پارت چهارده :

مهوا ترسیده، جیغ خفه ایی می کشد و کتری از میان انگشتان خیسش سُر خورده، در سینگ می افتد!

سعی می‌کند به سمت توماج برگردد و با اَخم هایی درهم پیچیده می‌گوید:

_معلومه داری چیکار می کنی؟لطفا برو عقب!

قلبش آنقدر محکم در سینه اش می‌کوبید که به حتم چیزی به ایستادنش نمانده بود. توماج در گلو‌ خندیده لیوانی بر می دارد:

_هوچ چه خبرته! خواستم یه لیوان بردارم!

انگشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    پارت هدیه داشته باشیم لطفا🥹

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چه جایی تموم شد

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️