میخکوب به قلم مهدیه سجده
پارت چهارده :
همان موقع تو حاشیه شهر، روزبه پشت فرمان پیک آپ نشسته و پشت سر موتورسواری که از آدمهای سیامک بود، لابهلای خرابههای باقی ماندهی یک کارخانه، رانندگی میکرد. هر چند ثانیه از آینه سقفی به شهداد نگاه میکرد و انگشتانش دور فرمان سفت میشد. مجبور بود شهداد را بازی بدهد تا جان رفیق کله خرابش را بخرد. مجبور بود یا میترسید؟ هنوز هم نفهمید چرا دست به این حماقت زد؛ اما یکچیز را امروز وقتی
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
