میخکوب به قلم مهدیه سجده
پارت سیزده :
نگاه زخم خورده و وحشی سیامک روی چشمهای سرخ و بیحرکت شهداد ماند. شهداد به خاطر فشار دست مرد پشت سرش، هنوز روی زمین زانو زده بود و تمام سرش پر از لحظهای شد که شیلا او را دید؛ یعنی متوجه شد او زیر آن کلاهگیس و گریم، شهداد است؟
با عربدهی بلند سیامک سر پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. سیامک پلک بست و با لبخند حرصی کمر راست کرد. سمت عقب چرخید و همزمان که دستش را داخل کت زغالیاش میکرد،
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
