پارت دوم :

هر دو دستم را بالا گرفتم:
- من تسلیم. فقط اجالتاً بذار یه چک بکنم ببینم نرگس تونست خونه پیدا کنه برام یا نه.
کیسه‌ی در دستش را روی اپن کوبید و دوباره دست به کمر شد:
- الهی من بمیرم، راحت بشی. دختر بزرگ نکردم که...بلای جونه. بقیه دختر دارن، منِ خاک بر سرم دختر دارم.
دوباره شروع شد؛ گفتم که در هر صورت پوستت را می‌کنند. به سمت آشپزخانه پا تند کردم ولی با فریاد سهمگینش در دم سرِ جایم خشک شدم:
- یه قدم دیگه جلو بیای قلم پاتو می‌شکونم.
محکم فرق سرش که با دستمال سر سفیدی پوشانده شده بود، کوبید:
- خاک بر سرم اگه محتاج اولاد باشم.
تند تند گوشت‌ها را بسته‌بندی می‌کرد و من هم با دهان باز نگاهش می‌کردم:
- خدا رو شکر هنوز نیفتادم زیر دست شماها.
کیسه‌ی در دستش را گرهی زد و صورت گرد و سفیدش را رو به سقف یک‌دست سفید آشپزخانه کرد. پر حرص گفت:
- خدایا تا سرپام، وَرَم دار ببر که محتاج اینا نشم.
کیسه‌های کج و کوله‌ی گوشت را زیر بغلش زد و حینی که سمت یخچال می‌رفت، غرغر را از سرگرفت:
- الآن که روپام، یه کمک می‌خوام صدتا بهونه دارن. خدا نکنه از پا بیفتم، دیگه هیچی.
در فریزر را باز کرد و من با عجله وارد آشپزخانه شدم:
- حالا خوبه همه‌اش برای شکم خودشه.
خواستم در بستن در فریزر حداقل کمکش کنم که نتیجه‌اش شد یک هوار درست و حسابی:
- دست نزنیا. برو ببین نرگس خونه پیدا کرد، زودتر بری از شرت خلاص شم.
به طرز احمقانه‌ای خنده‌ام گرفته بود. همه‌اش به خاطر رفتن من بود، اعصابش حسابی خط خطی بود و غرورش نمی‌گذاشت بگوید از همین حالا دلتنگم شده.
دستم را دور شانه‌اش حلقه کردم و به زحمت گونه‌ی تپلش را بوسیدم:
- الهی من قربونت برم، من که می‌دونم این غرغرا برای چیه.
چپ‌چپ نگاهم کرد:
- انقدر نچسب بهم بدم میاد.
صندلی چوبی پشت میز وسط آشپزخانه را کنار کشید و رویش نشست. سرش را روی دستش تکیه داده و به جای نامعلومی از میزی که رویش با رومیزی حریر ساده و کرم‌رنگی پوشانده شده بود، خیره بود. من هم نشستم، مثل خودش دلتنگ بودم. حتی دلتنگ همین خوددرگیری مادرانه‌ی همیشگی‌اش.
یکهو سرش را بلند کرد و هول‌کرده گفت:
- انقدر چرت و پرت گفتی، یادم رفت به بابات بگم اسفند بگیره.
خدایا! این هم یک قانون عجیب دیگر همه‌ی مادرها بود؛ به هر حال مقصر تویی چه کاری کرده باشی، چه نکرده باشی در هر صورت کار کارِ خودت هست حالا کدام کار؟ الله اعلم. نُچی کردم:
- اسفند دیگه برای چی؟
چشم غره‌ی حسابی‌ای برایم رفت:
- تو غربت اسفند از کجا می‌خوای گیر بیاری؟
اسفند به چه کارم می‌آمد آخر، آن هم وسط مملکت غریب؛ ای خدا...
فکرم را به زبان آوردم:
- اسفند می‌خوام چی کار آخه مادر من؟
پُر حرص بلند شد و بلند شدنش همزمان شد با خروج ماهان از اتاقش:
- اونا چشم ندارن چِشِت کنن؟
این هم یکی دیگر از آن عقاید نجومی. هوفی کردم:
- مامان شما دکتری داری. چِشم دیگه چه صیغه‌ایه آخه؟
ماهان خمیازه کشان به سمت‌مان آمد و همان‌طور که موهای شلخته و فرِ قهوه‌ای رنگش را آشفته‌تر می‌کرد گفت:
- باز چه خبر شده؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زن رابین

    1

    چرا دیالوگ همهه مامانا یکیه😐🤨

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    جالب اینه آدم خودشم که مادر می‌شه، دقیقاً همونا رو می‌گه😂😂

    ۲ روز پیش
  • زهره

    1

    تموم مامانا مدل غر زدن و نفرین های که به خودشون میکنن واااااااای

    ۴ ماه پیش
  • عاطی

    0

    🤣اسفند🤣درسته حالا بردنش خارج یکم خنده دار و مسخره است اما میکروب کش که هست به مادر مهربونمون نخند😁😬✌️

    ۵ ماه پیش
  • Asra

    1

    خیلی رمان قشنگیه ❤️بنظرم از اون رمان های زیبا و جذابه.دسته نویسنده درد نکنه

    ۱ سال پیش
  • ?Z?

    0

    عالی بود من خیلی خیلی خوشم اومد دست سازندش در د نکنه

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    1

    از رمان خوشم آمده به نظرم هرچقدر جلو تر بره قشنگ تر و خوندنی تر هم میشه

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    1

    از رمان خوشم آمده به نظرم هرچقدر جلو تر بره قشنگ تر و خوندنی تر هم میشه

    ۱ سال پیش
  • معصومه

    0

    خیلی رمان با حالیه تا اینجا

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به اسکار عزیزدلم😍

    ۱ سال پیش
  • دلی

    0

    رمان قشنگیه دوسش دارم از همین پارت فقط نویسنده جان اصلش اسپنده نه اسفند🥰 مامانه چه قدرم غده خب بگو دلم برات تنگ میشه،🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • _

    0

    _

    ۲ سال پیش
  • ملینا

    1

    حققققققققق ینی من همین چند دقیقه پیش داشتم سر همین با مامانم درگیر بودم 😂 خدااااااااااا🤣

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مامانائن دیگه ولی عشق مطلقن😁😁🤩🤩

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت😘😘

    ۲ سال پیش
  • وتا

    0

    اا

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالییی

    ۲ سال پیش
  • بی نام و نشان

    0

    حق ترین قوانین خانواده های ایرانی رو گفتی

    ۲ سال پیش
کپی شد!