دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان طنز, دانلود رمان فانتزی, رمان طنز مرگ در پاورقی, میلاد سرداری, دنیای رمان

رمان مرگ در پاورقی

  • زبان فارسی
  • 20.7K 👁
  • 112 ❤️
  • 137 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز مرگ در پاورقی

بخشی از من که احتمالا برای کسی اهمیتی نداشته باشد در میان این داستان‌ها که انگار تکه‌پاره‌هایی از وجودم هستند، جمع‌آوری شده است. تکه پاره‌های ناقص و پخش و پلا که امید دارم روزی در نمای کلی انسجام پیدا کنند و شرحی از من باشند. شما هم احتمالا بتوانید در میان‌شان، کمی خلاقیت، قدری شوخ‌طبعی، اندکی هیجان و اگر خوشبخت‌ترین انسان روی زمین باشم مقداری عنصر سرگرم کننده پیدا کنید و از آن لذت ببرید.

پارت اول

داستان اول: نهال
*درون سرزمینی که در آستانه‌ی نابودی است تولد و مرگ معنای یکسانی دارند*
اوایل پاییز بود، درخت کهنسال آرام آرام برگ‌های زرد و نارنجی رنگش را به دست باد سرد پاییزی می‌سپرد و برای خوابی طولانی آماده می‌شد. قبل از بخواب رفتن آخرین نگاهش به جنگل پایین دست کوه افتاد؛ جنگلی که روزی عضوی از آن بود و اکنون با پس‌رفت آن در دامنه، هر فصل بیشتر از خانه دور می‌شد و تنهایی‌اش وسیع‌تر می‌گشت.
آهی سرد کشید و آخرین جوانه‌هایش را به دستان باد داد تا آنها را با خود به جنگل پایین دست و در میان درختان انبوه ببرد. درخت کهنسال تمام امیدش را توشه‌ی راه جوانه‌ها کرد و سپس برگ‌هایش را به نیت خوابی عمیق رها کرد.
با خودش فکر کرد؛ شاید این آخرین خواب زندگی‌اش باشد؛ شاید او هم مثل همسایه‌ی دویست‌ و هشتاد و اندی ساله‌اش قربانی بوران زمستانی شود و بالاخره از این تنهایی رهایی یابد.
درخت معتقد است که دو زندگی وجود دارد؛ یک زندگی درون خواب و زندگی دیگر در بیداری. در دوران جوانی، بخش بیداری زندگی‌ را بیشتر دوست داشت و باور داشت آن زندگی واقعی است. اما اکنون نظرش تغییر کرده است و باور دارد زندگی واقعی در عالم خواب در جریان است. اما این حسرت همواره با اوست که هیچ‌گاه نمی‌تواند تجربیات زندگی در خواب را در بیداری و احتمالا تجربیات زندگی در بیداری را در عالم خواب بخاطر بیاورد. انگار این دو زندگی از هم منفصل هستند و همین او را می‌ترساند؛ اینکه در عین حال در دو زندگی سرگردان است در حالی که در این روزها حضور یک مرگ را در اطراف پیکره‌ی رو به زوالش احساس می‌کند.
درخت خوابید و همه‌چیز را از خاطر برد، زمان به سرعت سپری شد و پائیز و زمستان به سر آمدند.
چند روز از بهار گذشته بود که با تابش خورشید گرمابخشِ اول بهار، بهمراه اولین جوانه‌ برگ در شاخه‌ی فوقانی‌اش از خواب برخاست. باد سردی می‌وزید؛ بادی که در فضای خالی دامنه، یاغی شده بود و شاخه‌های تکیده‌اش را می‌لرزاند. باد او را تهدید می‌کرد:
- بزودی می‌شکنمت همونطور که بقیه رو شکستم.
در تمام این سال‌ها که درخت تنومد جلوی باد ایستادگی کرده است هرگز جوابش را نداده است. و خیال هم‌ ندارد جوابش را بدهد. اما اینبار با خودش فکر کرد:
- حالا دارم از تهدید باد زپرتی می‌ترسم!
چنین بادی درون جنگل انبوه هرگز نمی‌توانست جولان بدهد! حتا طوفان‌هایی بسیار عظیم‌تر در سد متراکم درختان خرد می‌شدند. درخت کهنسال افسوس می‌خورد که چنین بلایی سرش آمده و بیش از همه از پذیرفتن شکست که دیر یا زود قطعی و محقق می‌شود افسوس می‌خورد. او می‌خواهد به شیوه‌ی قدیمی درخت‌ها به مبارزه‌اش با باد بعد از مرگش ادامه بدهد؛ یعنی با پخش کردن جوانه‌هایی روینده. اما درخت کهنسال سال‌هاست که امیدش را در فرسنگ‌ها دورتر جست‌وجو می‌کند. هر وقت که به سرزمین خودش در دامنه که حال در آن تک و تنها مانده است نگاه می‌کند با تمام وجود شکستن را حس می‌کند و این شکستن برای اویی که آخرین بازمانده و مبارز است سخت‌تر از کل جنگل نابود شده بنظر می‌رسد.
مدتی گذشت‌ و چشم‌های درخت کهنسال آرام آرام سبز شد. حالا دیگر خواب‌آلودگی‌اش از میان رفته بود می‌توانست همه جا را به وضوح ببیند. برگ‌هایش کاملا باز شده بودند.
او معمولا به دور دست‌ها خیره می‌شود. به جنگل متراکم، تا شاید بتواند جوانه‌های رشد کرده‌اش را ببیند. این روزها گاهی وقت‌ها هم‌نگاه عقابی که بعد از پس رفت جنگل، رفیقش شده است می‌شود و کوچک‌ترین حرکات محدوده‌ی وسیع پیش رویش را از نظر می‌گذراند. نابودی جنگل چیزهای زیادی را از او گرفته است و از معدود چیزهایی که به او داده  منظره‌ی وسیع و هیجان انگیز پیش رویش است که همچنان زیباست.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان مرگ در پاورقی
  • Tinaa

    در پارت 40

    آخه چرا انقدر کم! نویسنده؟

    ۲ ماه پیش
  • چهار نقطه

    در پارت 70

    توی این دنیا برای پرواز منطق به کارت نمیاد باید دیوانه و خیال پرداز بود

    ۴ ماه پیش
  • چهار نقطه

    در پارت 70

    ممنون از نویسنده عزیز بابت نوشتن این رمان🙏🏽✨️

    ۴ ماه پیش
  • چهار نقطه

    در پارت 70

    این درد ها هم که تمومی نداره که؛ مثل ریل قطار که واگن به واگن مباد هر کدوم از درد ها بعدش یه درد دیگه هم پشتش میاد.خسته کننده اس...

    ۴ ماه پیش
  • چهار نقطه

    در پارت 50

    منم مثل هزارپا دلم گرفته و دلم میخواد غر بزنم یا منتظر اتفاق خوب بود ولی زندگی با پتک کوبیده کف کله ی بدبختم😂🙄 آخرش از دست زندگی کچل میشم😂😂😂

    ۴ ماه پیش
  • چهار نقطه

    در پارت 40

    احساس مسئولیت این درخت هارو دوست دارم یاد نسل جوان و نوجوان خودمون میوفتم که جرئت و مسئولیت پذیری دارن.

    ۴ ماه پیش
  • چهار نقطه

    در پارت 20

    چه قشنگ جمله ی اول صفحه رو به تصویر کشید و برای خواننده به وضوح نشون داد . ممنون از نویسنده و قلمش🙏🏽🌿

    ۴ ماه پیش
  • نگین

    در پارت 40

    خیلی کوتاه و آموزنده بود. میشد از نهال درس زندگی رو یاد گرفت. خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • نگین

    در پارت 10

    عالیه . توصیف های فوقولاده ای داره.

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    در پارت 20

    درون سرزمینی که در آستانه نابودی است تولد و مرگ معنای یکسانی دارد. چقدر خوب بود این...

    ۴ ماه پیش
  • مرده‌ی متحرک

    1

    راستش نمیدونم چی بگم . رماناتو عالیه . از همه نظر ، از نظر نوشته ، از نظر مفهوم و... .جوری هستش که جمله ای رو یه بار میخونم ، یکم فکر میکنم و دوباره میخونم . واقعا قلمتون خیلی خوبه . امیدوارم بالا ترین مقلم ها باشید . با سپاس از اقای سرداری 🙏❤️ 🩹

    ۶ ماه پیش
  • آبی

    0

    پس زمینه ی پروفایلتون خیلی خوشگله🥲نقاشیه زیباییه

    ۸ ماه پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    ممنون. نقاشی نیست، عکسه

    ۸ ماه پیش
  • دیان

    0

    سلام وعرض خسته نباشید به نویسنده عزیز داستانک ها خیلی برام جالب بودن مخلوطی از فلسفه. طنز و یسری از متن که از زوایای مختلف نوشته شده بود

    ۱۲ ماه پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز خوشحالم که براتون جالب بودن

    ۱۲ ماه پیش
  • سونیا

    0

    کسی دوسستش داشت

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    در پارت 383

    جالب و پر معنا بود دمتون گرم

    ۱ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏🙏🙏

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟