پارت یک :
مقدمه
سگ جان دارد.
گربه جان دارد.
بُز جان دارد.
درخت جان دارد.
آب جان دارد.
سگ در خیابان میان شلوغی شهر جان داد.
گربه از گرسنگی جان داد.
بُز کاغذی خورد، در گلویش گیر کرده و جان داد.
درخت در میان دود کارخانهها خفه شده و جان داد.
آب رفت و رفت و عاقبت جان داد.
---------
خانه برای هر کس معنی خاصی دارد برای من هم. به قول مرحوم شکیبایی با هر سر و ریختی که باشد مهم نیست، خانه باید سبز باشد...
سبز؟
زرد باشد، آبی باشد اصلاً کوفت باشد، خانه باشد، سبز بودنش پیشکش.
واقعیت این است که گاهی به حدی میرسی که سیاه هم قاطی مدادرنگی ها میکنی. به قولی در نبودِ گوشت، چغندر سالار است.
دقیقاً ۱۴ شهریور بود و هنوز حتی یک آلونک قیری هم پیدا نکرده بودم چه رسد به سبز.
روی صندلی نشسته بودم و گوشم را سر و صدای چرخ گوشت پر کرده بود. گوشت و مرغ و انواع و اقسام سبزی و...، همگی آماده بودند ولی خانه... نَه.
هوووف...
صدای چرخ گوشت قطع شد و بعد هم طبیعتاً صدای مامان فخری در گوشم پیچید:
- شد پنجتا بسته مامان. گفتم بابات یخ خشک هم بخره.
خدایا!
مادران ایرانی اصولاً سه دستهاند: یا نگرانند و در دم پوستت را میکنند، یا نگرانند و با کمی تاخیر پوستت را میکنند وَ یا نگرانند و بعداً پوستت را میکنند. به هر حال که نگرانند و پوستت را میکنند. صدایم را روی سرم انداختم:
- مادر من! شابدولعظیم که نمیخوام برم. دارم میرم کانادا. صدتا یخ خشک هم بذاری، باز آب میشن.
بلند شدم:
- بعدم، خدایی خودت باشی، درِ چمدون منو باز کنی، توش گوشت و مرغ و سبزی ببینی، پرات نمیریزه؟
در چارچوب در ایستاده بودم و از این فاصله هم جنب و جوشش را میدیدم. وسط آشپزخانه ایستاد و دست به کمر شد:
- این چه طرز حرف زدنه آخه؟ برای من کانادا هم میخواد بره خیر سرش.
سمت ظرفشویی رفت، کیسهای دست کرد و از درون قابلمهی روحی مقابلش لقمهای گوشت برداشت. همان طور که درون کیسهای دیگر میگذاشتش، گفت:
- اگه یه جو عقل داشتی...
رویش را سمتم کرد:
- الآن وضعت این نبود.
بیاختیار به خودم نگاه کردم. وضعم چه بود مگر؟ یک بلوز بافتنی و شلوار پشمی پوشیده بودم و موهایم را هم بافته بودم. البته مثل همیشه کلاه بافتنی قرمز سرم بود و شال گردن سِتِش. زمستان که میشد، گاهی پتو هم میپوشیدم؛ لعنتی هرچه تنم میکردم باز هم بدنم سرد بود.
سرم را بلند کردم و نگاه متعجبم را محوش کردم. با حرص تکهای دیگر از گوشت چرخ شدهی درون قابلمه برداشت و در کیسهی دیگری فرو کرد. نگاه پر غضبی بهم انداخت:
- عین نردبون دزدا اونجا وایستادی که چی؟ بیا اینجا این گوشتا رو صاف کن، همه کارام مونده.
هوفی کشیدم:
- چشم مادرِ من چشم.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ماهی
0بسیار عالی
۱۱ ماه پیشمسعود
1جذاب شروع شد بخصوص بخش توصیف نوازشای مامان
۱ سال پیشستاره
1اوامن الان دیدم رمانتون رایگان مرررسی، ازهمین اولش خوشمان اومد،چقدخوب ماماناراتوصیف کرده😁چه خوب که عکسای بازیگرای ایرانی به خصوص مامان فرخنده تصورم همین بود،،حالابخونم نظرمیدم 🌹🌹🌹
۱ سال پیشفاطمه
2توصیف مادران ایرانی با حال بود 😂😂
۱ سال پیشسحر
4فاطمه جونم مثل همیشه عالی نوشتی. خیلی دوستت دادم. از اینکه برای خندوندن ما می نویسی خیلی ازت ممنونم.
۲ سال پیش__
0خوبه
۲ سال پیشملینا
2عاشقتم فاطمه جونننننننن عالیه 🤣🤣
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من که😍😍😘😘
۲ سال پیشملینا
0داشتم میگفتم🤣 چون برای یه لحطه فقط یه لحظه هم که شده لبخند به لبم میاد و میخندم و شاد میشم عاشقتم همیشه دوست داشتم باهات دوست شم ولی خب نمیشه از صمیم قلبم دوست دارم ❤❤❤ غلط املایی نگیر😅🤣
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
ای جان من🤩🤩 قربون شما برم من که😍😍😍😍😍😍😍🥰🥰🥰🥰🥰🥰 کلی قلب قلبی شدم❤️❤️❤️ خدا رو شکر که میتونم بخندونمت عزیزدل من😘😘🤩🤩
۲ سال پیشملینا
0بهترین رمانیه که دارم میخونم من عاشقتم فاطمه جونم یکی از بهترین نویسنده هایی هستی که دیدم حالا ندیدما ولی شنیدم و بازم میگم دیدم 😅🤣😂
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
جانجان😍😍😍😍😍😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩🤩🤩 خوش اومدی به اسکار ملینا مهربونم😘😘😘😘😘 کاش تندتند ازت نظر بخونم اینجا زیبای من🤩🤩🤩🤩🤩
۲ سال پیشزهرا
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم😍😍😘😘🤩🤩
۲ سال پیشمصی
0خوبه
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خدا رو شکر که به دلتون نشسته❤️ خوش اومدید به اسکار و امیدوارم بازم کنارمون باشید🥰
۲ سال پیشمطهره
0خیلی خوب بود تا الان هرچی مامانه گفت بود مامانم به من گفته بود، مثال ها و کنایه هاشم خیلی باحاله دستت طلا
۲ سال پیشعالی
1عالی
۲ سال پیشزهرا
0خوب
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عاطی
0سلام اومدم شروع کنم این ثر طنز فاطمه خانم عزیز رو...پارت اول که لبم خندان بود بریم بعدیا رو بخونیم...من قربون همه ی مامان های نگران بشم🩵🩵