مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت دوازده :
دکمه های پیراهنش را یک به یک می بندد و در را با عجله باز می کند که با دیدن چشمان خیس و قرمز مهوا یکه می خورد!
حشمت با دیدنش شکم گنده اش را تکان می دهد و با توپی پر تشر می رود:
_سلام عرض شد آقا جهانگیر.
فین فین مهوا توجه اش را جلب می کند و نگاه کوتاهی به او انداخته لب می زند:
_سلام آقا حشمت، بفرمایید!
مهوا پیش دستی کرده، لب از هم باز می کند و با بغض می گوید:

لطفا صبر کنید...

آتنا
0عالیه عزیزم پرقدرت ادامه بده🌸🤩 همون پارت های اول جذب رمان شدم💚💚