تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۱ ساعت و ۳ دقیقه ۵۲ ثانیه

«فقط تحمل کن،این یه قانونه»

_چند روز دیگه آزادی،اون بیرون کی منتظرته؟

روی تخت جابه جا شد ودستش را زیر بالشتی که انگار از سنگ ساخته شده ‌ گذاشت .زن با طنازی گفت:

_معلومه دیگه صدبار بهتون گفتم نامزدم..

دستش را از زیر بالشت برداشت وسرش را در بالشت فرو کرد.انگار که بخواد تمام خودش را درون آن پارچه‌‌ی یک دست سفید رنگ پنهان کند.

_خوش به حالت اون بیرون یکی‌و داری منتظرت باشه،من که...

بدون اینکه زن را ببیند،غم نهفته‌ی درون صدایش را شنید و حتی با آن زن غریبه همذات‌پنداری کرد.

زن دستش را روی شانه‌ی فرد مقابلش گذاشت و چندبار کشید.

_نگران نباش همه چی درست میشه.

دلش میخواست از روی تخت پایین بپرد و یک تو دهنی نثار گوینده‌ی آن جمله‌ی کلیشه‌ای سراسر احمقانه وحال بهم زن ،کند.اما آن قدر ها هم حوصله نداشت.

_وای شمس اومد.

هر پنج زن دست پاچه از جا بلند شدند.در همان حین صدای گریه‌ای نوزادی در فضا پیچید.شمس که زن هیکلی وبیشتر مشابه با سوگلی ناصرالدین شاه بود با نوچه هایش وارد بند شد.یک نفر سمت راستش ایستاده بود ویک نفر سمت چپش ودو سه نفر هم با فاصله پشت سرش،ایستاده بودند.

سبزه رو بود وصورت گرد وتپلی داشت.البته با آن هیکل درشت همچین صورتی دور از انتظار نبود.موهای سیاه رنگش را که تازه رنگ زده بود فرق وسط باز کرده بود.واز بس بقیه‌ی زندانیان اورا سوگلی خطاب کرده بودند هوا برش داشته که بود که یک ملکه‌ست وروز به روز خودش را بیشتر شبیه زنان قاجار میکرد.سبیل هایش را اصلاح نمی‌کرد و ابروهایش هم پیوسته بود.ناگهان چشمش افتاد به زنی که روی تخت طبقه‌ی بالا خوابیده بود.چند تار سبیلش را به صورت نمایشی پیچ و تابی وداد ودست به کمر زد.

_این کیه که احترام بزرگ‌تر حالیش نیست ؟

یکی از زن ها جلوتر از همه گفت:

_تازه وارده،همین امروز آوردنش..از وقتی اومده خوابیده .حتی یک کلمه هم حرف نزده،اسمشم نمی دونیم چیه.

شمس با چشم و ابرو اشاره‌ی زد.

_خب بیارینش تا آشنا بشیم،به هر حال یه معرفی کوتاه لازمه.

دو زن که در سمت چپ و راستش ایستاده بودند به طرف تخت رفتندوبلافاصله زن را از روی تخت پایین کشیدند.روی دو زانو به زمین افتاد.کلافه بود وحوصله‌ی دنیا وآدم هایش را نداشت.با بی حوصلگی وچشم های خسته به زن نگاه کرد.

_میگن تازه واردی،بنابراین قوانین رو نمی دونی،پس باید قوانین رو بهت بگم چون که این وظیفه‌ی منه!

زن کلافه نفسش را بیرون فرستاد.چند نفر شانه های او را گرفته بودند و به زور وادارش کرده بودند ،زانو بزند.

_اسمت چیه؟

ابتدا به چشم های زن رو به رویش خیره شد.قصد نزاع نداشت و باید مدت حبسش را آرام وبی سرو صدا می گذراند.

_لیلام.

«اسمت لیلاست وزندگی هیچ وقت روی خوشی بهت نشون نداده،تا جایی که یادته فقط لحظه های کمی رو با خوشی دست و پنجه نرم کردی و اگه بخوای اون خوشی هارو جمع کنی حتی یک ماه کامل هم نمیشه. همیشه روی بد وزشتش رو دیدی وآدمای اطرافت بهت میگن که تو دیگه اون دختر معصوم نیستی،شاید راست میگن!اگه معصوم مونده بودی الان توی زندان چیکار میکردی؟»

*یک سال و نیم قبل‌*

روی نیمکت پارک جنگلی نشسته بودند.عده‌ای با لباس ورزشی درحال دویدن با سرعت از جلویشان رد می شدند.اما تمام حواس آن ها جایی دیگری بود.

مرد خودش را روی نیمکت کشاند وکمی به دختر نزدیک تر شد.دختر که سرش را پایین انداخته بود لبخند محجوبی زد وبیشتر در خودش جمع شد.

_از کی فاصله میگیری؟از من که نامزدتم ها؟

چانه‌ای دختر را در دست چپش گرفت و دست دیگرش را روی نیمکت آهنی پشت کمر دختر گذاشت.

_منو ببین لیلام.

لیلا نگاهش را بالا کشید،توی مردمک مرد روبه رو خودش را دید.

_قربون اون حُجب وحیات برم من.

چانه‌اش را رها کرد وبعد انگار یاد چیزی افتاده باشد،با هیجان وذوق مضاعفی شروع به حرف زدن کرد:

_راستی دیشب گُل زدم اونم چه گُلی.شادی گلم انگشت حلقه‌م و نشون دادم.البته دوربینی نبود که این لحظه رو ثبت کنه وگرنه تو می دیدی که چقدر هر ثانیه وهر جا به یادتم.

لیلا لبخند محجوبش را تکرار کرد.چند ماهی بود که با ماهیر کامران که سودای فوتبالیست بزرگی شدن ،را در سرش داشت به طور کاملا سُنتی، نامزد شده بودند. البته که همین چند ماه هم دلش را دو دستی تقدیمش کرده بود.

_یه روز اون قدر فوتبالیست معروفی میشم که همه جا عکسم‌و ببینی،دعوت میشم تیم ملی،ودیگه همه‌ی بازیام‌و از تلویزیون پخش میکنن،این قدر گل میزنم و آقای گل میشم،همشونم تقدیم میکنم به تو،عزیزکم.

لیلا گردنش را کج کرد و دختر وپسری که دست در دست هم قدم می زدند،نگاه کرد.

_میشی،مطمئنم میشی.

ماهیر لب هایش را به قصد بوسیدن جلو آورد اما لیلا با عقب کشیدن مانع او شد.همین که قیافه ناراحت ودلخور او را دید گفت:

_مامانم گفته خط قرمز داشته باشیم.

دست لیلا را که روی ران پایش بود گرفت.وانگشت هایش را درون انگشت های او فرو برد.

_حالا فوقش یه بوسه‌ست.این مادر زن ما هم عقده های دوران نامزدیش را روی ما پیاده می‌کنه.

لیلا به دست هایشان نگاه کرد و پروانه ها درون قلبش به پرواز در آمدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آخه میگه همه چی باشه برای بعد عقدتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشتر خودش را به لیلا چسپاند و عمیق نفس کشید،انگار که بخواهد بوی اورا برای روزهای مبادا در اعماق روحش نگه دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به من که باشه همین الان می برمت محضر عقدت میکنم تموم شه این شکنجه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا هم که از این وضعیت ناراضی نبود،اما کمی معذب بود به طرف او چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یعنی من مسبب شکنجه‌شدنتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر بی طاقت تر از همیشه وقتی لیلا واین لحن مظلومانه‌ش را دید برخلاف خواسته‌‌اش لب هایش را به گونه‌ای او چسپاند وپلک هایش را روی هم گذاشت.چیزی درون قلب لیلا فرو ریخت وضربان قلبش بالا رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره با رضایت خاطر، خودش را عقب کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من تو رو میخورم آخر،میزارمت لای نون لواش وقشنگ میخورمت،فهمیدی؟این قدر که معصومی دلم نمیاد اذیتت کنم وبه چیزی مجبورت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان لیلا مثل برق زده ها از جا پرید وسبدی که کنارش بود را روی بالا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اینارو پاک یادم رفته بود،وای سرد شدن.چقدر من گیج وخنگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر سبدی که از آن عطر غذای خانگی حس میشد را از لیلا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا مگه چی شده؟اجازه نمیدم به زنم این قدر توهین کنی!منم باشم وقتی که یارم کنارم باشه چیزای بی اهمیت رو یادم می‌ره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شد ودست لیلا را گرفت و پشت سر خودش کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیا بریم روی چمنا بشینم،کیفش بیشتره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی چمن ها روبه روی هم چهار زانو نشستند.لیلا وسایلی که آماده کرده بود را آرام از سبد بیرون می کشید و ماهیر طوری اورا نگاه میکرد که انگار به یک اثر هنری خیره شده.سفره‌ی یک بار مصرف را روی چمن ها پهن کرد ویک بشقاب چینی که گوشه‌اش چین داشت وسطش طرح گل یاس بود جلوی حامد گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من از شهرستان بکوب نیومدم که اینجا بشینم روبه روی معشوقه‌م تنهایی غذا بخورم، بیا این جا بشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا با تردیدی نمایان در صورتش دور و اطراف را نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نگران نباش مادرت این اطراف دوربین کار نگذاشته که مارو ببینه،دِ یالا بیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا خودش را کمی آن طرف تر کشید.ماهیر یک کش سفید رنگ از جیب شلوار جین آبی رنگش بیرون کشید و موهای لخت یک دست مشکی رنگش را بالا فرستاد.لیلا با دقت به او نگاه میکرد و برای تمام حرکاتش در دلش قند ها آب میشد.با دو انگشت ابرو های پر پُشتش را مرتب کرد ودستی به ته ریشش که یک ساعت پیش اصلاحش کرده بود کشید،همین که نگاه لیلا را روی خودش دید لبخند دندان نمایی زد ودو دندان نیشش که بزرگ تر از بقیه دندان هایش بودند، نمایان شدند. با دو انگشت گونه‌ای لیلا را گرفت و به طرف خودش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داشتی من‌و دید میزدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا سرش را پایین انداخت،احساس کرد گونه‌هایش در حال گُر گرفتند.یا شاید هم این جریان قوی یک طوفان است که از توی قلبش شروع شده و به گونه هایش رسیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الان خجالت کشیدی؟خب چه اشکالی داره شوهرت رو دید بزنی،حتی باید مثل ندید بدیدا نگام کنی،همون طوری که من مثل دختر ندیده ها باهات رفتار میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا دست هایش را روی گونه هایش گذاشت ونفس عمیقی کشید.ماهیر آرنجش را روی ران پای لیلا گذاشت و کامل به او تکیه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_صبر کن یه قرارداد ببندم یه خونه زندگی واست بسازم که مامانت دو دستی تورو تقدیمم کنه.تو زن خونه‌م بشی من هر روز این چشمای خوشگلت که مثل جنگله رو تماشا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا بشقاب را برداشت و درب ظرف کوچکی که در آن زرشک پلو بود را باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو واقعی هستی دختر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا محتوای ظرف را توی بشقاب خالی کرد.وران مرغ را گوشه‌ی آن گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هم دسپختت عالیه،هم خوشگلی،هم معصومی..همه چیز تمومی.من تا چند وقت پیش فکرشم نمی کردم همچین دختری وجود داشته باشه،اصلا نسل این دخترای آفتاب مهتاب ندیده رو میگفتن منقرض شده.همه یه طور قاطع میگفتن نه همچین دخترای تو قصه هان..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد صدایش را بالاتر برد ورو به آسمان گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آهای ایهالناس وجود داره،دختر آفتاب مهتاب ندیده الان کنار من نشسته وقراره تا چند وقت دیگه خانوم‌خونه‌م بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا همین که دید مردمی که در آنجا بودند به آن ها نگاه می کردند،دستش را بالا برد وروی لب های ماهیر گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو رو خدا بس کن همه دارن نگامون میکنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هم از موقعیت سو استفاده کرد وانگشت هایش را بوسید.لیلا سریع دستش را عقب کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست پاچه سالاد وترشی که در ظرف های کوچک سربسته گذاشته بود را بیرون آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داداش به پای هم پیر شید،خیلی بهم میآید.اما بازم به نظرم زیاد به جنس اینا اعتماد نکن.ما اعتماد کردیم چوبشم خوردیم یه جوری هم خوردیم که الان کمرمون راست نمیشه،من‌و فقط به چندرغاز بیشتر فروخت وبا یه با یکی رو هم ریخت که اندازه‌ی تف نمی ارزید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا درب ظرف هارا باز کرد وبعد نیم نگاهی به پسر جوانی که قیافه‌ش داد میزد خمار است،انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برو بابا لیلای من‌و با اون هول‌وهرزه های دورتون مقایسه نکنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد فوری سرش را برگرداند و دوباره مشغول شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اینا نمیدونن،تو رو نمیشناسن که خوشگلم.نمیدونن من اولین پسریم که تو زندگیت اومدم.اینا حُجب وحیای تو رو ندیدن که.بعضی وقتا اینقدر مغرور میشم که من اولین مرد زندگیتم که بوسیدمت،اولین نفریم که دستت رو گرفتم،اولین نفری که باهات هم قدم شده..و و و..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا چند ثانیه به مردمک چشم های او خیره شد.ماهیر تیکه موهای پیچ در پیچ فِر او را که توی صورتش افتاده بود را دور انگشت اشاره‌ش پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حتی موهاتم‌خاصه،فقط پنج درصد از مردم دنیا موهاشون فره.لیلام تو همه چیت خاصه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را پایین انداخت.موج های پی در پی درون قلبش بهم کوبیده می شدند و سرمست از حرف های ماهیر که شبیه به شراب صد ساله بود،شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_غذامون رو بخوریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر تیکه موی اورا پشت گوشش انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بخوریم عزیزکم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قاشق از غذا درون دهنش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من کنار تو باشم که دیگه مزه‌ی هیچ چیزو حس نمیکنم،فقط دلم میخواد تو رو بخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلید را درون قفل چرخاند ،درب باز شد.وارد خانه شد وباآرام ترین شکل ممکن درب را بست،مراقب بود که مادرش متوجه آمدنش به خانه نشود.توی سالن کمی مکث کرد.به سمت آشپزخانه که در سمت راستش بود رفت.ظروف خالی را روی سنگ اوپن قرارداد.کیف چرم مشکی رنگش را هم کنار همان وسایل قرار داد.روی نوک انگشتان پایش راه می رفت.مطمئن بود که در این ساعت مادرش خوابیده !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش را وسط آشپزخانه رها کرد.کابینت های تازه رنگ شده کف آشپزخانه بودند.مقابل یخچال ایستاد وآن را باز کرد .تا کمر درون یخچال خم شد ،دانه‌ای انگور از سبد توری صورتی رنگ برداشت و در دهانش گذاشت.بعد بطری شیشه‌ای را از بالاترین قفسه پایین آورد.لبه‌ی آن را به دهانش نزدیک کرد وجرعه‌ی آب نوشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تا این ساعت کجا بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای عصبانی مادرش آب توی گلویش گیر کرد و به سرفه افتاد.حتی مقداری آب هم روی سر و صورتش ریخت.می ترسید!بیشتر از هر چیزی در دنیا از عصبانیت مادرش می ترسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عقب چرخید.مادرش خشمگین دست های پر النگویش را به کمر زده بود توی درگاه آشپزخانه ایستاده بود.صورت سفیدش کاملا قرمز شده بود و ابروهای هاشور خورده‌اش بهم گره خورده بودند.طوری که انگار با دندان هم باز نمی شدند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من یا جای خاصی نبودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بریده بریده حرف میزد.وبطری هنوز میان دستانش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به خدا راست میگم فقط رفتیم پارک کاری نکردیم که..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش رنگ باخته بود.وهمین حرف های شک بر انگیز ملک نسا را بیشتر بهم ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اگه کاری نکردین چرا رنگت مثل گچ دیوار شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت او هجوم آورد وبازویش را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من بهت نگفتم که مبادا خط قرمز هارو دور بزنی..فکر کردی من نمی فهمم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتش را چنان تهدید وار توی صورت لیلا تکان میداد که انگار جرم نابخشودنی مثل قتل انجام داده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او را دنبال خودش کشاند.بطری از دست لیلا رها شد وروی زمین افتاد.همزمان هم صدای شکستن بطری هم جاری شدن آب روی سرامیک ها بلند شد.لیلا زیر چشمی بطری شکسته شده را نگاه کرد و البته آن را به عاقبت خود تشبیه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا اورا کِشان کِشان درون حمام انداخت.در همان حین صدای پیام از گوشی‌اش که روی اوپن درون کیفش بود به گوش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_همین جا بشین تا بیام فکر اینکه بری تو اتاقت یا هرجای دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پیام دیگری مانع ادامه‌ی حرف هایش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببینم این شازده‌ی احمق تو چه کاری داره که ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیپ کیف را باز کرد گوشی را بیرون کشید.قفل بود برای همین نمی توانست پیام را بخواند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا دیگه واسه من گوشی قفل می‌کنی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندبار دستش را همین طور بیهوده روی الگو کشید.صدای جیرنگ جیرنگ النگوهاش توی فضا پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پُر شتاب به سمت حمام رفت.درب را بدون فوت وقت باز کرد .لیلا یه گوشه کِز کرده بود توی خودش جمع شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باز کن این ماسماسک‌و ببینم چه زری زده..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق‌هق کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان بخدا کاری نکردیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دهنت‌و ببند و فقط بازش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب حمام را محکم بست.صدای النگوهایش با صدای بستن درب قاطی شد.گوشی را مقابل صورت لیلا گرفت.واو خوب می دانست که نمی تواند در مقابل مادرش بایستد و مقاومتی بکند.بنابراین بدون کشتن وقت گوشی را باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا به دیوار تکیه زد.موهای شرابی رنگش را پُشت گوش فرستاد وبعد پیام هارا باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا کنار اسم ماهیر یک قلب سفید رنگ هم گذاشته بود و همین باعث پوزخندش شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وای عزیزم چقدر امروز کنارت خوش گذشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیام هارا بلند بلند می خواند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کاش برای همیشه پیشم بودی،نمی دونی دوری ازت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص لب زیرینش را گاز گرفت وگوشی را در یقه لباسش جا داد.بعد شیر دوش را باز کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باید غُسل بدیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا در تمام مدت خودش را سفت به دیوار چسپانده بود،انگار که بخواهد به دیوار پناه ببرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان میگم کاری نکردیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کاری نکردید پس این همه مدت داشتید دعا می خوندید باهم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان دارم میگم هیچ کاری نکردیم چرا نمی فهمی..بعدشم ما نامزدیم قراره باهم ازدواج کنیم از چی می ترسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا خم شد و توی صورت لیلا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شاید به هر دلیلی نشد ،بهم خورد!از آینده که خبر نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا با نگرانی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا چیزی گفته؟گفته میخواد نامزدیمون رو بهم بزنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا دستش را توی هوا تکان داد پر حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من چی میگم تو چی میگی..اون بابات که خیلی با شازده‌ی احمقت حال می‌کنه...دیشب یه خواب بد دیدم...بلندشو برو اتاقت فردا صبح باید بریم جایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا نفس راحتی کشید واز جا بلند شد.آزادی هم سن و سال هایش را نداشت.بابت چیزهای کوچک وبی اهمیت به مادرش حساب پس می داد.دلیل این همه سخت گیری بیهوده را نمی دانست در حالی که به اصرار مادرش با ماهیر نامزد شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب حمام را باز کرد و همان جا ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میشه گوشیم رو ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا حتی نگذاشت حرفش تمام شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمیشه تا فردا از داشتن گوشی محرومی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا خودش را درون اتاق انداخت.دکمه های مانتویش را باز کرد وآن را گوشه‌ای انداخت.اتاقش تقریبا کوچک بود اما برای یک نفر خیلی هم خوب وبزرگ محسوب میشد!تختش چسپیده به دیوار و کنار پنجره بود.پنجره‌ای که رو به خیابان اصلی باز میشد.یک کمد دیواری کِرم رنگ ویک میز آرایش به همین رنگ داشت.خودش را مقابل آینه‌ی قدی برانداز کرد.دستی به گونه‌اش کشید وشیرینی‌بوسه‌ی ماهیر را به خاطر آورد.لبخندی روی لبش نشست.همیشه همین بود ،ماهیر در این دنیا دلیل لبخند‌هایش بود.آخرین لباسی که به تن داشت را هم روی زمین انداخت وبعد درب کمد را باز کرد.یک تیشرت خاکستری ویک شلوار راحتی با گُل های رنگارنگ بر تن زد.خودش را روی تخت انداخت.دست هایش را زیر سرش گذاشت وبابت محروم بودنش از تلفن حرص میخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا بعد از چک کردن قابلمه‌غذایش گاز را خاموش کرد.در همان حین صدای زنگ خوردن تلفن خانه باعث شد با سرعت خودش را به سالن برساند.روی مبل نشست وتلفن را کنار گوشش گذاشت وبا صدای رسایی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الو بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی نازک زنی از پشت تلفن به گوشش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الو من نسرینم ملک‌خانوم..گفته بودی اگه موردی بود بهت زنگ بزنم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا آهایی گفت ولبخند بود که روی صورتش جا خوش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره عزیزم ...خوبی چه خبر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنون خوبم.فقط خواستم بگم یه مورد خیلی خوب برات پیدا کردم.دیگه هیچ وقت همچین فرصتی نسیب دخترت نمیشه،مطمئن باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با باز شدن درب ودیدن شوهرش که داشت کُتش را از تنش خارج میکرد،صدایش را تا آرام ترین حد ممکن پایین آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دستت درد نکنه ،میشه من بعداً بهت زنگ میزنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما تو که نمی‌خوای همچین فرصتی رو از دست بدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوهرش با کنجکاوی به او نگاه میکرد. دستش را جلوی دهانش گرفت وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معلومه که نه..ولی فعلا کار دارم بعداً باهم حرف می زنیم خب؟..فعلا خداحافظ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه مهلتی برای خداحافظی به فرد پشت خط بدهد،تلفن را سرجایش گذاشت و از جا بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام خوش اومدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد ابرویی بالا انداخت وبا کنجکاوی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کی بود؟ثریا خانوم بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا کف دست هایش را به پشت لباسش کشید ولبخند تصنعی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیرباشه،ثریا خانوم چرا باید زنگ بزنه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد کُتش را روی دستش انداخت وکیف سامسونت‌مشکی رنگش را روی یکی از مبل های قهوه‌ای رنگ قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برای اینکه تکلیف این دخترو رو مشخص کنن دیگه.قرار مدار ازدواج بزارن برن سر خونه زندگیشون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا پر حرص نفسی گرفت وکمی جلوتر رفت.مقابل شوهرش ایستاد وکُت را از او گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آخه مصطفی جان این حرفه تو میزنی؟ اینا هنوز درست هم‌و نمی شناسن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مصطفی توگلویی خندید وبعد به سمت آشپزخانه رفت.چشمش که به کابینت های روی زمین خورد با صدای بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این پسر طوبی خانوم هنوز نیومده واسه نصب اینا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا هم در حالی که دستش روی دستگیره اتاقشان بود این را شنید .دستگیره را پایین کشید،درب باز شد با صدایی بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه ،البته فکر نکنم به این زودی بیاد..باید به فکر یکی دیگه باشیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مصطفی درب قابلمه را باز کرد وکمی بو کشید.ماکارونی های توی قابلمه انگار روح او را به بازی گرفته بودند،بس که خوش رنگ و خوش عطر بو بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا مگه چیشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی که نشنید با دست کمی ماکارونی از قابلمه برداشت ودرون دهانش گذاشت.همین که به عقب چرخید ملک نسا را دید که دست هایش را چلپیا روی سینه اش گذاشته بود و او را تماشا میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چون دخترش مریض شده وچند روزی بیمارستان می مونن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یه نفر دیگه رو پیدا میکنم..فکر کنم احمد آقا بابای ماهیر بتونه حلش کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این روزها شنیدن نام هریکی از اعضای خانواده‌‌ی ماهیر برای ملک نسا چیز خوبی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا مصطفی ول کن اونارو..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یه نفرو دیگه رو پیدا کن که هیچ ربطی به اونا نداشته باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مصطفی شانه‌ای بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چون خانواده‌ای دختریم زشته ما قرار عقد و عروسی تعین کنیم ؟باز میگم تو یه جوری پیش ثریا خانوم حرف‌و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگذاشت که جمله‌ی شوهرش کامل شود.به سمت او هجوم آورد و درب قابلمه را از دستش بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ده بار گفتم به غذا ناخونک نزن..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب قابلمه را محکم روی آن قرار داد.مصطفی با تعجب دست هایش را توی هوا تکان داد.آثار خستگی توی چهره‌ش موج میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مشکلت چیه زن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو های پر پُشتش را بهم نزدیک کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یه حالی داری...نمی دونم انگار..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان حین صدای لیلا بیرون از آشپزخانه به گوششان رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا مامان چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا خودش را به مصطفی نزدیک تر کرد وبا تُن صدای پایینی گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مصطفی مبادا جلوی این دختر از عقد و عروسی چیزی بگی..همین طور هواییش می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتش را بالا آورد.حواسش نبود اما لحن وآن انگشتش که مقابل صورت شوهرش بالا وپایین میشد کاملا تهدید آمیز به نظر می آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هنوز وقتش نرسیده،ما کاملا این خانواده رو نمی شناسیم یه دونه دختر که بیشتر نداریم این همه عجله رو نمی فهمم من..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا وارد آشپزخانه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_صداتون خیلی بلند بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا خودش را عقب کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیزی نیست که به تو مربوط باشه.یه بحث بین خودمون..بشقاب ها رو ببر سر میز تا شام‌و بکشم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا به سمت جلو حرکت کرد.وملک نسا با انگشت بشقاب هایی که روی اوپن قرار داشتند را به او نشان داد.بشقاب هارا آرام برداشت وبا نیم نگاهی کنجکاوانه به پدر و مادرش از آشپزخانه خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو چی میگی ملک؟ من در واقع دلیل این همه مخالفتت رو برای عقب انداختن عروسی نمی فهمم...میگی خانواده‌اش رو نمی شناسیم؟دیگه آشناتر از اینایی که ده ساله همسایه مونن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا پر حرص موهایش را بالا فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه همسایه‌ایی؟دو کوچه پایین تر از ما میشینن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من نمی فهممت کسی که با اصرار این وصلحت رو جور کرد خودت بودی،رفتی اومدی هی کنار گوش من خوندی اله بله..چه میدونم پسر خوب وسر به زیر وسالمیه..ورزشکاره آینده داره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان چیزی شده به من نمیگین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا پر اضطراب به سمت لیلا چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گوش وایمستی؟داریم حرف خصوصی می‌زنیم مثلا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اصلا هم حرف خصوصی نیست و کاملا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا چشم غره ای به شوهرش رفت و مانع از ادامه حرف او شد.همه جا را که سکوت فرا گرفت،گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برو بشین سر سفره،ما الان میایم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا با تردید از آشپزخانه خارج شد.از رفتن او که مطمئن شدند دوباره بحثشان را از سر گرفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره من گفتم،اما الان شک به دلم افتاده که نکنه آینده‌ی دخترم‌و تباه کرده باشم.تو هم که سرنوشت زنای خاندان مارو خوب میدونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بس کن ملک نسا اینا همه خرافاته..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را بالا آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بهتره همین جا تمومش کنیم ولطفا چیزی به دخترمون نگو.بریم شاممون رو بخوریم،مثل اینکه حسابی گشنته و برای همین یکم بهم ریخته ایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مصطفی علامت زیپی روی دهانش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من دیگه حرفی نمیزنم،هرچی خیره اتفاق بیفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آفرین برو دست وصورتتم بشور ،بیا سر میز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پسر اون آچارو به من بده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر‌ صدای پدرش را نشنید.دائم پیام هایی که توی واتس اپ وتلگرام به لیلا داده بود را چک میکرد.اما دیده نشده بودند،آهی از سر کلافگی کشید.در همان حین پدرش به عقب چرخید ودست هایش که آغشته به رنگ سیاه شده بودند را کمی پاک کرد.بعد همان دستمال را پرت کرد توی صورت ماهیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر مثل برق زده ها دستمال آغشته به روغن موتور را از روی صورتش برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا داری چیکار میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشانی عرق کرده‌اش را پاک کرد ودستی به کف کله‌اش کشید،بیشتر موهایش ریخته شدند ومی توانست پوست سرش لمس کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ در اصل این سوال منه،داری چیکار میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیپ لباس فرمش را پایین تر کشید.خستگی از سر وکولش بالا و پایین می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا همین امروز که هستی آوردمت ور دستم یکم کمک حالم باشی..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر از جا بلند شد.به ساعتش که عدد ده را نشان میداد نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معذرت میخوام فکرم یکم درگیره،چیکار باید بکنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش و کنجکاوانه پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فکرت درگیر چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون مکث گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_لیلا،جوابم‌ونمیده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را چند بار توی هوا تکان داد به ماهیر نزدیک تر شد.چند ماشین در اطرافش پارک شده بودند وصاحب هایشان چشم انتظار تعمیرشان بودند،فکر کرد جوانی چقدر خوب وبی دغدغه‌ست ودلش برای روزهای جوانی خودش تنگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوه پسر چقدر تو زن ذلیل از کار در اومدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر غُرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا چی،مگه دروغ میگم؟مارو باش شب وروز سگ دو می زنیم برای یه لقمه نون بعد آقا فقط چون نامزدش جواب پیامش رو نداده حالش گرفته‌ست..خب از بس اون وامونده دستته هی زرت زرت پیام میدی،دختره هم خسته شده..خفش کردی یه خورده بهش مهلت بده،میگن دوری دوستی میاره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر میان حرف پدرش پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوف بابا خسته واینا چیزارو نگو،خدانکنه از من خسته بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش دست هایش را روی شانه های ماهیر گذاشت وسعی کرد او را آرام کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیخیال،قیافت رو اینجوری نکن پدرسوخته،یه چیزی همین جوری گفتم.از خداشم باشه پسر به این دسته گلی شوهرشه،چرا خسته بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر لبخندی زد و پدرش او را در آغوش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا بیا یه چایی بخوریم من یه فکرایی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر با هیجان پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه فکری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش کامل از او جدا شد و مقابلش ایستاد.کمی با دست خودش را باد زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_امشب من وتو مادرت میریم خونشون.دخترو می گیریم تموم میشه می‌ره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یعنی چی،منظورتون نمی فهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مُشت به شقیقه ‌ای او کوبید وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خنگ خدا میگم میریم تکلیفتون رو روشن می کنیم دیگه،قرار عقد و عروسی تعین میکنم ..این عشق واقعا تو رو دیونه کرده،عقلت‌و کامل از بین برده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر با چشم های گشاد شده به پدرش نگاه کرد.جریان شادی مثل برق از توی رگ هایش گذشت وبعد پدرش را محکم در آغوش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جدی میگین؟خیلی ممنون بابا،چه فکر خوبیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره دیگه تا وقتی به کارت بیایم خوبیم وبغلمون می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هردو باهم بلند بلند خندیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت_8

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا دست لیلا را گرفت و پشت سر خودش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان بازم اومدیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش با باز شدن درب نصفه نیمه رها شد.زنی که موهای سفیدش را از دو طرف بافته وروی سینه اش انداخته بود با ابروهای باریک سفید ومژه های سفید وچشم های آبی رنگ که یکی از آن ها دائما در حال لرزش بود میان چهار چوب درب ایستاده بود،بفرماییدی گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنون نشاط جون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن نگاه سنگینش را چنان وزنه‌ای صد کیلویی روی صورت لیلا انداخت.یک تتو با دو شکل لوزی که درون آن سه نقطه قرار داشت، وسط پیشانی وتا نقطه‌ی شروع بینی‌اش، میان ابروهایش حک شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را از لیلا گرفت واز میان درب کنار رفت.ملک نسا وارد خانه شد.لیلا اما همان جا ایستاده بود،سرجایش خُشکش زده بود.که دستش کشیده شد و مادرش او را به زور وارد خانه کرد و درب را پشت سرش بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن جلوتر از همه میان آن راهرو تنگ که تابلو های عجیب و غریب نقاشی دعا و متون عربی به آن آویخته شده بود،راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان چه نیازیه،برگردیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه از این زن می ترسید!از این زن و پیشگویی هایش!تقریبا هر چیزی که می گفت به عینه اتفاق می افتاد.به درب بسته شده نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_لیلا بیا دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم هایش آرام وپر از تردید بودند.هر چند ثانیه یک بار برمی گشت و به عقب نگاه میکرد.در همان حین صدایی برخورد شی با زمین آن هارا متوقف کرد.پاهای لیلا سُست شده بودند وقلبش درون حلقش میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیزی نیست،فقط یه تابلو افتاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا به روی خودش نیاورده بود اما او هم ترسیده بود! زن خم شد و لباس یک دست سفید رنگش روی زمین نشست.تابلو را بلند کرد ویک گوشه‌ای گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بعدا نصبش میکنم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد یک سالن بزرگ شدند.یک سالن که در گوشه‌ای آن یک شومینه قرار داشت ،کنارش یک صندلی،تعداد زیادی کتاب های مختلف روی میز. مبل های یشمی رنگ ،پرده های خاکستری و پنجره های بلند!لیلا همیشه از این خانه خوف داشت ،از این خانه واز این زن زال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باید بریم زیر زمین..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن جلوتر راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا رو به مادرش گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اصلا فکر خوبی نیست،من توی اون زیرزمین لعنتی مخوف نمیام.بهتره همین جا تمومش کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن تقریبا همه‌ی حرف های لیلا را به وضوح شنید.ایستاد وبعد به عقب برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_قرار نیست برات اتفاقی بیفته دختر جون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجره ها باز بودند،باد تندی وزید و تمام پرده ها را به رقص در آورد،گربه‌ای سیاه رنگی خودش را درون اتاق کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از گربه ها متنفرم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که گربه این حرف را شنیده باشد یا مفهومش را درک کرده باشد،زل زد به لیلا.ملک نسا بازویش را چنگ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بس کن دختر،این قدر جفتک ننداز.فوقش یه پیشگوییه ،کسی نمیخواد سرت‌ رو ببره وبزاره روی سینه‌ت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولی مامان..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اجازه هر گونه مخالفتی را به او نداد.اما ناگهان نظر زن عوض شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه همین جا می مونیم.برین اونجا بشیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردوی آنها به مقصدی که زن با نوک انگشتانش نشان میداد،رفتند.ملک نسا روی فرش چهار زانو نشست. لیلا کنارش ایستاد.مچ دست لیلا را گرفت واو را پایین کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا همش مخالفت الکی می‌کنی..اگه الان پیشگوییت درست در نیاد چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا انگار هرچی میگه درست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آمدن زن ؛ملک نسا نوک انگشتانش را مثل یک مهر سلطنتی روی لب های لیلا کوبید.زن شمع های کوچک را دایره شکل دور لیلا گذاشت.لیلا هیچ حرفی نزد،فقط میخواست این مراسم مضحک لعنتی تمام شود وبعد تلفن همراهش را از مادرش بگیرد و جواب پیام های ماهیر را بدهد.این شرط مادرش بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رو به من بشین..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا کمی چرخید ورو به روی زن نشست.زیر لب زمزمه وار گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این دیگه چه مسخره بازیه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن شال سفید رنگ را روی صورتش کشید.دو کاسه‌ی مسی پر از آب که گل های محمدی درون آن شناور بودن مقابل او قرار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حتما بابت این رمال بازیا پول خوبی میگیره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن گوش های تیزی داشت.بنابراین هرچیزی که از دهان لیلا خارج میشد ،را می شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک تسبیح بزرگ که با هسته های خرما درست شده بود ومیشد گفت هزار دانه است را دور دستش پیچاند.کتابی را باز کرد که جلد چرم مشکی رنگ داشت وروی آن عبارت نامفهومی با خط نستعلیق حک شده بود.نوک انگشتانش را روی آب های درون کاسه کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد می وزید وشمع ها یکی یکی خاموش می شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دست هات رو بیار جلو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروانه انگشت های لرزانش را جلو برد.زن دست های اورا محکم گرفت.روی هر انگشتش یک انگشتر قرار داشت،انگشتر های با اشکال عجیب و غریب.در کمال ناباوری دست های زن کاملا گرم بودند،مثل یک کوره.نوک انگشتان پروانه را با آب های درون کاسه آغشته کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سرنوشتش رو چطوری می بیند،نشاط بانو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشاط بانو یک اسم مستعار بود.هیچکس در این محله اسم واقعی این زن را نمی دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت_9

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این رسما مثل یک جک بی مزه میمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا آرام و قرار نداشت.دست هایش هنوز اسیر دست زن بودند،همه‌ی شمع ها خاموش شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن کارت های را از درون کتاب بیرون کشید.کارت هارا برعکس روی زمین گذاشت.همه جا را سکوت فرا گرفته بود،لیلا نگاهش را چرخاند و گربه را دید که سرش را میان تنگ ماهی فرو برده و ماهی بیچاره را به دندان گرفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داره ماهی رو میخوره..برو بگیریش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن باز هم حرفی نزد.کارت هارا برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون گربه‌ی لعنتی..اون..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سیاهی می بینم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا دست هایش را روی دهانش گذاشت.لیلا با کنجکاوی که نمی دانست از کجا نشأت گرفته با دقت به حرف های زن گوش سپرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رنگ متعلق سرنوشتش سیاهه...قرار اتفاق هایی رو تجربه کنه که سنگین وسرسختن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن حرف میزد .لیلا شوکه شده بود.به خودش تشر زد که نباید به حرف های یک زن دیوانه‌ای رمال اهمیتی بدهد.به هرحال که او فقط و فقط دنبال پولش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این قدر تو تنگنا قرار می گیری که دائم پشت سر هم تصمیم های اشتباه می گیری.از خودت سوال می‌کنی چرا این اتفاق ها برای تو افتادن اما اینا سرنوشت توئن.دست وپا میزنی که تغیرشون بدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا با اضطراب تمام حرف های زن را گوش میکرد.فکر کرد که سرنوشت شوم خودش مادرش،ومادربزرگش وتمام زن های خاندانش که با رنج دست و پنجه نرم کردند،گریبان گیر تنها فرزندش شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باید چیکار کنیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در لحنش فقط نگرانی بود که موج زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون بستگی به خودش داره.باید تصمیم های درست بگیره ،راه درست رو پیدا کنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا سر چرخاند.گربه تمام و کمال ماهی قرمز رنگ فربه را بلیعده بود و فقط تُنگ خالی پر از آب مانده بود و نه گربه‌ای درآنجا مانده بود نه ماهی.دیگر حرف های زن را نمی شنید اهمیتی نمی‌داد فقط بعضی کلمات به گوشش می خوردند.یعنی سرنوشتش بدتر از آن ماهی واژگون بخت بود.قطعا سرنوشت و پیشگویی کلمات بی خود واضافه‌ی فرهنگ لغت بودند.اصلا چه کسی می توانست سرنوشت را پیش بینی کند،تقریبا هیچ کس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره باد میان خانه وزید.صدای شکستن شی به گوش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پاشو بریم لیلا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا از جا بلند شد.مادرش مقداری پول از کیفش بیرون کشید و توی دست های زن رمال قرار داد.زن هم یک شی کوچک چسپ کاری شده که از نگاه لیلا دور نماند توی مُشت ملک نسا قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا جلوتر راه افتاد ولیلا هم پشت سرش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یادت باشه اجازه ندی بقیه برات تصمیم بگیرن.به قلبت رجوع کن اون حتما راه درست رو بهت نشون میده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا ایستاد.ابن جمله‌ای کلیشه ای را در هزاران فیلم وسریال شنیده بود.حالا یک نفر اورا مخاطب قرار داده بود واین جمله را به خوردش می داد.از نظرش همه چیز احمقانه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خانه‌ی زن خارج شدند.پله هارا پایین رفتند.پای لیلا لیز خورد و سکندری رفت ،اما توانست تعادلش را حفظ کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دست وپا چلفتی میدونی چیه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی بهت داد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوالی کاملا بی ربط به حرف مادرش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فضولیش به تو نیومده..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دعا بود مگه نه؟واقعا به این مزخرفات باور داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا برگشت ویک بار دیگه ساختمان خانه را برانداز کرد.توی بالکن چند گلدان کاکتوس گذاشته بود .در لحظه چشمش به زن افتاد که آن هارا از پنجره تماشا میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این زن واقعا یه تخته‌ش کمه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه گرفت دوباره راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما من این فکرو راجع به تو میکنم.چسپیدی به...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا رو به تاریکی می رفت.زنگ خوردن گوشی مانع ادامه‌ی حرف ملک نسا شد.وگرنه میخواست دوباره لیلا را با ماهیر سرزنش کرد ولیلا این را خوب می دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن خانه که کاملا دور شدند.ملک نسا جلوتر راه می رفت وصدای بلندش که داشت از پشت خط طرز تهیه‌ی دلمه را به کسی آموزش میداد به گوش می رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام لیلا خوبی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن جوانی که تقریبا هم‌سن وسال لیلا بود اما برعکس او بچه‌ی بغل داشت کنارش ایستاد.لیلا به نشانه‌ای احترام با او دست داد.با انگشت گونه‌های بچه را نوازش کرد وکمی با او بازی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبم مهلا جان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن موهای بلوندش را با یک دست از زیر روسری بیرون ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوب شدم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا به مسیری که مادرش بدون توجه به او طی میکرد، نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره قشنگ شده..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرسی تازه رنگ کردم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا بازوی کوچک بچه را که یک سرهمی سبز رنگ به تن داشت گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بد نیست واسه بچه..آخه شیر..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن میان حرفش پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دو هفته‌س که از شیر گرفتمش..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای کوتاهش را به زور وبا کش های صورتی رنگ خرگوشی بسته بودند.لیلا بوسه‌ای نرمی روی لپ بچه کاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_راستی تو قرار نیست ازدواج کنی؟بابا بسه دیگه دوران نامزد بازی و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را تکان داد.نوزاد را کاملا رها کرد و به زمین چشم دوخت.خودش هم از این دوران طولانی نامزدی به شدت خسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شوهرم میگه این ماهیر بالاخره معروف میشه یعنی یه جوری مطمئن حرف میزنه که انگار خدائه..البته تقریبا همه مون توی این محله مطمئنیم که ماهیر مُزد زحمت ها وتلاشش رو می گیره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا با چشم هایش مثل کودکی مادرش را جستجو کرد،او را که ندید از زن مقابلش عذرخواهی کرد و بدو بدو دنبال مادرش دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مهلا یه روز میام پیشت،کلی حرف واینا می‌زنیم الان باید برم یه کاری دارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون خجالت تمام مسیر را دوید.مادرش را مقابل یک مغازه در حالی که داشت با یک پیرمرد سبزی فروش چانه میزد،دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش را با دو به او رساند.نفس نفس میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمرد با خوش رویی جواب سلام او را داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وای مامان چقدر سریعی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا بدون اینکه جوابی به او بدهد تره ها وجعفری هارا درون دو پلاستیک جا داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آقا محمد آخرش همون قدری که گفتم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمرد شانه بالا انداخت و ملک نسا یک اسکناس پنجاه تومنی از کیفش بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بفرمایید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد پول را گرفت وروی چشم هایش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خدا برکت بده..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک نسا سبزی هارا درآغوش لیلا چپاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیا بریم هنوز کلی خرید مونده واسه خونه باید انجام بدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا از پیرمرد خداحافظی کرد وبا مادرش هم قدم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میشه گوشیم‌و بدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گوشیت خونه‌ست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دروغ می گفت و البته لیلا این را خب می دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونم دروغ میگی،اما دبه کردن اصلا کار خوبی نیست مامان خانوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عجله کن،هوا داره تاریک میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلا حرفی نزد.میدانست با سمج بودن نمی توانست کاری از پیش ببرد،به هر حال که شناخت زیادی از مادرش داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگه همه چی خوب پیش رفت بترس،این یه قانونه»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کاش یه گُلی چیزی می گرفتیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر دستش را از پنجره‌ی ماشین بیرون انداخت.پدرش روی صندلی شاگرد نشسته بود و مادر و خواهرش ماهین صندلی عقب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گفتم این بچه رو یه امشب بسپر به شهرام..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهین در حالی که به صدای نفس های دختر یک ونیم ساله‌اش که روی سینه اش آرام خوابیده بود گوش میکرد،با لحن محزونی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون نمی تونه از خودشم نگه داری کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر این بار صدایش را بالا تر برد وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میگم نباید یه شیرینی یا گُلی یا چیزی می گرفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش دستی به ریش پُر پشتش کشید.همیشه دلش میخواست موهای سرش اندازه ای ریش هایش باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آروم بگیر پسر،ما قبلا این پروسه‌‌ی طولانی و استرس زا رو طی کردم.خواستگاری که نمیریم.ولی آره یه شیرینی باید ببریم.زشته دست خالی بریم مگه نه خانوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ثریا خودش را از میان صندلی ها عبور داد.وبعد یقه‌ای پیراهن چهارخانه شوهرش را مرتب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره احمد آقا حرف شما حُجته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشاهیر نگاهی به عقب انداخت وچشم وابرویی برای خواهرش ماهین تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببین دارم بوی عشق رو استشمام میکنم.دارم خودم ولیلا رو تو پنجاه شصت سالگیمون می بینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف ماهین مثل یک پارازیت وسط احساسات مشاهیر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا میخوای زیاد با اطمینان حرف نزن.آدم از یه ثانیه بعدشم خبر نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیر برزخی به عقب چرخید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میشه نرینی وسط حال خوبم!بعدشم من میتونم با اطمینان حرف بزنم چون طرفم مطمئنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهین با صدای آرامی که فقط خودش بشنود و منجر به ادامه‌ی یک بحث احمقانه نشود؛ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هر چیزی‌و جلو جلو ذوق کنی کنسله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما بر خلاف تصورش ماهیر این حرف را شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برای من کنسل نیست،اون مال خودمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️