پارت دوم :
بابابزرگ ماشینش رو جلوی درب یه ویلا با نمای سفید نگه داشت و ریموت رو زد تا در باز بشه.
تو همون لحظه من چهرهام با هر جمله مامانبزرگ بیشتر مچاله میشد.
- نمیدونید چقدر دوست داشتم شماها رو به دوستام و همسایهها نشون بدم. اصلا به افتخار اومدن شما فردا شب یه مهمونی تدارک دیدم و همهی اهل محل رو دعوت کردم، خیلی زود باهاشون آشنا میشید.
ناز که صحبتهای مامانبزرگ خیلی به مذاقش خوش اومده بود بالاخره تلفنش رو خاموش کرد و با هر جملهی مامانبزرگ نیشش بیشتر باز میشد، دقیقا برعکس من.
خدایا من میخواستم حالا که مدرسه رو هم پیچوندم و کلاسام آنلاینه حالا حالاها از خونه و حدالامکان از اتاقم بیرون نیام و ارتباطم رو با آدمای بیرون قطع کنم. حالا مهمونی رو کجای دلم بذارم؟!
بابابزرگ ماشینش رو گوشهای از حیاط پارک کرد و باز مسئولیت بردن چمدونها به داخل ویلا رو خودش گردن گرفت.
مامانبزرگ هنوزم با هیجان دربارهی مهمونی فردا میگفت اما من تمام حواسم پرت بررسی کردن دور و برم بود.
از درب ورودی که با ماشین وارد شدیم درختهای بلند و پیدرپیای رو دیدم که دو طرف رو گرفته بودن.
پشت اون درختها حیاط بزرگی بود که سمت راستش یه آلاچیق خیلی خوشگل بود و سمت چپش هم یه سایهبان بود که بابابزرگ ماشینش رو زیرش پارک کرد، البته انقدر بزرگ بود که چندتا ماشین دیگه هم کنارش جا بشه.
حدود ده پونزدهتا پله میخورد تا بری بالا و برسی به درب ورودی و سفید ویلا.
پشت سر بابابزرگ و مامانبزرگ وارد شدیم و با یه سالن خیلی بزرگ روبهرو شدیم.
درسته که ما وضعیت مالیمون بد نیست و حتی جزو ردهی ثروتمندها قرار میگیریم اما میتونم بگم تمام ثروت دارایی خانوادهی ما به اندازه یک دهم ثروت پدربزرگ هم نیست.
وسط سالن یه فضای دایرهای بود که دو تا پله میخورد و پایین میرفت. دور تا دور اون فضا رو مبلهای سلطنتی چیده شده بود و وسطش هم یه میز که جنسش با چوبهای به کار رفته تو مبلها ست بود، قرار داشت.
سمت راست سالن هم دو دست مبل راحتی چیده شده بود و روبهروش یه تلویزیون بزرگ به دیوار وصل شده بود. خب فکر کنم پاتوقمو پیدا کردم.
سمت چپ سالن هم یه میز غذاخوری بزرگ بود و روبهروش هم در آشپزخونه بود، چون درش باز بود دید کمی بهش داشتم و تونستم کابینتهای سفید رو ببینم.
قسمت مرکز سالن رو که رد میکردی به راهپله طویل و طولانی که به طبقه دوم میرسید، میرسیدی.
بابابزرگ چمدونها رو برعکس انتظارم، به جای اینکه از پلهها بالا ببره به سمت راست برد و جلوی یه در سفید و چوبی ایستاد و اون رو کشید. دکمهای رو از کلیدهای کنار در فشار داد و در آسانسور باز شد و من و ناز یه دور دیگه برگامون ریخت. آخه آسانسور؟!
بابا هِی میگفت شما رو جای بد نمیفرستم ما هِی باور نمیکردیم، انگار جدی گفته بود.
تقصیر خودشه، اگه سابقهاش انقدر خراب نبود ما هم انقدر به حرفاش بیاعتماد نبودیم.
بابابزرگ صدامون زد تا سوار آسانسور بشیم و اتاقمونو بهمون نشون بده.
آسانسور ایستاد و ما به ترتیب ازش پیاده شدیم و وارد راهرو بزرگ طبقه دوم شدیم.
آسانسور دقیقا کنار پلهها بود. بابابزرگ به سمت راست رفت.
بابابزرگ از جلوی چهارتا از درها رد شد و آخر راهرو ایستاد. کنجکاو دنبالش رفتیم و جلوی اون که پشت به پنجره قدی که آخر راهرو بود ایستاده بود، ایستادیم.
چمدون ناز رو جلوی اتاق سمت راست گذاشت و چمدون من رو هم جلوی اتاق سمت چپ.
به اتاقها اشاره کرد و گفت:
- این اتاقها از زمانی که به دنیا اومدین برای شما بودن. ما مطمئن بودیم که شما یه روز میاید و یه جا برای اقامتتون لازم میشه.
خیلی تو دکوراسیونشون دست نبردیم و گفتیم خودتون هر جور که دوست دارید درستشون کنید فقط وقتی پدرتون گفت قراره بیاید یه سری وسایل اصلی که لازمتون میشد رو خریدیم.
کنجکاو وارد اتاقی که چمدونم روبهروش بود شدم و با یه اتاق تقریبا بیستمتری روبهرو شدم.
لطفا صبر کنید...

اریکا
0از افکار نیلی خیلی خوشم میاد