نهان به قلم معصومه علیایی
پارت شصت و هشتم :
وحشت زده از صحنهی مقابلش فریادی زد و چون کودکی زانوانش را سمت شکمش کشید و دستانش را هم روی گوشهایش فشرد.تمام جانش به سان گسلی میلرزید و جایی نبود که در امان از رعشه مانده باشد.درست جایی که فکر میکرد همه چیز به نقطه سر خط رسیده، خدا به داداش رسید و به او فهماند رهایش نکرده.به سختی نفس عمیقی گرفت و نگاه بی رمقش را از پیشانی شکافته شدهی مرد مقابلش حرکت داد و به یک جفت چکمهی مشکی رنگ Ø
لطفا صبر کنید...
