مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت چهارده :
مهوا ترسیده، جیغ خفه ایی می کشد و کتری از میان انگشتان خیسش سُر خورده، در سینگ می افتد!
سعی میکند به سمت توماج برگردد و با اَخم هایی درهم پیچیده میگوید:
_معلومه داری چیکار می کنی؟لطفا برو عقب!
قلبش آنقدر محکم در سینه اش میکوبید که به حتم چیزی به ایستادنش نمانده بود. توماج در گلو خندیده لیوانی بر می دارد:
_هوچ چه خبرته! خواستم یه لیوان بردارم!
انگشت
لطفا صبر کنید...

زهرا
1پارت هدیه داشته باشیم لطفا🥹