پارت هفده :

دست به تن و بدنم می‌کشیدم و هنوز هم حس می‌کردم آن لعنتی یک جایی در لباسم پنهان شده. حس بدی بود؛ حس خیلی خیلی بدی بود. عاقبت چهارزانو شده، سرم را ما بین دستانم گرفته و بلند بلند گریه کردم. خدا لعنت‌شان کند. حتی یک قِران از آن پول را از بابا مصطفی قرض نگرفته بودم؛ همه‌اش حاصل خرکاری‌های شبانه روزی خودم بود و حالا فقط پانصد دلار کف دستم مانده و همه‌اش را آن کلاه بردارها برده بودند. سه هزار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    خداروشکرواقعا😂😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    واقعا خداروشکر ماهی دَشّوری پیدا کرد فکرم درگیر بود🤣

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    3

    علی افسری نیست دیوانه است به نوع خودش😂

    ۱ سال پیش
  • سارا

    0

    آخ جون امشب پارت داریم 😍

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    سلام عالی بود آخه بدبخت ها از کجا میدونستن که طویله بوده به خاطره بوش بهش گفتن کولی حداقل توی سرویس بهداشتی کمی خودش رو تمیز می کرد عطری بلای جونی میزد بعد میومد سر قرار انگار از قبل خیلی خسیس بوده

    ۲ سال پیش
  • Fafa

    0

    سلام مهربونم... خیلی باحال بود اونجاش که پرید توی خونه گفت این شما اینم خونه ی من یاد این برنامه رادیویی ها افتادم ساعت 6 صبح با انرژی سلام میکنن

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    0

    😂😂😂خیلی باحاله

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    امید به ماهی مون کمک کن گناه داره🙏ولی به نظرم مزرعه جای خوبی برای زندگی هااا ماهی سخت نگیر یه دستی رو خونه بکشی حله تازه شیرو اینا رو داری 😉❤️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    ماهی قشنگ جمعش کردی الان ولی اگه بعد بخوایی نشون مامان و بابات بدی چی؟ واقعا سوال 🤭🙃ایول رفتی پیش امید معلوم پولداره با اون ماشین خوشگلش معلوم بود😍

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    واییییی عالیییی بود مرسییی فاطمه عزیزم ❤️😍محشر بود 🤗چقدر جالب روفت داخلwc و فکرش باز شد🤭منم همینطور چه حکمتی واقعا 😍

    ۲ سال پیش
  • شبنم

    0

    ممنونم از قلمتون

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزدلم🤩 یه دنیا ممنون که هزینه کردی و عضو شدی😘😘

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    ☘️☘️☘️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مهلا

    0

    💜💜💜😂😂😂🤣

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh

    0

    فاطمه جان اعلان ها خوب کار نمیکنه اگه دیدی بعضی اوقات دیر نظر میذارم ببخش. رمان عالیه.. آقای امید با ماهی زوج میشن. برام خیلی مهمه

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh.ataei

    1

    و این جاست که آقای امید اسم دخترکمون رو میفهمه ماهییییی

    ۲ سال پیش
کپی شد!