پارت یازده :
***
از همین حالا که روی صندلی نشسته بودم، احساس غربت میکردم؛ تمام این آدمها همگی غریبه بودند. سالن هواپیما بزرگ بود و دو تا ستون سهتایی صندلی بود. خیلی بزرگ بود و هر چند ردیف از ردیفهای بعدی جدا میشد و یک ال سی دی جلویشان گذاشته شده بود. من وقتی ناراحت بودم گرسنه میشدم و الآن در اوج غم به سر میبردم و معدهام هم متقابلاً داشت این غم رو فریاد میزد. ساعت دو نصف شب بود و امیØ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Asra
0وای عالی بود😂چقدر خندیدم،البته خمیازه هم زیاد کشیدم😂😂
۱ سال پیش...
1خدایا چقدر خمیازه کشیدم🥱
۲ سال پیشپرنیا
2خمیازمونو درآوردی ک ....🥱🥱
۲ سال پیشسهیل
1وای عزیزم تو حس و حالت خیلی بگیره.از بس با عشق و جونو دل مینویسی ناخودآگاه اون حسی که داری انگار با رمان جریان پیدا میکنه ب ما هم موقع خوندن منتقل میشه.من با این پارت فکم دردگرفت از خمیازه آخرشبم هس🥱
۲ سال پیشFafa
1سلام مهربونم رمان خوبیه...این پارتش خیلی باحال بود کلی خندیدم بهشون با خمیازه ها
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم😍😍😘😘 خدا رو شکر که تونستم خنده رو لبات بیارم زیبا💋❤️❤️❤️🤩🤩🤩🤩
۲ سال پیشحنانه
1آنقدر خمیازه تو خمیازه بود منم این وسط یه خمیازه کشیدم کی به کیه😂😂
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
والا منم تو پشت صحنه داشتم خمیازه میکشیدم😂😂🤣🤣
۲ سال پیشZarnaz
1یعنی خونه چه مشکلی داره 🤔امیدوارم فقط قابل حل کردن باشه🙃در نظر سنجیتم شرکت کردم فاطمه عزیزم ❤️💋
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
مرسی زرناز خوشگلم😍😍😘😘 یعنی چه مشکلی داره؟😁😁 امشب تو پارت ۱۳ حل معما کردم بالاخره😄
۲ سال پیشZarnaz
1عالی بود مرسی فاطمه جونم ❤️❤️خیلی خیلی محشره😍وای میگه اگه گفته بودم نه جوان مردم از دست میرفت🤣میگه نمیتونم یه جا بشینم فکر کنم آقا امید بیش فعالی داره🤭🤣
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزکم😍😍😍😁😁😁😁
۲ سال پیشZarnaz
1🤣🤣🤣وای خیلی خوب بود هرسه تاشون هی خمیازه می کشیدن 🤭تازه من خمیازه کشیدم وقتی داشتم این تیکه رو میخوندم خیلی باحال بود🤭🤣
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من زرناز جونم😍😍 بهتره بگی هر چهارتاشون، منم تو پشت صحنه هی داشتم خمیازه میکشیدم🤣🤣
۲ سال پیشفاطمه ❤️
2آخر نذاشت بفهمیم مشکل خونه چیه. فاطمه جان دقیقاً تا کی تو خماری می مونیم😑💜💜💜💜
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
دقیقاً تا امشب🤣🤣 بالاخره حل معما کردم😁
۲ سال پیشسارا
1سلام باحال بود ممنون
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم. شکر که به دلت نشسته زیبا😘😘😘
۲ سال پیشساناز
2به نظر م خونه دوتا صاحب خانه داره🧡💚🤎💙❤️💛🩶💜🩵🤍
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
اینم ایدهایهها😁😁 ولی نه😁😁
۲ سال پیشAa
1🤭🤭🤭🌺
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
😁😁😁😘😘😘😘😘
۲ سال پیشآمینا
1یچی بگم.مگه تو هواپیما میشه با تلفن صحبت کرد؟؟؟نکنه خونه وسط جنگلِ.جن و ارواح داره😬😬😬
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره، بعد از بلند شدن میشه. دیگه خیلی تخیلی فکر میکنی😂😂😂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه ?
0مگه وسط پرواز تلفن رو میزارن روشن کنن؟؟؟...باورت میشه دو بار خمیازه کشیدم 🤣😐