پارت دوازده :

دکمه های پیراهنش را یک به یک می بندد و در را با عجله باز می کند که با دیدن چشمان خیس و قرمز مهوا یکه می خورد!

حشمت با دیدنش شکم گنده اش را تکان می دهد و با توپی پر تشر می رود:

_سلام عرض شد آقا جهانگیر.

فین فین مهوا توجه اش را جلب می کند و نگاه کوتاهی به او انداخته لب می زند:

_سلام آقا حشمت، بفرمایید!

مهوا پیش دستی کرده، لب از هم باز می کند و با بغض می‌ گوید:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آتنا

    0

    عالیه عزیزم پرقدرت ادامه بده🌸🤩 همون پارت های اول جذب رمان شدم💚💚

    ۳ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    عزیزم😍خوشحالم دوسش داشتین

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️