مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت ده :
آخرشب که به خانه می رسد، ساعت از دوازده و نیمم گذشته بود. آنقدر سرگرم بازی با سوگل بود که زمان و مکان را به دست فراموشی سپرد.
ولی در عوض آنقدر به او خوش گذشت که هیچ گاه همچین لذت و خوشی را در این چندین سال عمرش تجربه نکرده بود.
با خستگی کوله اش را از شانه پایین می کشد تا دسته کلیدش را از جیبش بیرون بکشد که با صدای آرام کسی کنار گوشش از وحشت می پرد:
_هر شب این وقت شب مثل دزدها بر می گرد
لطفا صبر کنید...
