میخکوب به قلم مهدیه سجده
پارت ششم :
فقط ملودی متوجه طرز نگاه حاذق شد و انگشتهایی که لرزش خفیف گرفته بودند را درک کرد. کنار حاذق رفت و دستش را روی شانهی پهن او گذاشت:
- برو یه شب دیگه برنامه میچینیم.
و نگاهش با لبخندی تلخ به مرد جوانی ماند که باز هم پسربچهی سالها پیش شد ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

نرگس
0من فکر میکنم اون زنی که شهداد در موردش فکر می کرد یه ارتباط خیلی *** بهش داره چون گفت هم متنفر و هم دلتنگش هست بعد فکر کنم کبیر خان اون یارو سالار راد با هم دوستن 🧐🧐