لیست کلیه پارتهای رمان میخکوب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 21
-
رمان میخکوب - پارت 1
مقدمه: همهچیز روزی تمام شد که خیال میکردم هیچ راه برگشتی برایم نمانده. روزی که تنها روبهروی بستنیفروشی ایستاده بودم و خیره به راه رفته ماندم؛ اما در حقیقت همهچیز از قبلتر از آن روز تمام شده بود. از زمانی که مردی سعی کرد جانم را نجات دهد و مرد دیگری که تلاش میکرد من را با دستانش خفه کند؛ ام...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 2
با «اهوم» ضعیف دوست صمیمیاش فهمید، مخالفت خانواده و به خصوص پدر گلاره برای ازدواج همچنان تا زمان عقد محضری ادامه خواهد داشت. دلش به حال دوستش میسوخت که توانایی مخالفت با خانوادهاش را نداشت و هر بار که ضعفهای مردی که دوستش داشت را به رویش میآوردند دست و دلش برای این وصلت میلرزید. پنجرهی چوب...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 3
«خب!» بلاتکلیف مهتاب باعث شد ابروهای ملودی کمی درهم بروند: - مهتاب جونم لطف کنید به خاله حنانه بگین کنسلش بکنه. من امشب باید با بچهها برم کنسرت تا اولین اجرای حاذق رو تو گروه موسیقی ببینم. بعدشم هم شام هممون رو میخواد مهمون بکنه... - ولی ملودی من برام مهمه که شما همدیگر رو ببینید. آلا و آوا هم ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 4
چندین خیابان و چهارراه پایینتر، روزبه پلههای بیمارستان را تند بالا رفت و با راهنمایی پرستار داخل اتاق اورژانس که پر از تخت بود، شد. با دیدن شهداد که روی تخت دراز کشیده و سرش باندپیچی بود، ابروهایش درهم شد و سمتش تقریباً دوید؛ وقتی بالا سرش رسید، نگاه شهداد با لبخند پررنگی به صورت خیس از عرقش رس...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 5
دست شهداد را گرفت و با تشکر از دوستش که تعمیرات موبایل داشت، از مغازه بیرون زدند و سمت پیکآپ روزبه رفتند. شهداد روی صندلی نشست و موبایل روزبه را داخل دستش گرفت، کلافه پوفی کشید و همزمان با تکیه دادن سر پر دردش به صندلی، موبایل را سمت رفیقش گرفت: - کار را که کرد آنکه تمام کرد. بزنگ بهش باهاش قرار...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 6
فقط ملودی متوجه طرز نگاه حاذق شد و انگشتهایی که لرزش خفیف گرفته بودند را درک کرد. کنار حاذق رفت و دستش را روی شانهی پهن او گذاشت: - برو یه شب دیگه برنامه میچینیم. و نگاهش با لبخندی تلخ به مرد جوانی ماند که باز هم پسربچهی سالها پیش شده بود. دوست داشت دستش را بگیرد و از این رولزرویس و آدم داخل...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 7
لبخند تلخی کنج لبش نشست و دست سالمش را بین موهای فرفریاش برد و شقیقههایش تیر کشید. - ماه مامان که در جریانن من امشب خونه نمیام از ایشون مایه نزارید، بعدشم من هیچوقت از تنبیههای شما شونه خالی نکردم، واسه همه مدل توبیخ و توپ و تشرتونم آمادم اما نه امشب...فردا شب میام. یه امشب رو اجازه بدین خونه...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 8
بیبی به یاد روزهای خیلی دور خندید و دستش پشت کمر خستهی شهداد نشست: - یه بار انقدر از دستش ذله شدم دعا کردم یه پسر لنگهی خودش نصیبش بشه...اما جاش یه برادرزاده بهش داد صد پله بدتر خودش. و با دست به سرتاپای خسته و آش و لاش شهداد اشاره رفت: - ولی بازم بدبختیش شد حوالهی من. شهداد پوزخندی زد و صورت...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 9
شهداد با شنیدن صدای گرفته و خستهی او پوزخند محوی زد و گفت: - انگار خواب بودی...واقعاً نمیخواست این موقع صبح تا اینجا بیای، آدرس میدادی خودم میومدم هارد رو ازت میگرفتم. نگاه ملودی به چند متر جلوتر و پیکآپ آبی رنگ رسید. در شاگرد باز شد و شهداد مقابلش ایستاد. ملودی با دیدن مردی که کنار ماشین ای...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 10
ملودی روی پاگرد طبقه دوم ایستاد. دستش روی قفسه سینهاش نشست و تپش تند قلبش را حس کرد. هنوز هم جیغهای شهداد را در همان شب لعنتی یادش بود. وقتی داخل کمد اتاقش پناه گرفته بود و دستهایش را روی گوشهایش فشار میداد تا نفهمد چه اتفاقی در حال رخ دادن است. خبر نداشت آن روزها پدر و مادرش چرا مدام باهم ب...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 11
سمت روزبه چرخید و دست سالمش را روی شانهی رفیقش گذاشت: - هی؟ سکته کردم. بزار ببینم چه مرگت شده تو؟ روزبه؟ صدایش اوج گرفت و نبضش مثل همان شب که روزبه غیبش زده بود، اوج گرفت. روزبه سمت شهداد چرخید و دستش را از روی نیمهی صورتش برداشت. خراشی از بالای ابرو تا بالای پلکش را رد انداخته بود و خون از لای...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 12
نگاه به خون نشستهی شهداد به دوربین سوزنی که کنار سایبان با چسب مخفی شده بود، رسید. چهارصد و شصت نفر که هرلحظه داشت به تعدادش افزوده میشد از طریق پیج رسمی روزنامهی معروف تیاژ تماشایش میکردند. تمام ذهنش به بازیاش رسید. بازیای که مجبور بود دور از چشم روزبه انجام دهد. تمام دیروز و چند ساعت پیش ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 13
نگاه زخم خورده و وحشی سیامک روی چشمهای سرخ و بیحرکت شهداد ماند. شهداد به خاطر فشار دست مرد پشت سرش، هنوز روی زمین زانو زده بود و تمام سرش پر از لحظهای شد که شیلا او را دید؛ یعنی متوجه شد او زیر آن کلاهگیس و گریم، شهداد است؟ با عربدهی بلند سیامک سر پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. سیامک پلک بست...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 14
همان موقع تو حاشیه شهر، روزبه پشت فرمان پیک آپ نشسته و پشت سر موتورسواری که از آدمهای سیامک بود، لابهلای خرابههای باقی ماندهی یک کارخانه، رانندگی میکرد. هر چند ثانیه از آینه سقفی به شهداد نگاه میکرد و انگشتانش دور فرمان سفت میشد. مجبور بود شهداد را بازی بدهد تا جان رفیق کله خرابش را بخرد. ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 15
صورت روزبه از عصبانیت سرخ بود. سمت سیامک که خونسرد به پشتی تکیه زده و چاقو را بین انگشتانش میچرخاند، خم شد و انگشت اشارهاش را سمت او گرفت: - میخواستی چه غلطی با رفیقم بکنی حروم ز... در یک ثانیه سیامک در جایش نشست. دست روزبه را تا آخرین درجه چرخاند که صورتش از درد درهم شد و تیغه تیز چاقو را زیر...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 16
سالار با دم عمیقی، مشت سنگین و ملتهبش را به زحمت باز کرد. انگشت داغش را روی گونهی کبود دخترش کشید و با لبخندی که تمام حرصش را در خود جا داده بود، لب زد: - حالا چشمات رو میخوای باز کن یا بازم خودت رو بزن به خواب و نفهمی. اون زنی که مامان صداش میکنی، دلیل اصلی تمام اون دعوای مزخرف تو خونه بود و ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 17
«ممنونم از اینکه باز هم از من گذشت کردید سالار خان» را زمزمه کرد و تکتک تارهای صوتیاش از درد منهدم شد و دست سالار روی شانهاش مثل زخم عمیقی دهان باز کرد و تا مغز استخوانش را سوزاند. - همیشه میتونی روی حس پدرانه من به خودت حساب کنی پسر. حس کرد هیچ اکسیژنی در اتاق نیست و خفگی گلویش را فشرد. به ض...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 18
چند ضربه به بازوی او کوبید و لبخند خستهای به نگاه منتظرش زد. - فردا میبینمت دیگه؟ شهداد باز هم سر تکان داد و سمت عقب چرخید. همینکه پایش را تو حیاط گذاشت، ماهرخ سریع سمتش آمد و محکم بغلش گرفت و چقدر ذهن بیرحمش داشت نگاه شیلا را ته ذهنش حلاجی میکرد. - کجا بودی شهداد جان؟ میدونی چقدر دلنگرانت ش...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 19
از زیرزمین بیرون زد، کاور ضد آبی رو گچ دستش کشید و داخل حمام رفت، آب گرم شبیه مسکن سردردش و ذهنش پرحرفش را ساکت کرد. به خودش و رد عمیق سیم دور گلویش داخل آینه بخار گرفته حمام خیره شد و تمام آن ثانیههای خفگی و لبخند سیامک، خم شدن جلوی سالار و سکوت کبیر، نگاه پرحرف شیلا و ترس ملودی…همه و همه پس ذه...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان میخکوب - پارت 20
روزبه سمت شهداد چرخید و نگاه خون کردهاش بیخ نگاه او نشست. - کاش هیچوقت از عموت نمیخواستی به منم سرپناه بده. من تو اون پروروشگاه هم میتونستم زندگی کنم ولی اگر بیخیال رفاقتمون میشدی الان جای اینکه از کاری که براش سگدو زدی بگذری داشتی ترفیع میگرفتی و ازت تجلیل میکردن...همشم به خاطر رفیق الاغی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
- 1
- 2
