پارت صد و نهم :

با این حرفم امین به سمتم برمی گردد.
و قاطع و با اطمینان به من خیره می شود.
ـ تو می خواستی هر چه زودتر ازدواج کنی و از این خونه بری، مگه نه؟ منم دارم تورو به خواسته ات می رسونم.
سوزش دستانم زیاد شده است به سمت کمد می روم و کرم دستم را برمی دارم و کمی به دست هایم کرم می مالم، بلکه سوزش پوست دستم کم شود که امین می گوید:
ـ پوست دستت چرا قرمز شده؟
ـ چیزی نیست، بگو....
امین جلوتر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلمانی

    0

    به چ حالب شد

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    2

    شخصیت امین چه خوبه🦋🤗

    ۱ سال پیش
  • بنین

    4

    چقدر شخصیت امین قشنگه؛رمان شما قشنگتر:)))♡

    ۱ سال پیش
  • Sety

    4

    اگه از روی ترحم نیست پس از روی چیه؟ 🙃عشق ؟؟😉😉

    ۱ سال پیش
  • Mohad

    2

    نتونستم صبر کنم هفته به هفته پارت هدیه بزارین انقدر که جذابه

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خوش اومدی عزیزم😍

    ۱ سال پیش
  • رقیه

    3

    وای انتظار هر چیزی داشتم به جز اینکه امین اعتراف کنه 🤩همینکه رمان هات مثل بقیه ی رمان ها قابل پیش بینی نیست ۱۰ هیچ جلویی

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    مرسی که به این نکته توجه کردی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️