میخکوب به قلم مهدیه سجده
پارت دوم :
با «اهوم» ضعیف دوست صمیمیاش فهمید، مخالفت خانواده و به خصوص پدر گلاره برای ازدواج همچنان تا زمان عقد محضری ادامه خواهد داشت. دلش به حال دوستش میسوخت که توانایی مخالفت با خانوادهاش را نداشت و هر بار که ضعفهای مردی که دوستش داشت را به رویش میآوردند دست و دلش برای این وصلت میلرزید.
پنجرهی چوبی رنگی را باز کرد و نگاهش به گلهای رنگی روی طاقچه رسید.
- گلاره جانم تو وقتی خودت به این ازدواج مطمئنی نباید بزاری حرف دیگران روی تصمیمت تأثیر بذاره، متوجهی؟
باز «اوهوم» ضعیفی در لاله گوشش پیچید:
- ولی ملودی تو که میدونی بابام چقدر متعصبه؟ مدام بهم میگه پسفردا عروسی کردین رفتین زیر یه سقف هر چی شد برنمیگردی به من بگی کمکت کنم؟ دیگه باید تا آخر عمر پای تصمیمت بمونی... از حرفاش میترسم. چیزه زیادیه که حمایتم کنن؟ مگه حق زیادی میخوام که خانوادم، پدرم پای تصمیم من بمونه جای اینکه مدام ته دلمو خالی کنه.
انگشتش را داخل موهای فرفری قهوهای رنگش برد و چین فرش را باز کرد. شاید واقعاً حق زیادی بود؟ داشتن حمایتِ همیشگی اولین مرد زندگی هر دختری.
- گلی جانم خواسته زیادی نیست ولی شاید پدرت زیادی برای آینده تو میترسه و نمیخواد احتمال بده ممکنه زندگیت خراب بشه.
صدای خنده تلخش تا عمق جان ملودی رفت. خودش هم میدانست دوستش از چه چیزی حرف میزد.
- این فقط احتمال دادن نیست که انقدر جلوی پام سنگ میندازه. میخواد حرف خودش زمین نمونده باشه و غرورش تو خانواده حفظ بشه. متوجه نمیشه نه من، نه دادمهر همدیگه رو نمیخوایم.
ملودی به قسمت چرم صندلی تکیه زد و پاهایش را روی صندلی چوبی مقابلش دراز کرد. انگشتان پاهایش را داخل جورابهای طرح کیتی کمی کشید تا خستگی کلاچ گرفتن کم شود:
- گلاره جانم یا باید به حرف بابات گوش بدی یا به حرف دلت...من همون موقع هم که یاشار اومد خواستگاریت و بابات به خاطر اینکه فهمید پنهونی باهم دوست بودین ردش کرد بهت گفتم...بابات کوتاه نمیاد.
«نوچ» غلیظ گلاره باقی حرفش را نصفه گذاشت.
- بابام مخالفه چون یاشار بچهی طلاقه...مگه طلاق پدر و مادر حکم میده که بچه هم متعهد نباشه؟
چینی دل ملودی دوباره با شنیدن این حرف ترک برداشت و گوشه لبش را گزید. چرا عادت نمیکرد به این جملهها؟
لبخند تلخی زد و به گلبرگ بنفش شمعدانی دست کشید:
- تو که خیالت راحته یاشار چه جور مردیه پس چرا همش زانوی غم بغل میکنی؟
- چون میدونم هر زندگی دو نفره ریسک خودشو داره و میخوام اگر زندگیم با هر مشکلی روبهرو شد که حتی یاشار هم مقصر نبود بتونم با بابام دردودل کنم. اگر یه موقع یاشار به خاطر هر مشکلی سرم داد کشید یا دعوامون شد به بابام زنگ بزنم؛ نه که هر بار خواستم شمارش رو بگیرم یا خونشون برم مجبور باشم تظاهر کنم تا نشون بدم انتخابم درست بوده.
تقهای به در خورد. ترمه داخل قاب در ایستاد. ساعت مچیاش را به ملودی نشان داد و بچههایی که داخل سالن به صف ایستاده و منتظر شروع کلاس نقاشی بودند، با دست اشاره زد.
- گلی باور کن اولین نفری که میتونه تو زندگی مشترک مشکلت رو حل کنه خودت و یاشار هستین...گاهی وقتا بزرگتر آدم بدتر زندگی رو خراب میکنه تا آباد.
و پشت عنبیههای سبز رنگش روزهای پر از فریاد نقش گرفت و لبخند کمرنگی کنج لبهای صورتیاش که با برق لب سوسو میزد، نشست:
- و اینکه وقتی بابات ببینه کنارش خوشبختی کمکم عقب میکشه...پدر که بد بچش رو نمیخواد!
و انگشت روی گلبرگ گل خشکش زد. لبخند برعکس روبه پایینی روی صورتش نشست و همزمان که سمت در رفت، گفت:
- الانم دوتا نفس عمیق بکش و به آقای داماد زنگ بزن سرش یکم غرغر کن دلت خنک بشه...دیوار کوتاهش همیشه برات کوتاه میمونه، چون اتفاقاً بچههای طلاق خوب یاد گرفتن متعهد بمونن تا دوباره درد ترک شدن رو تجربه نکنن.
- ملودی میدونی که من چنین دیدگاهی ندارم دیگه؟
برای بچههای قد و نیم قد دست تکان داد و صف کوچکشان با ذوق سمت اتاق هوهوچی کنان راه افتادن و او میان صدای سوت قطارشان گفت:
- آره عزیزم میدونم گلی جونم.
صدای بوس محکم گلاره در گوشش پیچید و بوسه کوچکی برای او از پشت خط فرستاد و با گفتن «کلاسم شروع شده» خداحافظی کرد. طبق عادت دستهایش را مثل آغوش امنی برای هنرجوهای کوچکش باز کرد و لبخند پررنگی روی صورتش نشاند:
- بدویین ببینم جوجه رنگیا.
و بچههای رده سنی چهار الی هشت سال یکییکی در آغوشش رفتند و ملودی نفس عمیقی کشید. بعد از اینکه جو کلاس آرام شد، بوم مربعی را روی سهپایه قرار داد و رو به بچهها ایستاد:
- امروز قراره با گواش و آبرنگ کار کنیم. میخوام همه چشماتون رو برای ده ثانیه ببندین. تو این مدتی که چشماتون بستس به خاطره یا روزی فکر کنید که حالتون خیلی خوب بوده و تو ذهنتون یادگاری مونده...
دختربچهای میان حرفش پرید:
- ملودی جون مثلاً روز تولدمون خوبه؟
- آره هانا جون...هرروزی که براتون خیلی قشنگ بوده. بعد قشنگ خودتون و آدمای که کنارتون بودن مثل مامان و بابا و خانواده خوشگلتون رو تو ذهنتون بیارید و برام به هر شکلی که مفهوم رو برسونه نقاشیش کنید. باشه؟
با «باشه» بلند بچهها خندید:
- خب شروع کنید.
همه بچهها قلمو به دست مشغول نقاشی شدند و خودش هم پشت بومش نشست. تمام ذهنش به ده سالگیاش رسید. روزی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود؛ اما از ذهنش هیچوقت پاک نمیشد. حتی فکر کردن به آن روز لبخند غمگینی در ذهنش مینشاند. قلمو را داخل رنگ زد و نوک مویی آن را روی سفیدی بوم گذاشت. رنگ قرمز روشن کمکم داشت جان میگرفت و نمای کابین چرخوفلک طرح میزد. منظرهای که از آن بالا دید هنوز هم در ذهنش زنده بود؛ اما دقیقاً با کشیدن پشمک صورتی که طرح بانمکی داشت، قلمو روی رنگ صورتی روشن ایستاد. به رنگ صورتی خیره ماند و در ذهنش، دختربچهای چوب پشمکش از دستش افتاد. فلاشر دوربین روی عکس ماند و همهچیز رنگ باخت.
با صدای ضعیفی نگاهش از بوم چرخید و به صورت کوچک و لپ دار آیناز رسید. نوک بینی دختربچه رنگی شده بود. لبخند زد و انگشتش را به بینی آیناز کشید و موهای مشکی و لختش را دست کشید:
- جونم آیناز خوشگلم؟
- خاله من بلد نیستم بیمالستان بتشم.
از صدای ظریف دخترک چهارسالهای که جلسه اولش بود، دلش ضعف رفت و با دو دست لپهایش را قاب گرفت.
- چه نازی شما...میخوای باهم خوشگلش کنیم؟
دخترک با لبخند نمکی سر تکان داد و دو دسته موی بافتهاش تکان خوردند. بومش را آورد و ملودی به خطخطیهای رنگارنگ نگاه کرد که درهم آمیخته شده بودند.
- خب بگو ببینم چی کشیده آیناز خانم؟
دخترک با ذوق شروع به تعریف کرد و ملودی قلمو را به دستش داد و فرم انگشتانش را هنگام گرفتن قلمو اصلاح کرد. دستش را گرفت و نحوه تنظیم میزان رنگ از آبرنگ را آموزش داد و بعد با حوصله دستش را با دست آیناز همراه کرد تا کمکم نقاشی شکل گرفت.
کلاس که تمام شد، همه بومهای مربعی کوچک را از روی پایهها برداشت و یکییکی نگاهشان کرد. به دنیای رنگی بچهها خیره شد تا اینکه چشمش به بوم خودش رسید و رنگ قرمز و صورتی که دیگر برایش تلخ شده بودند، بوم خودش را پشت همه بومها گذاشت تا دیگر چشمش به آن رنگ قرمز و صورتی نرسد. افتادن چوب پشمک از دستش و گریهی بیوقفه خودش تنها بهانه بود.
با ویبره رفتن موبایلش نگاهش به شماره مادرش رسید. موبایل را با شانهاش گرفت و دستش را داخل کیفش برد تا شارژر موبایلش را دربیاورد که متوجه شد شارژش را جا گذاشته است.
- سلام مهتاب جونم...جانم مامان قشنگم؟
از اتاق بیرون زد و سمت ترمه که روی صندلی داخل آشپزخانه نقلی نشسته بود، رفت و صدای مادرش در گوشش پیچید:
- جونت سلامت دخترکم، مامانم میشه امروز زودتر بیای خونه؟
همانطور که گوشش به حرفهای مهتاب بود رو به ترمه «شارژرت رو میدی؟» را لب زد و در جواب مادرش گفت:
- چرا مامان جانم؟ آخه قراره با بچهها بریم اجرای حاذق رو ببینیم.
مهتاب من منی کرد و ادامه داد:
- نمیتونی زودتر بیایی؟
ملودی طره موی فرش را پشت گوشش فرستاد. دوست نداشت به مکالمهی مادرش با خاله حنانه فکر کند؛ اما حس بدی داشت.
ترمه «تو اتاق تو کیفمه.» را لب زد و او همانطور که سمت اتاق رفت گفت:
- مامان جونم احیاناً زود اومدنم که به حرفات با خاله ربطی نداره؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
