لیست کلیه پارتهای رمان منکوب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 37
-
رمان منکوب - پارت 1
مقدمه: مَثَل من،مَثَل پروانهای ست که از شوق وصال شمع، به جنون نشسته و رقص کنان شعلهی آتش را در آغوش گرفت. حالا من همان خاکستر به جا مانده از پروانه هستم که برایم چارهای جز همسفر شدن با نسیم شبانگاهی نمانده است. هرچند دیگر جسمی برای کنارت ماندن ندارم،اما روحم تا ابد و همیشه،تنها متعلق به تو می...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 2
راننده تاکسی نگاهی از آینه به دخترکی که هاله ی سرخ دور چشمانش خبر از اندوهی عمیق داشت و پوست رنگ پریده و آن حالت جمع شده اش احساس سرمازدگی را به آدم القا میکرد انداخته و برای آنکه سر صحبت را باز کند گفت: -چه بارونی هم گرفته سر صبحی،اگه سردته بخاری و زیاد کنم آبجی؟ نگاه دلمرده اش را به شیشه ی بخ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 3
منطقه ی 1-اورامانات روستای اورامان تخت ،تیرماه -تا صدای دایه ات*(مادربزرگ) در نیومده بجنب نون ها رو ببر برای دادا کژال ،همه شون خشک شدند. دخترک بازیگوشانه چشمانش را در حدقه چرخانده و بی آنکه نگاهی به نان های بسته شده در چارَکِه*(بقچه) بیندازد، روی خواسته اش پافشاری کرد: -آوا قول بده اجازه مو ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 4
بدون ایجاد مزاحمت بیشتر از حیاط گذشته و به سمت در چوبی آبی رنگ نسبتا کوچکی که دو حیاط را بهم وصل میکرد رفت. از دوپله ی سیمانی بالا رفته و با دیدن درب چفت شده بدون دردسر وارد حیاط شده و از راه نرسیده سرشار از انرژی مضاعف صبحگاهی، صدایش را روی سرش گذاشت: -دادا کژال،دلوین...؟ -دختر باز صبح نشده...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 5
نگران با خود فکر کرد: "تازه باید لباس هم عوض کنم"... هوفی کشیده و بی توجه به تپش های قلبش به قدم هایش سرعت داد. در پیش شده را باز کرده خود را در حیاط خانه انداخت... به خاطر عجله اش کمی احساس خفگی میکرد. شک نداشت همین که چشم مادرش بهش بیوفتد دوباره سر اینکه چرا دویده و خودش را به این حال و روز ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 6
نگاه معنا دار پیرزن روی بالا تنه ی کوچک،دخترک چرخیده و با تمسخر دسته های ره شتی*اش (روسری) را پشتش فرستاد، تا آنچه را که باید در چشم دخترک پررو فرو کند : -از منی که یکی شو زاییدم و ده تا شو بزرگ کردم بشنو،مرد اگر مرد باشه که میدونه چشمش باید دنبال چی و کجا بگرده،قدیم و جدید هم نداره... حالا تو و...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 7
صدای زنگ تلفنش را که شنید ،گوشیاش را کیفش بیرون آورد. با دیدن نام دلوین پاسخ داده و بدون آنکه بگذارد دخترک حرف بزند،درحالیکه سرعت قدم هایش را بالا میبرد، تند گفت: -تا دو دقیقه ی دیگه پیشتم ... دلوین خیره به تلفن قطع شده با تاسف سری تکان داده و همانطور که سوار ماشین میشد در جواب پدرش که منتظر...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 8
دلوین که انگار از چهره ی پکر شده ی دیلا متوجه آنچه که ذهنش را مشغول کرده، شده بود؛آهی کشید: -هنوز به تاته ات نگفتی ؟ دخترک که به شدت از دلسوزی و ترحم بقیه حتی دلوینی که همچون خواهرش بود بدش میآمد . به سرعت لبخند بیخیالی روی لب هایش نشانده و ته ماندهی چای درون لیوانش را بیرون ریخت. -حالا هنو...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 9
سرابی در عقب ماشین را که بقیه مسافر ها را در خود جای داده بود باز کرد. همان لحظه با برخورد نور مستقیم خورشید درون مردمک هایش دیلا یکباره احساس کوری کرد... به سرعت چشمانش را بسته و دستش را سایبان صورتش کرد. -دیلا نگاه کن ،اون مانتو سورمه ایه روژین نیست..؟ جمله ی دلوین باعث تحریک کنجکاوی اش شد. ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 10
-is this a prank?…Are you real? -این شوخیه ؟تو واقعی هستی ؟ دیلا که با صحبت کردن دختر کمی از آن شوک اولیه درآمده بود هول شده سرجایش جابه جا شد... -Oh….yeah -اوه...بله... دخترک نیز قدمی جلو گذاشته و حینی که کلاه و عینکش را برمیداشت هیجان زده به عقب چرخیده و رو به دوستانش گفت: -You all can s...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 11
نگاهش باری دیگر بالا آمده و با دیدن قفسه ی سینه دخترک که به سنگینی حرکت میکرد،اخم ظریفی میان چهره اش نشست. با توجه به چهره ی متفاوت،کلاه لبه دار و پیراهن سفید آشنا به سرعت داده های جدید را با اطلاعات قبلی اش از توریست ها تطبیق داد. درحالیکه کمرش را صاف میکرد تا به دخترک شوکه شده کمک کند بتوان...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 12
چاوه با دیدن معذرت خواهی خالصانه ی مردی که سال ها بود با هم آشنا و دوست بودند و میدانست وقتی چیزی میگوید حرفش حرف است،کمی از آن حالت تهاجمی خارج شد. نگاهی به هیرادخان که همچنان ساکت بود انداخته پایش را از بحث بیرون کشید : -هرچی هیراد خان تصمیم بگیرن همون میشه... هیراد نگاه جدی شده اش را روی ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 13
با اشاره ی مادرش به کلاه، فحشی در دل به خود سر به هوایش که یادش رفته بود کلاه را از چشم زن دور کند ،داده و بی آنکه راهی برای قسر در رفتن داشته باشد کلاه را از سرش برداشت. با آنکه میدانست بعد جوابش قرار است تا مدت ها غرغرهای مادرش را تحمل کند توضیح داد: -از یک توریست گرفتم .. طبق انتظارش باوان ...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 14
بی آنکه بی خیال دخترک شود دنبالش دوید،باید تنبیه میشد .. .این دفعه اولی نبود که دخترک اینطور برایشان مشکل درست میکرد . در همان حال خشمگین پاسخ داد: -غلط کردی ها ؟که با روژین بازی میکردی نفهمیدی..؟ از سنت خجالت نمیکشی،آبروی تاته ات هم مهم نیست آره؟ آرا گیرا میکنی میری با اون دونا آکله ی بدتر از...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 15
امروز اسامی رتبه های برتری که در تلویزیون اعلام شده بود را دیده و با حسرت فقط به حال شان غبطه خورده بود... نه آنکه انتظار داشته باشد جزو ده نفر اول باشد نه ... دردش این بود که او حتی اگر جزو آن ده نفر هم میشد برایش فایده ای نداشت... دلوین که مدت ها بود در سر رویای گذراندن دوران دانشگاه راه همراه...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 16
هیژان که از فریاد فروخورده و هیجان زده ی دخترک چرتش پریده بود چشم غره ای رفت. -چند شده رتبه ات؟ گیج صفحه ی نارنجی رنگ را بالا پایین کرده و به تراز ها نگاه کرد در آخر نگاهش روی رتبه ی کشوری مات ماند... صدای ناباورش انقدر ضعیف بود که به گوش خودش هم نرسید. هیژان عصبی شده گفت: -بلند بگو ببینم چ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 17
دقایقی بعد با دست و صورتی خیس ،خوابالود در حالیکه چرت میزد،به زور نشسته و منتظر بود تا آوایش موهایش را ببافد. برای بار دوم که سر دخترک پایین افتاد،باوان حرصی نیشگونی از کمرش گرفته توپید: -صاف بشین ببینم ،از شونه افتادم... با احساس سوزشی در کمرش چرتش پریده و سیخ سر جایش نشست . همانطور که جای ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 18
*** -صنوبر بجنب ساعت 8 شد هنوز میز صبحانه آماده نیست. -لیلا قهوه ی هیراد خان و آماده کردی؟ -یکی مهزیار و صدا بزنه بگه آتیش تنور خاموش شد پس چی شد این هیزم؟ -کیلان ده بار گفتم زیتون ها رو بعد شستن خشک کن،نمیبینی آب جمع شده توی کاسه؟عوض کن ظرف شو... طبق معمول صبح های عمارت ملک شلوغ و پر همهمه...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 19
انگار دوباره خونش به جوش آمده باشد،عصبانی شده به پسر ناخلفش چشم دوخته و توپید: -همسن و سال های تو بچه هاشون الان به سن ازدواج رسیدن ،بعد تو چی؟ به چی مینازی؟ به این فکر کردی که با این سنت باید بری خواستگاری یه دختر سی،سی و پنج ساله؟ اصلا سن و سال و بی حوصلگی اون دختر برای مادری کردن به کنار هی...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان منکوب - پارت 20
یل کورد درحالیکه راه گرفتن قطره عرق سردی روی تیره ی کمرش را به وضوح حس میکرد شرمنده سرش را پایین انداخت... -من نمیدونم چجوری باید ازتون عذر خواهی کنم و برای جبران هم... هیراد که به خاطر بحثش با هیژان کمی خلقش تنگ بود وسط حرف مرد آمده و سرد گفت : - این رقم چیزی نیست که بتونید از پس پرداخت خسار...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
- 1
- 2
