لیست کلیه پارتهای رمان مرگ در پاورقی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 1
داستان اول: نهال *درون سرزمینی که در آستانهی نابودی است تولد و مرگ معنای یکسانی دارند* اوایل پاییز بود، درخت کهنسال آرام آرام برگهای زرد و نارنجی رنگش را به دست باد سرد پاییزی میسپرد و برای خوابی طولانی آماده میشد. قبل از بخواب رفتن آخرین نگاهش به جنگل پایین دست کوه افتاد؛ جنگلی که روزی...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 2
در سکوت دلگیر دامنه صدایی غریب به گوش درخت کهنسال رسید. پس از شنیدن صدا نگاهش به زیر ساقهاش معطوف شد. درخت کهنسال آنقدر نگاهش به دوردستها بود که از اتفاقی که زیر سایهاش رخ داد غافل شده بود؛ نهالی بسیار کوچک آنجا روئیده بود. هفتهای طول کشید تا صدای سلام و احوالپرسی نهال به درخت کهنسال برسد...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 3
در تمام فصل گرما دامنه به معبر دامها تبدیل میشود، نهال پس از اولین چالش زندگی نیمهجان شد و دیگر حرفی نزد. از او فقط یک ترکه جویده شده باقی مانده بود. درخت کهنسال آن سال دیگر تا پاییز منتظر نماند تا بخواب برود؛ او بسیار خسته و ناامید بود! در همان اواسط تابستان و زودتر از هر وقت دیگری بخواب رفت...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 4
حال درخت کهنسال تمام وجودش در ریشههایش بود. او آنقدر از زندگی ناامید شده بود که سالها به سراغ ریشههایش نرفته بود آنها را رها کرده بود تا بمیرند اما، اما ریشهها درخت را رها نکرده بودند. بیصبرانه منتظر لمس کردن ریشه نهال بود اما چنین اتفاقی رخ نداد. نهال تمام شاخههای تر خود را از دست داد! او...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 5
داستان دوم: هزارپا *تو به درد انسانها مبتلا شدی کرم کوچولو* سلام. من یک هزارپا هستم. البته این اسم احمقانهای است که انسانها روی ما گونههای جانوری گذاشتهاند. واقعیت این است که هیچکداممان هزار تا پا نداریم، این فقط یک اسم گذاری حاصل از نگاه سطحی آدمهای به اصطلاح باهوش به همه چیز است. ...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 6
پس چرا قطار نمیآید؟ مدتی صبر میکنم اگر سر و کلهاش پیدا نشد میروم کمی آنطرفتر زیر آفتاب سوزان دراز میکشم تا حسابی جزغاله شوم و یک خوراک ترد و لذیذ برای مورچههای ملعون شوم. صدایی را در هوا میشنوم. سرم میچرخد، میبینمش: او یک پرنده است، صدای ناهنجاری دارد اما رنگش زیباست! انسان پیر مهرب...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 7
سرش را تکان میدهد و روی پنجهی پایش بالا پایین میپرد. - اما برای ما کلاغها پل زندگیه. پر از لقمههای چرب و چیلی. تا حالا طعمشون رو چشیدی؟ و مجدداً قاه قاه میخندد. انسانها بر خلاف ظاهرشان خوش مزهاند، گوشتشان نرم و آبدار است. این را قبلاً از زبان مورچهها و گونههای گوشتخوار خودمان هم شن...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 8
داستان چهارم: جاذبه سیاهچاله *ناامیدی احساس خطرناکی است اما امید واهی بسیار خطرناکتر است * سالها در فضای بینهایت کهکشان با سرعتی یکسان در حال حرکت بودم، من سیارهای بودم که از اول هیچ حس ارق و تعلق خاطری به هیچجا نداشتم. انگار تنهایی بخشی از من بود یا شاید هم من بخشی از آن! نمیدانم در...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 9
میدانستم درون منظومه حرکت کردن محدود است و هیچ سیارهای نمیتواند از مدارش خارج شود، چون در این صورت تعادل کل منظومه بهم میخورد. اما خب من همیشه حرکت محدود اما هدفمند را به حرکت بیانتها و بیهدف ترحیج میدادم. پس انتخابم را کردم، هرچند که میدانستم دلم برای آزادیام تنگ خواهد شد اما نمیشود ...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 10
اخمهایش در هم شد. - من با کسی تعارف ندارم، بفرمایید. دیدن ابهت او من را میترساند اما برای یک سیاره کوچک وقتی پای معنای زندگیاش درمیان باشد ترسهای خالصتری وجود دارد. گفتم: - بنظرتون من مستعد حیات هستم؟ بنظرتون باید تلاش کنم یا از تلاش دست بکشم؟ از اینکه این وسط ویلونم حس بدی دارم. ستارهی...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 11
ستارهی زندگی ادامه داد: - زندگی کردن روی تو سخته، چون تو شکل متفاوتی از زندگی رو داری! کل زندگی تو زیباست و من تا حالا مثلش رو ندیدم. باید موجوداتی روی تو زندگی کنن که مثل خودت درک بالایی از زندگی دارن! کمی سکوت کرد و سپس ادامه داد. - سرگردون؟ من تا حالا سیارههای زیادی دیدم! خیلی زیاد، حدود...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 12
در هر دو صورت قصهی من پایان مییافت، البته پایان داریم تا پایان. یک روز رودی طغیانگر و افسار گسیخته در من جاری شد، آنقدر خروشان که حتا سیارههای دیگر هم قادر به دیدنش بودند، ستارهی زندگی گفت: - بینهایت زیباست! همچین چیزی فقط از تو برمیاد سرگردون. من که دیگر این تعریفها رویم تاثیری نداشت ...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 13
داستان ششم: همگرایی همگرایی: * یادت باشه، پشت همهی ترسهای بزرگ، نادونیهایی بزرگتر پنهون شده.* باد در میان جامهی خاکستریاش میرقصید و آفتاب کمرمق پاییزی در خرمن طلایی موهایش جان میسپرد. صدای تنفس طغیانگر و خستهی اسبش با صوت بیجان باد در میان انبوه درختان جنگل درهم تنیده بود و آوا...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 14
نوجوان چشم گشود و روی زین استوار نشست. در سمت چپ تپهی اشباح را داشت و در سمت راست گردنهی عیاران. دستش را روی همیان دور کمرش نهاد و با دست دیگرش گردن اسب را نوازش کرد. - از تپهی اشباح میرویم آذرخش! انگار که اسب از هوش کافی برای فهمیدن حرفهایش بهرهمند است. دستش را به نوازش روی جان حیوان کشی...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 15
عرق روی پیشانیاش را پاک کرد و تیشرتش را جلو عقب کرد! - من دارم از گرما میمیرم! سرما چیه؟ بادی سرد وزیدن گرفت موهای طلایی رنگ قباد را به رقص درآورد، به پهلوی اسب پناه برد و جامهاش را محکم دور تن نگاه داشت. - پروردگارا! تو مجنون شدهای یا من؟! سرما باید تاکنون جانت را میستاند. هامین در ابتد...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 16
- آری اینجا را میبینم. - نیک است، حال هم نیک مینگری و هم نیک سخن میگویی. هامین روی چمن دراز کشید و رو به آفتاب بلند بلند خندید. - بالاخره یه چیز مشترک دیدیم! نگاه متعجب قباد بر روی بدن دراز شده هامین روی علفهای پژمرده و نمناک و سرد بود. هامین لحظهای سکوت کرد و سپس با کنجکاوی پرسید. - ...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 17
گویی دو برههی متفاوت از زمان با هم برخورد کردند و به جای نابود شدن درهم تنید. و آن دو درست در میان این دو برههی زمانی قرار گرفتند، شناور؛ دقیقا در مرکزی ترین نقطهی آن. هم بهار بود و هم پاییز، هم سرد بود و هم گرم، هم گذشته بود و هم حال؛ تصویر حقیقی پیش رویشان محو شد و در پسزمینه قرار گرفت ...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 18
هامین ساکت شد و به فکر فرو رفت. - خب میدونی اوضاع منم خیلی بهتر از تو نیست! جهان خیلی تغییر کرده ولی آدما نه! تکیه از درخت کند دستش را روی شانه قباد نهاد. - حالا میتونی خونه مارو ببینی؟ اونجاست! اونی که سقفش سبزه! سری تکان داد و گفت: - آری میبینم. زیبا هستند! - خوشت اومد؟ دوست داری توشو ب...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 19
با دستهای پر توانش عجولانه بازوی هامین را چسبید و آمرانه گفت: - سوار شو، شتاب کن! پا در رکاب اسب فرو برد و به کمک قباد سوار اسب شد. قباد هم جستی زد و با چابکی پشت اسب نشست، افسار حیوان را در مشت گرفت و به تاخت به سمت غاری در بالای کوهستان حرکت کردند. هامین و قباد داخل شدند، به سوی تاریکی پیش...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 20
نفسش را بیرون داد و پریشان خاطر گفت: - قرار بود کجا بری؟ - منزل اقوام. - خب نمیفهمن نرسیدی؟ قباد چشمانش گرد شد و متعجب پرسید. - چگونه بفهمند؟ از دیار ما تا آنجا یک روز فاصله است. حداقل هفتهای طول میکشد تا چنین چیزی را دریابند! نگاه خیرهاش را از قباد گرفت و بعد از کمی سکوت به آرامی گفت...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
- 1
- 2
