پارت شانزده :

این دختر که گفته بود دوست پسر ندارد! اما آقا سهیل گفتنش هم کمی عجیب بود.

مهوا نگاهی کوتاه به توماج می اندازد و بی صدا پا در اتاق می گذارد، اما این باعث نمی شود که توماج کنجکاوی نکند.

آهسته آهسته به سمت در بسته شده ی اتاق می رود و فالگوش می ایستد.

صدای مهوا آنقدر آرام بود که به زور کلمات به گوشش آشنا می آمدند. بی خیال شده ، خودش را عقب می کشد و دوباره به روی کاناپه بر می گر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    رمان زیبایه قلم رونی داره موفق باشی . خدا قوت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    رمان زیبای هست و قلم روانی داری موفق باشی خداقوت عزیزم . پیام قبلیمو به اشتباه برنامه ویرایش کرده

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    سونا نمیدونه یه خوبشو خونه داره😁

    ۲ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    آخ گفتیییی🤣

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️