پارت صد و هفتم :

با سینی چایی جلوی پدر امین خم می شوم و چایی را روبه رویش می گیرم که می گوید:
ـ اینم خیلی کمرنگه، میشه یکم پر رنگ تر بیاری؟
من که دیگر این مراسم از نظرم تمام شده است، با آرامش دوباره به آشپزخانه برمی گردم.
دلم نمی خواهد به خانواده ی امین بی احترامی کنم، حتما به خاطر من قید خیلی از خواسته هایش را زده بود تا آن ها امشب اینجا باشند اما دلم هم نمی خواست پدر امین من را برده ی بله قربان گ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    چه آزمون باحالی بود😂😪

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    1

    سلام سعیده بانو ممنون که انقدر خوب مینویسین که دارم دوباره با رایگانها می خوانم پارتها عالی

    ۱ سال پیش
  • زینب

    1

    آفرین به برفین👌🏻

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    عجب ازمونی البته یه قوم دیگه هستن که تاجواب خواسته شون ازبزرگ نگیرن نه چیزی میخورن نه چیزی می نوشن🙏

    ۱ سال پیش
  • Sety

    1

    سعیده جون مرسیییی از پارت ها، خیلیییی خوب بودن همه شوننننن😘❤❤

    ۱ سال پیش
  • Sety

    1

    چه هوش و ذکاوتی داری تو دختر

    ۱ سال پیش
  • روژین

    3

    و ممنون بابت این همه پارت هدیه

    ۱ سال پیش
  • روژین

    5

    وای خدا چه حرکتی زد برفین 😅و چه خوب که از آزمون قبول شد، امیدوارم هرچه زودتر برفینم عاشق امین بشه و طاها رو فراموش کنه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️