پارت شصت و دوم :

پهنۀ دریا از تلألو خورشید درخشان بود. امواج سوار بر شانۀ هم، یک به یک از دیگری پیشی می گرفتند. آرمان متکی به صندلی، قهوه‌اش را نوشید. فنجان خالی را روی میز برگرداند و به دست‌وپازدن‌های مذبوحانه‌اش اندیشید. تقلایش همانند امواج بود. لحظات کوتاهی به ساحل آرامش می‌رسید و مجدد بی قرار و آشوب به خانۀ دائمی‌اش بازمی‌گشت.
مهرتا رام لفاظی و دلواپسی‌اش نمی‌شد. دختری که روزگاری برای غمش م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    ببخشید برا من پارت ۶۳نمیاد بالا😢

    ۱ سال پیش
  • هانا

    0

    سلام پارت بعدی کی هست

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    دلم گرفته نمیدونم چرا

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    تا کمتر از یه ماه دیگه باید از مذهب عشق خداحافظی کنیم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😢😢

    ۱ سال پیش
  • اسما

    0

    این رمان بهترین رمانه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی💝

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    مهرتا داره از خودش ضعف نشون میده قوی باش دختر راستین مث یه داداش پشتته

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    جدی این ارمان میخاره ها

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    راستین خارشش رو می گیره😉

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    راستین برو جلو ما پشتتیم داداش

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😍😍

    ۱ سال پیش
  • هانیه

    0

    خاک توسرت ارمان شرافتم خوردی یه اببم روش اقای اعتمادی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😑😑

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    0

    کاشکی مهرتا به کاوه میگفت🥺🥺🥺مرسی بانو 😘

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • آلما

    0

    وای ینی انقد استرس دارم انگار منم که هرلحظه ممکنه شوهرم اون پیامارو ببیمه امیدوارم نویسنده عزیزمون این کلیشه که همه رمانا دارن مثلا مرد یا زن با دیدن چنتا پیام به همسرشون بی اعتماد میشن و قهر و دعوا پیش میاد رو به کار نبره و ی اعتماد قوی از کاوه و ی شجاعت راست گفتن رو از مهرتا ببینیم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    امیدوارم داستان باب میلتون پیش بره

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    چرا کامنتام نمیاد

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    خانم نویسنده تشکر زیبا بود.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • hadis

    0

    خیلی عالی مشتاقم زودتر بفهمم اخر داستان چی میشه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😉😉

    ۱ سال پیش
  • Maryam

    0

    سلام ممنون نویسنده جان بابت پارت قشنگتون عالی بود آرمان واقعا وقیح شده اخه *** دزدی بابا بسه چقد وقاحت عشق راستین و ارمغانم که عالیه بس که عشقشون قشنگه سر قسمت ارمغان و راستین همش نیشم بازه😁 وای چه شود چه حساس شد خدا کنه مهرتا همچیو زودتر به کاوه بگه راستین پسر خیلی خوبی یعنی حال کردم با جواباش

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنونم. نیش منم واسه راستین و ارمغان دائم بازه😍😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!