پارت سوم :

منطقه ی 1-اورامانات روستای اورامان تخت ،تیرماه
-تا صدای دایه ات*(مادربزرگ) در نیومده بجنب نون ها رو ببر برای دادا کژال ،همه شون خشک شدند.
دخترک بازیگوشانه چشمانش را در حدقه چرخانده و بی آنکه نگاهی به نان های بسته شده در چارَکِه*(بقچه) بیندازد، روی خواسته اش پافشاری کرد:
-آوا قول بده اجازه مو از تاته*(بابا) میگیری..میخوام با دلوین و روژین برم سیروان*...
باوان به دخترک ،جوان و بی قرارش که سرش پر از هوی و هوای جوانی بود نگاهی انداخت.
پس از محکم کردن گره ،چارکه را به دست دخترک داده و غرغر کرد:
-ببر اینارو به دست کژال برسون تا ببینم چیکار می‌کنم...
چشمان دختر با گرفتن رضایت نسبی مادرش برقی زد. از فرط خوش‌حالی خم شده محکم گونه ی مادرش را بوسیده و گفت:
-خوا قه زات باوانِه کِه م*..(دردت به جونم باوان من..)
باوان لبخندی زیر پوستی به دخترک زبان درازش زده و با دست به سمت در حیاط هولش داد:
-زبون نریز مل باریک*(مارمولک)
سپس گویی چیزی را به یاد آورده باشد،نام دخترک را با هشدار صدا زد:
-دیلا..!
دخترک اما با لبخندی یک طرفه در حیاط را کیپ کرده و بی آنکه وقعی بگذارد ؛دِلِی دِلِی کنان به سمت خانه ی دلوین که دو پله* بالاتر از خانه ی آنها بود و به خاطر بزرگ بودنش آن را تبدیل به بوم گردی کرده بودند راه افتاد.
به هرحال که شک نداشت باوان دوباره قصد دارد اورا از حرف زدن و مزاحمت ایجاد کردن برای توریست ها منع کند...!
و البته که او قرار نبود گوش به حرف مادرش نهد..پس همان بهتر که نمی‌شنید...
در میان راه با شنیدن صدایی که نامش را از دور فرا می‌خواند از راه ایستاد.
-دیلا هو ،کناچه*یل کورد (دختر یل کورد) کجا میری؟
"نچ نچ نچ"مرد با چوبی که در دستش بود از انحراف گوسفندان از گله مسیرشان جلو گیری کرد.
به طرف کاکَه محمد که صدایش کرده بود برگشت.
با دیدن بزغاله ی کوچکی که از جثه و گیج بودنش هنگام راه رفتن مشخص بود تازه به دنیا آمده است لبخند بزرگی روی لبانش نقش بست.
رو دوپا نشسته و با دست آزادش برغاله را در آغوشش گرفته و بوسه ای روی سرش گذاشت.
صمیمی به مرد پاسخ داد:
-دادا کژال سفارش ناوساجی*داده،دارم براش می‌برم.
برغاله پر سر و صدا را رها کرده و همانطور که از جایش بلند می‌شد با چانه اش به گله ی کوچک اشاره کرد:
-برشون گردوندی از چراع؟
کاکَه محمد سری به تشانه ی تایید تکان داده و گفت :
-آره ..امروز چه کاره ای ؟
خبرم کردن باید برم باغ انجیر ملک ها برای سم پاشی ،گفتم اگه تونستی امروز تو طرف عصر جای من ببریشون دشت ...
از آنجایی که هر از چند گاهی برای تفریح و وقت گذرانی هم که شده کمک کاکَه محمد همسایه ی دیوار به دیوارشان می‌کرد و گوسفند هایش را به چراع می‌برد؛بدش نمی آمد پیشنهاد مرد را قبول کند.
به هرحال که قرار نبود زحمت زیادی بکشد...!
گوسفندان برای خود می‌چریدند و او هم می‌توانست با خیال راحت ، به دور از چشم مادر و مادربزرگش در دریای رویاهای بی پایان و بلند پروازانه اش غرق شود...
با این حال امروز کار مهم تری داشت..!
لبخند عذرخواهانه ای به لب آورده و بدون تعارف گفت:
-کاکَه امروز نمی‌تونم باید با دلوین و روژین جایی برم ولی اگه بخوای فردا هستم؟
مرد تکانی به چوبش داده و نچ نچ کنان گوسفند هارا راه انداخته و غرولند کرد:
-فردا خودم هستم ،برو به کارت برس چاو کال*...
سرخوشانه شانه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد.هیچ چیز نمی‌توانست گردش امروزشان را عقب بیاندازد.
از روژین شنیده بود تعدادی توریست اسپانیایی به هتل شادی آمده اند.
نه آنکه آمدن توریست خارجی چیز جدیدی باشد .
در اصل موضوعی که نظرش را جلب کرده بود چیز دیگری بود...
آنطور که دخترک برایشان تعریف کرده بود یکی از توریست ها چهره اش خیلی شبیه به او بود!
کسی چه می‌دانست شاید واقعا همزادش بود که این همه راه برای دیدنش به این شهر آمده بود...
وگرنه که اسپانیا کجا و هورامان کجا؟
تازه از کجا که دقیقا در هتلی اقامت بگیرد که روژین در آن کار می‌کرد؟
به هر حال اگر او دیلا بود که اگر امروز آسمان به زمین می‌رسید هم باید آن دخترک توریست را با چشم های خودش می‌دید.
طولی نکشید که تابلوی آبی رنگی که نشان از خانه ی بوم گردی داشت از دور پدیدار شد.
با آنکه می‌توانست مستقیم به خانه ی دادا کژال دسترسی پیدا کند اما از قصد در خانه شان را رد کرده و از در اصلی که محل ورود و خروج مسافران و توریست ها بود وارد شد.
لبخند یک طرفه ای زد خدا را چه دیدی شاید سوژه ی جدیدی برای پر و بال دادن به خیال های تمام نشدنی اش پیدا می‌کرد...!
درحالیکه بازیگوشانه با نگاهش سر تا سر حیاط و اتاق هارا رصد میکرد ،سکوت بیش از اندازه ی محیط در ذوقش زد.
پکر شده نچی گفت.
خب به هر حال هنوز تازه با ارفاق ساعت شیش صبح بود...!
انتظار بیدار بودن از کسانی که یک عمر روزشان از نهایتا هشت صبح شروع شده بود در این ساعت،بیش از اندازه به نظر می آمد.
آهی کشید حتی خورشید هم برای شهری ها انگار پارتی بازی می‌کرد...
-------
پاورقی یک *:خوا قه زات باوانِه کِه م*"توی این جمله دیلا با گفتن باوان ایهام ایجاد کرده...چون باوان اسم مادر دیلاست و از طرفی دیگه به معنای عزیز و جگر گوشه هم معنی میده که توی این جمله دیلا استفاده کرده..."
پاورقی دو*:مل باریک"اصطلاح کردی درگویش هورامی به معنای شر و شیطان،مارمولک"
پاورقی سه* دو پله "به خاطر ساختار پله مانند روستای اورامان تخت و شیب زیادش به استعاره به جای کوچه از پله استفاده شده.."
پاورقی چهار *سیروان“رودی در منطقه ی اورامان پنجمین رودخانه ی بزرگ ایران که در نهایت به عراق می‌پیوندد.
پاورقی پنج *دادا کژال"درگویش هورامی به خاله ای که با آنها نسبت خونی نداشته باشند دادا گفته می‌شود"
پاورقی شش*:ناو ساچی"اسم نوعی نان محلی"
پاورقی دو*چاو کال"چشم رنگی"
پاورقی سه*کاکَه"به اصلاح عمو ،به مرد همسایه و آشنا گفته می‌شود"
___

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دیلا بیگی در رمان منکوب دیلا بیگی
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️