دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان نهان نیلی اثر آتنا براهوئی نژاد، رمان عاشقانه و طنز

رمان نهان نیلی

  • زبان فارسی
  • 1.2K 👁
  • 35 ❤️
  • 15 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان نهان نیلی نوشته آتنا براهوئی نژاد (ژی را)، داستانی عاشقانه و طنز درباره دختری هفده‌ساله به نام نیلی است که پس از سال‌ها زندگی در کانادا، همراه خواهر کوچک‌ترش به ایران بازمی‌گردد و در خانه پدربزرگش ساکن می‌شود. او در تلاش است با زندگی جدید و آدم‌های محله کنار بیاید، اما بازگشت پسری از گذشته، راز بزرگی را آشکار می‌کند و زندگی‌اش را وارد مسیر تازه‌ای می‌سازد.

«نیلی» دختر هفده ساله‌ای‌ که از زمان تولدش ساکن کانادا بوده، اما بعد از هفده سال، بنا به دلیلی که برای همه مبهمه، همراه با خواهر کوچک‌ترش «ناز» برمی‌گرده ایران و خونه پدربزرگ پدریش ساکن میشه. نیلی که تازه یه بحران رو رد کرده خیلی براش سخته تا خودش رو با شرایطی که اجباراً توش گیر کرده وقف بده. با محله‌ی پدربزرگش و اعضای اون محله. بعد از گذشت یه زمان کوتاه و یه سری اتفاقات کم‌کم با شرایط موجود کنار میاد. درست زمانی که حس می‌کنه داره عضوی از اون محله و بچه‌های محله میشه، سر و کله‌ی پسری از گذشته پیدا میشه. پسری که نقش خیلی مهمی تو گذشته نیلی داره. پسری که نیلی از روبه‌رویی باهاش می‌ترسه. پسری که از گذشته و راز بزرگ نیلی خبر داره و باهاش نیلی رو تهدید می‌کنه تا به خواسته‌ی خودش برسه...یعنی نیلی.

پارت اول

نکته: قبل از خوندن رمان اطلاعیه که در صفحه رمان گذاشتم رو بخونید.
***
صدای زنی از پشت بلندگو می‌اومد که داشت پروازها رو اعلام می‌کرد. دسته چمدونم رو گرفتم و با نگاهی به ناز که بالاخره چمدونش‌ رو برداشته بود، به سمت خروجی حرکت کردم.
همون جایی که می‌دونستم خانواده پدریم‌ ایستادن.
تا حالا تو زندگیم از نزدیک ندیده بودمشون. شاید چون تا حالا ایران نیومده بودم و اونا هم پیش ما نیومده بودن.
اما خب از رو عکس‌ها و تماس‌های تصویری مداومی که داشتیم می‌شناختمشون‌.
می‌دونستم اون پیرمرد قدبلند و چهارشونه‌ که پشت شیشه‌‌ها وایستاده و موهای سر و سبیلش یک‌‌ دست سفید شده پدربزرگمه‌. همون پیرمردی که کت و شلوار مشکی و تیپش اصلا به سن و سالش نمی‌خورد اما عجیب بهش میومد‌.
می‌دونستم اون پیرزن قد متوسطی که تیپ زیبا و موهای بلوند شده‌اش نمی‌ذاشت بهش بگم پیرزن، مادربزرگمه‌!
در حال بررسی چهره‌شون بودم که متوجه ما شدن و برامون دست تکون دادن.
به ناز نگاه کردم که اصلا حواسش به اونا نبود و سرش تا دسته تو تلفنش بود.
وقتی که از در شیشه‌ای رد شدیم، روبه‌روی پدربزرگ و مادربزرگم‌ وایستادم و همین که خواستم دهن باز کنم صدای بلند ناز رو شنیدم که گفت:
- مامان بزرگ... .
سرمو برگردونم و با چشمای گشاد شده به ناز که فرد اشتباهی رو بغل کرده بودم نگاه کردم.
خل و چل بالاخره سرش رو بلند کرد و وقتی پیرزن متعجبی‌ که بغلش کرده بود رو دید، چنان جیغ کشید و عقب پرید که همه‌ی افرادی که دور و برمون بودن بهمون نگاه کردن.
ترسیده اومد سمت من که‌ با تاسف بهش نگاه می‌کردم.
رو بهش آروم زمزمه کردم:
- احمق.
و بعد چرخیدم سمت بابابزرگ و مامان‌بزرگ که حیرت‌زده به ناز نگاه می‌کردن.
نفس عمیقی کشیدم و به جای اون نگاه متاسف یه لبخند رو صورتم نشوندم و دستمو سمتشون‌ دراز کردم و گفتم:
- از دیدنتون‌ خیلی خوشحالم.
منتظر بودم جواب بدن و بهم دست بدن که بابابزرگ دستی که دراز کرده بودم رو گرفت و یهو من‌و به خودش چسبوند و بغلم کرد.
درحالی که موهای بلند مشکیم رو که آزادانه باز گذاشته بودم ناز می‌کرد گفت:
- اگه بدونی چقدر دلم می‌خواست ببینمتون نوه‌های قشنگم.
و بعد سریع دست ناز رو هم کشید و خیلی محکم ما رو در آغوشش گرفت. اونقدر محکم که حس می‌کردم دارم خفه میشم.
درحالی که سعی می‌کردم لبخندم رو حفظ کنم دستی روی بازوی بابابزرگ کشیدم و با حس عضله‌هایی که از روی لباس دیده نمی‌شدن اما حالا که بهشون دست زده بودم حس کرده بودمشون یه لحظه مات موندم. این مرد واقعا شصت سالش بود؟ حالا می‌فهمم بابا به کی رفته.
دستمو برده بودم جلو و داشتم دور بازوش رو اندازه می‌گرفتم. وقتی دیدم تو دستم حتی نصف بازوش هم نیومده بازم مات موندم.
بابابزرگ بلاخره با تشر مامان‌بزرگ من و ناز رو که داشت جان به جان تسلیم می‌آفرید رو ول کرد و حالا نوبت مامان‌بزرگ بود یه دور توسطش مچاله بشیم.
بعد از اینکه مراسم خوش‌آمد گویی تموم شد از فرودگاه خارج و سوار ماشین شاسی‌بلند بابابزرگ شدیم.
وقتی خواستیم چمدون‌ها رو از فرودگاه تا ماشین بیاریم بابابزرگ نذاشت من و ناز اونا رو بیاریم و خودش یه نفری آوردشون.
ناز خیلی اصرار داشت خودش چمدون رو بیاره و مراعات سن بالای بابابزرگ رو می‌کرد، اما من که عضله‌های بابابزرگ رو دیده بودم هیچ اصراری نکردم و وقتی دیدم ناز داره خیلی حرف می‌زنه کشیدمش عقب و نذاشتم دیگه چیزی بگه.
تو کی باشی تو کار مرد آهنی دخالت کنی؟!
تمام مدتی که سوار ماشین بودیم مامان‌بزرگ و بابابزرگ صحبت می‌کردن. از اینکه چقدر دلشون می‌خواسته بیان ما رو ببینن اما هر دفعه یه اتفاقی می‌افتاده و قسمت نمی‌شده. البته تاکید هم کردن به بی‌معرفتی ما که تازه بعد هفده سال یادشون افتادیم که البته پدربزرگ از تو آیینه جلوی ماشین یه نگاه منظوردار انداخت و من که به خوبی منظورش رو فهمیده بودم سرم رو چرخوندم و از پنجره بغل به بیرون نگاه کردم.
وارد یه خیابون بزرگ و زیبا شده بودیم که هر دو طرفش پر بود از ویلاهای بزرگ و زیبا. دو طرف خیابون، با درخت‌های بلندی که بخاطر زمستون خالی از برگ شده بودن و رو شاخه‌هاشون رو برف سفید پوشونده بود، پر شده بود.
روزی که گفتن باید بیایم ایران خیلی راضی نبودم، نه چون ایران رو دوست نداشتم، بخاطر اینکه تا حالا اینجا نبودم و دلم نمی‌خواست وارد یه محیط ناشناخته‌ بشم. اما در کمال تعجب از لحظه فرود هواپیما تا همین لحظه اصلا حس غربت بهم دست نداده بود. فکر کنم برعکس تصوراتم اینجا اونقدرا هم بد نگذره، حداقل جایی که قراره زندگی کنیم خوشگله!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نهان نیلی

آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) : ۲۳ ساعت پیش

درود به همتون عزیزای من، امیدوارم حالتون خوب باشه.**خواستم قبل از شروع رمان چند کلمه باهاتون صحبت کنم.**حقیقتش من ماه‌هاست که از پایان آخرین رمانی که نوشتم گذشته‌ و ماه‌هاست با قلم قهرم. نه اینکه خودم بخوام، خیلی دلم می‌خواد بنویسم اما واقعا برام سخته. ماه‌هاست بین ایده‌های مختلف سرگردونم‌. ایده‌هایی که واقعا پتانسیل تبدیل شدن به یه داستان عالی‌ رو داره. بارها شروع کردم به نوشتن ایده‌های مختلف اما همه‌شون رو بعد از مدت کوتاهی رها می‌کردم، انگار هنوز وقت نوشتنشون‌ نرسیده.**بعد از چند ماه متوجه شدم من تو برزخی گیر کردم به اسم کمال‌گرایی!**دلم می‌خواد همه چیز عالی باشه اما خیلی خوب می‌دونیم که هیچ چیزی وجود نداره که از شروع عالی باشه.**پس تصمیم گرفتم برای مبارزه با کمال‌گرایی خودم <نهانِ نیلی> رو شروع کنم.**خواهشی که از شما دارم اینه داستان رو با چند تا پارت قضاوت نکنید.**من <نهانِ نیلی> رو خیلی دوست دارم چون این قفلی که ماه‌هاست به قلمم زده شده تا ننویسم رو بالاخره باز کرد.**بهم یادآوری کرد من نوشتن رو شروع کردم چون ازش لذت می‌برم، نه برای ثبت شاهکار!**امیدوارم شما هم همونطور ‌که من موقع نوشتنش لذت می‌برم، موقع خوندن داستان لذت ببرید.**خیلی دوستتون دارم؛**تو این روزهای‌ سخت و غمناک، نوشتن تنها راه فرار من از فکرهای زیاد و کشنده‌اس، ای کاش همه چیز زود خوب بشه.**به امید روزهای خوب:)**توجه: من نهان نیلی رو قبل از فرار آزادی و رنسانس هفده سالگی نوشتم.

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 9 رای
5 ★
89%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
11%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نهان نیلی

  • سمیرا

    در پارت 50

    عالی بود مخصوصا شخصیت جدید که وارد شد😌

    ۵۸ دقیقه پیش
  • aram

    در پارت 10

    ب نظرم بایدقشنگ باشه ازاولش ک مشخصه..بزن بریم نویسنده زیبا🌹💃🏻

    ۲ ساعت پیش
  • فنِ رمان تکنیکا

    در پارت 10

    وایی خیلی منتظر بودم که نهان نیلیو بزاریی🥹✨

    ۴ ساعت پیش
  • Milo

    در پارت 50

    عالیه عاشق رمانت شدم😘

    ۴ ساعت پیش
  • سوین

    در پارت 50

    ای جانمم چ قلم زیبایی

    ۵ ساعت پیش
  • aysa

    در پارت 40

    اختلاف سنی نهال و ناز چقدره؟؟

    ۶ ساعت پیش
  • aysa

    در پارت 40

    ببخشید نیلی منظورم بود

    ۶ ساعت پیش
  • aysa

    در پارت 40

    افرینن خوشم اومدد

    ۶ ساعت پیش
  • دختر آغامحمدخان قاجار

    در پارت 50

    امنفیخغیفخیگنرماس.. از همین الان عاشقش شدم 😭✨

    ۱۷ ساعت پیش
  • نیلو

    در پارت 10

    چقد ذوق دارم براش😭💖🥹

    ۱۸ ساعت پیش
  • نیلو

    در پارت 11

    واایی نهان نیلی بالاخرهه😭❤️✨

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهرنازم

    0

    سلام عزیزمم راستش نظرم برای رمان نهان نیلی اینا که یه رمان متفاوت و خاصه درست مثل نویسنده و اینکه خیلی کنجکاوم برای خوندن بقیه رمان مرسیی واقعا و لطفا پارت های بیشترر بزارر پیلیزز

    ۱۹ ساعت پیش
  • نفس

    0

    بعنوان یه بلوچ بهت افتخار میکنم عالی هستی زیبا اصلا عشقی عشق

    ۲۰ ساعت پیش
  • آیدا

    در پارت 11

    اولین نظر خوش بدرخشی زن🐣❤️

    ۲۱ ساعت پیش
  • شادی

    0

    هنوز شروع نکردم بخونم ولی مطمئنم عالیهه از همین الان ممنونمم🤍😘

    ۲۱ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️