پارت یک :
مقدمه:
مَثَل من،مَثَل پروانهای ست که از شوق وصال شمع، به جنون نشسته و رقص کنان شعلهی آتش را در آغوش گرفت.
حالا من همان خاکستر به جا مانده از پروانه هستم که برایم چارهای جز همسفر شدن با نسیم شبانگاهی نمانده است.
هرچند دیگر جسمی برای کنارت ماندن ندارم،اما روحم تا ابد و همیشه،تنها متعلق به تو میماند.
***
«فصل اول»
-آشوبگرِجان-
صدای برخورد قطره های درشت باران با شیشهی پنجره تنها آوایی بود که سکوت اتاق را میشکست.
حتی چراغ را روشن نکرده بود و همان اندک دیدش هم به خاطر نور بیمار گونه و کم سوی چراغ خواب بود.
بی صدا،در آرام ترین حالت ممکن در مقابل کشوی دراور نشسته و لباس هایی که فکر میکرد نیاز است را جدا میکرد.
نوری همانند فلش عکاسی نیم رخش را روشن کرد و تاریکی اتاق را در نوردید.
چند ثانیه بعد این صدای غرش رعد و برق بود که لحظه ای دست هایش را از کار انداخت.
اما فقط لحظه ای...شجاع شده بود،دیگر حتی از رعد و برق هم نمیترسید..!
دوباره شروع به تا کردن لباس ها و چیدنشان درون ساک دستی کوچک کرد.
حتی نفس هایش هم بوی بغض میدادند.
خواست زیپ ساک را ببندد اما نگاهش روی کشوی بسته جا ماند.
به اندازه یک تیشرت که از او سهم داشت...نداشت؟
بالاخره در میان اندک لباس ها،تیشرت سفید رنگ چشمش را گرفت.
تلخندی زد،آخر رنگ سفید زیادی به رنگ چشمانش می آمد...!
بی اراده تیشرت را به طرف بینی اش برد تا شاید بتواند عطر به جامانده از تنش را به ریه بکشد.
اما دستش از نیمه راه به عقب برگشت...
هنوز زود بود،هنوز برای این دست از بی قراری ها خیلی زود بود.
بالاخره زیپ ساک کذایی را بست و در حالی از جایش بلند شد که میدانست،حتی دلش برای نفس کشیدن در این سوئیت کوچک هم تنگ میشود.
نگاه تارش را باری دیگر در اتاق نیمه تاریک گرداند،نه که گریه کند، نه..!
فقط نرفته غبار دلتنگی بر چشم هایش نشسته بود...
مردمک های رقصانش به روی قاب عکس کوچکی که روی میز توالت جاخوش کرد بود توقف کرد.
در آن تاریکی چیز زیادی از محتویات عکس مشخص نبود.
تنها چیزی که به چشم میآمد سایهای از دو شخص ایستاده در کنارهم بود،اما او چشم بسته هم میتوانست چشمان چین خورده و لبخند جذاب مرد را تصور کند...
نگاهش را با تعلل گرفته و حتی فکر برداشتن عکس را هم نکرد.
این یکی دیگر نه...
ساده لوحانه فکر کرد"آخر این عکس تنها عکسی بود که با هم داشتند."
تنها چیزی بود که میتوانست برایش به یادگار بگذارد.
اگر عکس را هم برای خود بر میداشت،آن وقت بود که بدون هیج ردی از زندگی اش پاک میشد..
گویی از اول هم نبوده است.
هرچند همین حالا هم دخترک سهمی در زندگی او نداشت.
اما بعد ها، وقتی قرار بود در کنج تنهایی هایش،از شدت دلتنگی هی دق کند هی بمیرد...،
بگذار که لااقل دلخوشی کوچکی برای خود باقی گذاشته باشد.
که شاید آن آشوبگر جان هم روزی با دیدن عکس یاد اویی بیوفتد که دیگر نبود.
که شاید او هم برای لحظه ای دلتنگ شود.
که شاید این سوختن جان یک طرفه نباشد.
که شاید او دیگر نباشد، اما رویایش که دیگر برای دخترک باشد.
به هر بدبختی که بود دل از قاب عکس کنده و قبل از آنکه اراده اش را ببازد از اتاق بیرون آمد.
نگاه حسرت زده اش بی اجازه در جای جای خانه گشت.
حتی اگر میخواست هم دیگر نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد.
اولین قطره باران که به روی شهر گونه هایش نشست، لبش را با بیچارگی گزید تا مبادا صدای هق هق تلخش آخرین صدایی باشد که از او در آن خانه یادگار میماند.
بیمار گونه نفسش را حبس کرد،قفسه سینه اش از بی نفسی جیر جیری کرد و هوای آن خانه مسموم بود.
برای دخترکی که نرفته دق برداشته بود حتی نفس کشیدن در آن خانه که گوشه گوشه اش پر بود از حضور او و خاطراتش مثل خودکشی میمانست...
بیشتر از آن معطل نکرد،یعنی دیگر جانی برایش نمانده بود که بخواهد بیشتر از آن خودش را شکنجه کند.
کفش هایش را پوشید.
قلبش عاجزانه ذبحه میزد، اشکهایش اما خشک شده بودند.
دسته کلید را از کیف بیرون آورده و به چتر فلزی که تمام سطح کلاهکش را نگین های قرمز رنگ پوشانده بود خیره شد.
این دسته کلید...
حالا که فکر میکرد به راستی برای اولین بار کی دلش برای آن مرد لغزیده بود ؟
شاید وقتی که دسته کلید را در کف دستان لرزانش گذاشته و به ظاهر بی هیچ چشم داشتی اوی آواره را به خانه اش دعوت کرده بود یا که شاید هم قبل تر...
درست لحظه ای که برای اولین بار با مرد چشم در چشم شده وبا دیدن آن آبی های وحشی برای لحظه ای حتی قدرت حرف زدنش را هم از دست داد...!
غم زده آهش را فروخورد مگر فرقی هم میکرد ؟
طولی نکشید که صدای بسته شدن در،سکوت سنگین خانه را شکست.
نگین های قرمز چتر جامانده روی کنسول ورودی،در تاریک روشنی خانه به زیبایی میدرخشید.
لطفا صبر کنید...
