پارت ششم :
خواستم ضربهی جاندارتری نثارش کنم ولی متاسفانه در باز و قامت پدرم در چارچوب نمایان شد. موهای آشفتهام را تندتند مرتب کردم و با لبخند مضحکی سلام دادم. مثل همیشه لبخندم را با لبخند جواب داده و خروار خروار خریدش را روی سینی مجمعمانندی که مامان فخری رو ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

Nil
1چه بابای عجیبی! خدارو شکر تا حالا این مورد رو در اطرافیانم ندیدم. در ضمن ترقه هم واقعا خطرناک بود ممکن بود چشمش اسیب ببینه. (میدونم رمان هست ولی اینو میگم تا کسی در واقعیت انجامش نده). ولی در کل از قلمتون خوشم اومده و کنجکاوم بقیه ماجرا رو بخونم👌