مرگ در پاورقی به قلم میلاد سرداری
پارت دوم :
در سکوت دلگیر دامنه صدایی غریب به گوش درخت کهنسال رسید. پس از شنیدن صدا نگاهش به زیر ساقهاش معطوف شد. درخت کهنسال آنقدر نگاهش به دوردستها بود که از اتفاقی که زیر سایهاش رخ داد غافل شده بود؛
نهالی بسیار کوچک آنجا روئیده بود.
هفتهای طول کشید تا صدای سلام و احوالپرسی نهال به درخت کهنسال برسد:
- سلام. ما راش هستیم؟ میتونم اینجا رشد کنم!؟
درخت کهنسال که امیدش را در دور دستها جستوجو میکرد روئیدن نهالی از جوانهاش را کنار خودش باور نمیکرد.
ده روزی طول کشید تا جملهی زیر را بگوید:
- البته که نمیتونی. چرا اینجا رو برای رشد انتخاب کردی!؟ اینجا جایی برای رشد نیست.
و ده روز طول کشید تا این جمله دوباره به نهال برسد.
نهال از برخورد سرد درخت راش کهنسال ناامید شد. دو روز به طول انجامید تا پاسخ او را بدهد:
- کاری بدی کردم؟!
اواسط بهار شده بود. درخت کهنسال با خودش فکر کرد؛ پاسخ دادن به نهال بیفایدهاست. او رنگ تابستان را نخواهد دید. شاید حتا آنقدر زمان برای زنده ماندن نداشته باشد که جواب سوالش را بشنود. درخت کهنسال با خودش گفت: او به زودی خودش همه چیز را خواهد فهمید.
پس ناامید و بیتفاوت به وجود نهال چشم از او برداشت. به اندازهی کافی شاهد سلاخی نهالهایش شده بود و دیگر رمقی برای ادامهی این روند نداشت.
دامدارها آمدند؛ گوسفندان و گاوها مشغول چرا در دامنه شدند. درخت کهنسال سرنوشت نهال را میدانست اما وقتی گوسالهای به جان نهال بینوا افتاد نتوانست بیتفاوت بماند؛ برگهای سبز شاخههای زیرینش را پایین برد تا گوساله از آنها تغذیه کند و دست از سر نهال بردارد؛ اما این کار فقط ولع گوساله را بیشتر کرد!
درخت ناامیدانه به دور دستها خیره شد. حس کرد تکهای از وجودش به کام مرگ رفت. خاطرهای در میان ساقههایش قوت گرفت، یاد روزهایی افتاد که از میان شاخ و برگهای درخت بخشندهی کهنسالی نور زندگی بر وی تابیده بود و ریشه در ریشه او گره زده و رشد کرده بود. اما اکنون خودش گویی نه نور زندگی بلکه سیاهی مرگ را بر نهالهای مجاور ارزانی میداشت.
با خودش گفت:
«من حتا خودم نمیتونم توی این تنهایی دووم بیارم، چجوری میتونم به رشد نهال کمک کنم؟»
اما این درد برای درخت کهنسال به دردی کهنه بدل شده بود. هر سال نهالها در آن دامنه طعمهی دامها میشدند. انسانهای بیرحم در ابتدا آن جنگل را تبدیل به مرتع کردند و سپس حیوانهای بیرحمتر تمام جوانهها و نهال ها را در نطفه کشتند. درخت کهنسال حق دارد؛ درون سرزمینی که در آستانهی نابودی است تولد و مرگ معنای یکسانی دارند.

لطفا صبر کنید...

چهار نقطه
0چه قشنگ جمله ی اول صفحه رو به تصویر کشید و برای خواننده به وضوح نشون داد . ممنون از نویسنده و قلمش🙏🏽🌿