خلاصه رمان :
رمان راجب دختری بنام بهار است که باخانواده اش هرسال تابستان ها و عیدها به ویلای پدربزرگش درشمال که در جمع خود شان به ویلای خانوادگی معروف بود می رفتند. علاوه بر خانواده بهار خاله ها و دایی هایشم می آمدند و در اون ویلا سهمی داشتند. پسرخاله بهار ” احسان ” در این نشست و برخاست های خانوادگی به بهار علاقه مند و سپس عاشقش میشود!. و از طرفی هم دخترخاله ی بهار”سیما” که دختر غر غرو و فیس و افاده اى بود به احسان علاقه داشت و نسبت به بهار حسادت داشت. اوایل تعطیلات تابستان بود که همه برای رفتن به آن ویلا به تکاپو افتاده بودند اما اونسال اتفاق عجیبی افتاد و … پایان خوش است. این رمان زندگی نامه ی خود نویسنده است و تمام اتفاقات مو به مو و خط به خط حقیقت دارد و فقط یک داستان نیست!. رمانی قدیمی و بسیار جذاب و هیجانی که امیدوارم لذت ببرید.
قسمتی از متن رمان لب عسلی
حلما
1اینکه نوشته بود واقعی ترغیبم کرد به خوندن ولی وقتی رسیدم به جایی که بعد از عمل اومده پا سفرا عقد نشسته هنگ کردم، بعد تازه یکی دو روز دیگه ش هم رفتن دوچرخه سواری:/، دیگه ادامه نمیدم به خوندن، یه چیزی هم خیلی ناراحت شدم، اینکه بهار به اونایی که توی جنگل چادر زده بودن میگفت روانین، عمرا اگر واقعی باشه.
۲ هفته پیشسمیرا
0اصلا جذاب نبود فقط یه چیزی بود که وقتتو پر کنه پر از تخیلات و چرت و پرت
۱ ماه پیشزویا
2رمانش خوب بود ولی مگه شمال مترو داره و احسان توی یک هفته خوب شد و اون جاهای که بچه ها داشتن اعتراف میکردن رو ننوشت بودین
۴ ماه پیش...
0زیاد جالب نبود عشق دو طرفشون میتونست جالب تر هم باشد با اینکه عاشق هم هستند اما خیلی غرور بی جا تو استفاده شده چیزه هیجانی توش ندید منم خیلی تعجب کردم که آدم تو یک هفته با سرطان بجنگه و موفق بشه جالبه و ی مورد دیگه ک درباره ی شوهر خاله این موضوع در شان یک شوهر حاله نبود اگه دوست یا آشنا باشه بهتره
۴ ماه پیشاردیبهشت
0قسمت اولش خوندم خیلی مزخرف بود دیگه ادامه ندادم
۵ ماه پیشفاطیما
0من فقط قسمت اخر و خوندم ببینم چه جوره خیلی چرت بود تازه چرا یه جا کتابی یه جا عامیانه نوشته واقعا که
۵ ماه پیشایدا
1بچه ها میخوام رمان رو شروع کنم 😂 حاجی نویسنده ی بدبخت رو بد تخریب کردین . میرم بخونمش بد بود برای تخریبش بهتون کمک میکنم🤣
۵ ماه پیشفاطیما
0منم همینطور بد بود میام کمک ،😂
۵ ماه پیشماهورا
1خوب بود از هرنظر ولی اخرش خیلی بی مزه تموم شد
۵ ماه پیشماهان
0خیلییییییییی بد بود حوصله ام رو سر برد. چقدر بی ادب بودن هر دو نفر و این که میشه،بگید کجای،شمال مترو داره که ما هم استفاده کنیم. بعد روز خواستگاری فقط پدر و مادر حضور داشتن. پسره بابا و مامان نداشت؟تو مترو برا یه پیراشکی اینقدر حرف حرف حرف.... و مابقی داستان رو دیگه نمیخونم
۵ ماه پیشرزا
0واقعا مسخره بود انگار ی بچه سال نوشته حیف وقت بزاری پاش
۵ ماه پیشلنا
0یه جاهایی خیلی غیر واقعی بود مثل مترو شمال که نداره سرطان و اینکه شوهرخاله بخواد همچین کاری کنه .انگار تخیلی بود در صورتی که نوشته بود واقعی
۵ ماه پیشیاسین
0خوب بود ولی یه جاهای تخیلی بود
۵ ماه پیشدلارام
0راستش اولاش خوب بود ولی بعدش چرت شد بخصوص سرطان احسان و آتیش گرفتن شوهرخاله اش🤦 ♀️😂من سرما میخورم یه ماه طول میکشه خوب شم اون وقت این بیچاره سرطان داشته و سر یه هفته خوب شده؟!عجب بابا😂 درکل ممنون از نویسنده
۵ ماه پیشMahnaz
0خوب بود ولی یه جاهاییش ازواقعیت دور بود
۵ ماه پیش
نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

سوگل
0عالی بودوبهترین رمان بودکه خواندم