پارت پنجم :
نگران با خود فکر کرد:
"تازه باید لباس هم عوض کنم"...
هوفی کشیده و بی توجه به تپش های قلبش به قدم هایش سرعت داد.
در پیش شده را باز کرده خود را در حیاط خانه انداخت...
به خاطر عجله اش کمی احساس خفگی میکرد.
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

شیدا
0خداقوت نویسنده عزیز. قلم زیبا و مانا فقط لطفا عکس شخصیتا اصلی رو بزارید جالب تر میشه ممنون