیشه بسته بمانند. ساعتهاست که در تاریکی و نم جنگل، کورکورانه بهسوی نَهر تلوتلو میخورم و تن...
بروزرسانی در : ۲۵۷ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 26
فصل بیستوشش کای لجبازیاش مرزی نمیشناسد، اما مرگ هم به همان اندازه سمج است. دستم که روی پیشانیاش مینشیند، داغی تبدار پوستش را حس میکنم؛ مثل لمس کردن اخگر. نفسهایش کوتاه و بریده به گوش میرسند و بدنش که از کمآبی به هذیان افتاده؛ از گرسنگی رو به مرگ است. دارد میمیرد. نگاهم روی زخم عفون...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 27
فصل بیستوهفتم پیدین همان صدای همیشگی و آزاردهندهی پرندههاست که مثل متهای بالای سرم میچرخد و مرا از خواب بیرون میکشد. چشمهایم را در برابر هجوم نور کورکنندهی خورشید به هم میفشارم. بیدارم. دستم بهآرامی روی پارچهی مرطوب و چسبناک روی شکمم میخزد، جایی که زخم، زیر لایههای پارچه پنهان شده....
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 28
فصل بیستوهشت کای سه روز گذشته است. سه روز از وقتی آن گرگ دندانهایش را در تنم فروکرد و سه روز از وقتی که پیدین دستش را روی بازویم گذاشت؛ آن هم دقیقاً بعد از اینکه به او گفتم فقط اگر واقعاً میخواهد، این کار را بکند. فکر میکنم از همان لحظه تا حالا، دیگر نتوانستهام درست نفس بکشم. هر بار که نگ...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 29
بیستونه پیدین صدایی بلند و ناگهانی در تاریکی میپیچد. صدا آنقدر نزدیک است که کای و من هر دو از جا میپریم و غریزی پشت به پشت یکدیگر میچرخیم. چشمانم را تنگ میکنم تا در نور اندک، سایههای بلند و تیرهای را ببینم که بهآرامی در حال شکلگیری هستند. تاریکی اطراف با انبوهی از بدنها که ما را محاص...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 30
فصل سی پیدین جای تعجب نیست که به حرفش گوش نمیدهم. به محض اینکه از نشستن روی آن کُندهی لعنتی بیحس میشوم، برمیخیزم و اطراف آتشمان میچرخم. آب سرد نهر را به صورتم میپاشم و اجازه میدهم سرما به پوستم بنشیند. بعد، کنار آتش روی زمین سفتی که خیلی خوب میشناسمش، دراز میکشم. از تماشای اینکه کای جس...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 31
فصل سیویک کای تمام روز آخر در جنگل زمزمهها به جستوجوی راهی برای فرار از آنجا میگذرد. اواخر بعدازظهر است که یک نظارهگر دقیقاً در میانهی کباب کردن خرگوشها ظاهر می-شود و حسابی حواسمان را پرت میکند. آن دختر جوان، قبل از ناپدید شدن در انبوه درختان، فقط یک تکه کاغذ تاشده را روی کندهی درخت ک...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 32
فصل سیودو کای «نه!» فریاد از اعماق گلویم برمیآید، درحالیکه شوک و انزجار مرا به تکهتکه شدن تهدید میکند. ناباورانه به جکس نگاه میکنم. چشمان گردشدهی جکس، بیصدا، به چشمانم خیره ماندهاند. اشک، بیاجازه از چشمهای درشت و قهوهایاش سرازیر میشود و روی گونههای خاکیاش میلغزد. وحشت تمام وجو...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 33
فصل سیوسه پیدین هزاران نگاه، اکنون روی صندلی سخت و اجباری من سنگینی میکند، درحالیکه آرِنا (ورزشگاه کاسهای) مملو از جمعیت پرشور ایلیایی است که همگی با هیجانی وصفناپذیر منتظرند. آخرین ردیفهای تماشاگران نیز در سکوهای بالای سر ما جاگیر شدهاند و بااشتیاق به گودال پایین پایشان چشم دوختهاند. ...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 34
فصل سیوچهار پیدین بوی غلیظ و آشنای کوچهی غنائم مثل سیلی به صورتم میخورد. نفسم را حبس میکنم تا بالا نیاورم. آه، خانهی عزیزم. خیابان عریض و طولانی در سکوت وهمانگیز نیمهشب غرق شده؛ تنها نور لرزان چند فانوس دوردست، سایهی گاریهای رهاشده و کپههای انسانی بیخانمانها را که در دهانهی کوچهه...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 35
فصل سیوپنجم کای در چند روز گذشته، این آموزش و شکنجه بوده که عقلم را سر جایش نگه داشته؛ هرچند خوب میدانم که فقط یک دیوانه چنین حرفی را به زبان میآورد. تقریباً یک هفته از پایان اولین آزمون میگذرد. یک هفته از زمانی که تیغهای را در سینهی جکس فرو کردم. و تقریباً یک هفته است که جلوی خودم را گرفته...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 36
فصل سیوششم پیدین تمرکز کن، پیدین! فقط آروم بگیر و روی این کار متمرکز شو! میتونی از پسش بربیای. در پاسخ به کلمات دلگرمکنندهی کیت، چشمانم را میبندم و نفسی عمیق به درون میکشم. پس از لحظهای، نیمنگاهی به او میاندازم و با تأیید سر تکان میدهم. «بسیار خب. آمادهم.» کیت آهی از سر شیطنت میکشد؛...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 37
فصل سیوهفتم پیدین «اگه این زنبورا نیشم بزنن، همهش تقصیر توئه ها!» لنی زیر لب غر میزد و مرا از میان باغهای شلوغ هدایت میکرد و نگاههای خیرهی دهها مهمان را نادیده میگرفت. «نهتنها لباست زیادی جلب توجه میکنه، بلکه انگار یه کندوی سیارم هستی!» سعی میکنم جلوی خندهام را بگیرم و نگاهی به لبا...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 38
فصل سیوهشتم کای «واقعاً تو این بازی افتضاحی.» صدای قهقههی کیت بلند میشود و فقط زمانی قطع میشود که بطری جیبی را بالا میبرد و جرعهای سر میکشد. مشروب را که قورت میدهد، با صدایی که بهخاطر الکل گرفته، میگوید: «قانون بازی اینه که هر بار جکس پاش رو میذاره رو پای اندی، ما مینوشیم. آخه چطور ...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 39
فصل سیونهم پیدین صدای غرغر لنی از پشت درِ بسته به گوش میرسد، خفه اما کلافه. «نمیخوای بجنبی؟ بعضی وقتا جوری رفتار میکنی انگار واقعاً یه پرنسسی.» زیر لب جواب میدهم: «خفه شو، لنی. دارم سعی میکنم این لباس لعنتی رو جر ندم.» «دیدی؟ این دقیقاً حرفیه که یه پرنسس میزنه.» چشمهایم را در کاسه میچرخ...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 40
فصل چهلم کای در لبهی کوه از خواب بیدار میشوم. کوه پلامت. حتی قبل از باز کردن چشمانم، اولین حسی که هوشیاری بازگشتهام را آزار میدهد، نیش تیز سنگی است که زیر ستون فقراتم فرو رفته. آهی میکشم و وقتی بالاخره پلکهای سنگینم را باز میکنم، به تکهای از آسمان خیره میشوم که در قاب قلههای دندانهدار ...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
