خلاصه رمان طنز مرگ در پاورقی
بخشی از من که احتمالا برای کسی اهمیتی نداشته باشد در میان این داستانها که انگار تکهپارههایی از وجودم هستند، جمعآوری شده است. تکه پارههای ناقص و پخش و پلا که امید دارم روزی در نمای کلی انسجام پیدا کنند و شرحی از من باشند. شما هم احتمالا بتوانید در میانشان، کمی خلاقیت، قدری شوخطبعی، اندکی هیجان و اگر خوشبختترین انسان روی زمین باشم مقداری عنصر سرگرم کننده پیدا کنید و از آن لذت ببرید.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 38
خ: راست میگفت اما من همچنان نسبت به «ت» حس بدی داشتم! مشتاقانه پرسیدم: - بنظرت کجا میتونم «ط» رو ببینم؟ - مطمئنم یهجای مناسب میبینیش. خیلی منتظر ماندم تا بالاخره در یک جای مناسب او را دیدم. جایی که الان در آن هستم؛ درون ذهن پیرمرد که ما را ول میچرخاند در فضای وسیع و سوت و کورش. «چ» هم...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 37
شاید با خودتان فکر کنید حالا «ط» با «ت» چه فرقی دارد؟ هر جفتشان که یک صدا میدهد! اگر چنین فکری دارید باید از خودتان بپرسید؛ مگر هر شخصی که صدایش شبیه صدای شخص دیگریست؛ شخصیتش هم شبیه به اوست؟ مثلا فکر کنید عاشق «ظ» شدهاید که خواهر بزرگتر معشوقه من «ط» است. حال بجای «ظ» با برادر زقزقوی کوچک...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 36
ما خانواده پر جمعیتی داریم؛ درست است که نه ما و نه هیچکدام از حروف دیگر هرگز نفهمیدیم پدر مادرمان دقیقاً چه کسانی هستند اما من همیشه فکر میکردم داشتن خانوادهای در این جدول الفبای غریب امتیاز ویژهای محسوب میشود. بخاطر همین آخرین امیدهایم را نزد «ج» جستوجو کردم. خوشبختانه «ج» خیلی زود دلیل ...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 35
دلم میخواست باز هم او را ببینم، مدتی صبر کردم که چنین امکانی فراهم شود که بلاخره، زمزمههایی شنیدم که ما قرار است در کلمهی «خطور» کنار هم قرار بگیریم و بله این اتفاق بعد از مدتی افتاد. حسابی شیک و پیک کردم و خودم را برای بودن در کنارش آماده کردم. همه چیز داشت خوب پیش میرفت؛ قصد داشتم اینبار ...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
چهار نقطه
در پارت 70توی این دنیا برای پرواز منطق به کارت نمیاد باید دیوانه و خیال پرداز بود
۴ ماه پیشچهار نقطه
در پارت 70ممنون از نویسنده عزیز بابت نوشتن این رمان🙏🏽✨️
۴ ماه پیشچهار نقطه
در پارت 70این درد ها هم که تمومی نداره که؛ مثل ریل قطار که واگن به واگن مباد هر کدوم از درد ها بعدش یه درد دیگه هم پشتش میاد.خسته کننده اس...
۴ ماه پیشچهار نقطه
در پارت 50منم مثل هزارپا دلم گرفته و دلم میخواد غر بزنم یا منتظر اتفاق خوب بود ولی زندگی با پتک کوبیده کف کله ی بدبختم😂🙄 آخرش از دست زندگی کچل میشم😂😂😂
۴ ماه پیشچهار نقطه
در پارت 40احساس مسئولیت این درخت هارو دوست دارم یاد نسل جوان و نوجوان خودمون میوفتم که جرئت و مسئولیت پذیری دارن.
۴ ماه پیشچهار نقطه
در پارت 20چه قشنگ جمله ی اول صفحه رو به تصویر کشید و برای خواننده به وضوح نشون داد . ممنون از نویسنده و قلمش🙏🏽🌿
۴ ماه پیشنگین
در پارت 40خیلی کوتاه و آموزنده بود. میشد از نهال درس زندگی رو یاد گرفت. خسته نباشید
۴ ماه پیشنگین
در پارت 10عالیه . توصیف های فوقولاده ای داره.
۴ ماه پیشحنانه
در پارت 20درون سرزمینی که در آستانه نابودی است تولد و مرگ معنای یکسانی دارد. چقدر خوب بود این...
۴ ماه پیشمردهی متحرک
1راستش نمیدونم چی بگم . رماناتو عالیه . از همه نظر ، از نظر نوشته ، از نظر مفهوم و... .جوری هستش که جمله ای رو یه بار میخونم ، یکم فکر میکنم و دوباره میخونم . واقعا قلمتون خیلی خوبه . امیدوارم بالا ترین مقلم ها باشید . با سپاس از اقای سرداری 🙏❤️ 🩹
۶ ماه پیشآبی
0پس زمینه ی پروفایلتون خیلی خوشگله🥲نقاشیه زیباییه
۸ ماه پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
ممنون. نقاشی نیست، عکسه
۸ ماه پیشدیان
0سلام وعرض خسته نباشید به نویسنده عزیز داستانک ها خیلی برام جالب بودن مخلوطی از فلسفه. طنز و یسری از متن که از زوایای مختلف نوشته شده بود
۱۲ ماه پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز خوشحالم که براتون جالب بودن
۱۲ ماه پیشسونیا
0کسی دوسستش داشت
۱ سال پیشسهیل۲۸
در پارت 383جالب و پر معنا بود دمتون گرم
۱ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
🙏🙏🙏
۱ سال پیش
Tinaa
در پارت 40آخه چرا انقدر کم! نویسنده؟