دوست داشتی؟
رمان صدفی در طوفان اثر یاسمین فرح زاد

رمان صدفی در طوفان

  • زبان فارسی
  • 109.5K 👁
  • 685 ❤️
  • 389 💬

خلاصه رمان عاشقانه صدفی در طوفان

ارتین سعادت مردی که هنوز با سختی بعد از مرگ خانوادش میخندد بعد از برگشتنش به ایران متوجه میشود خانوادش توسط دوست خانوادگیشون به قتل رسیده، تشنه انتقام میشود و ان ذره از مهر و محبت درونش تبدیل به خوشه نفرت و کینه میشود. مهربان دیروز بی رحم امروز میشود و صدف دختر مظلومِ قاتل خانوادش را می دزدد وبا تهدید...

قسمتی از متن رمان صدفی در طوفان

_ چه خبره! چرا انقدر چيز ميز مي خواد؟!
_ شب مهمون داريم. زن عمواينا ميان خونمون.
ابرو هام بالا پريد و چيزي نگفتم، خيلي وقته زن عمو نيومده خونمون واقعا دلم واسه خودش تنگ شده.
ناخودآگاه با تصور اين که قراره امشب بيان نيشم شل شد و لبخند ملايمي زدم.
خيلي وقته خبري ازشون نيست، امشب مطمئنم کلي خوش مي گذره!
_ زهرمار، نيشت واسه چي بازه تو اين بدبختي خريد کردن و گرماي جان سوز!
لبم رو گاز گرفتم، لحن پر حرص و خسته سارا برام بامزه بود، سر چرخوندم سمتش و با خنده گفتم:
_ خوشحالم! دلم واسه زن عمو و عمو تنگ شده. الان نزديک چند ماهي هست نديدمشون.
سارا درحالي که شالش رو کمي جلو مي کشيد لبخند مرموزي زد و با شيطنتي که فقط من از تو چشماي عسليش مي فهميدم چه معني داره گفت:
_ زن عمو يا پسر عمو؟ نگو که فراموش کردي اونم مياد و نيش بازت به خاطر اون نيست.
با شنيدن حرفش فوري دَک و دهنم رو جمع کردم و صاف نشستم.
با لحني که سعي کردم زيادي از حد عادي باشه گفتم:
_ نه بابا چرا چرت مي گي؟ خب آرشم پسر عمومه اونم نديدم. دلم واسه همشون تنگ شده.
با چشم هاي ريز شده در حالي که يک دستش رو روي داشتبرد مي ذاشت گفت:
_ آره جون عمه ات، تو که راست مي گي، منم باور کردم آبجي خانم.
نفس عميقي کشيدم، درحالي که سرعت ماشين رو کم کردم تا جلوي خشکشويي پارک کنم، جهت عوض کردن بحثم که شده فوري گفتم:
_ خداروشکر که ما عمه نداريم. برو لباس هارو بگير بريم دير شد.
خنديد و اين خندش يعني قانع نشده! دست برد سمت کيف پولش و درحالي که سري از روي تاسف تکون مي داد از ماشين پياده شد. با پياده شدنش دستم رو روي فرمون فشار دادم و با نفس عميقي سرم رو به پشتي صندليم تکيه زدم.
چند لحظه چشم هام رو بستم و آب گلوم رو قورت دادم از حرف هاي سارا خندم مي گيره اما، واقعا خندم به خاطر شوخي که کرد؟ فکر کردن اين جريان مثل باز کردن يک زخم کهنه ست.
جريان من و آرش، دو همبازي که از اول بچگي باهم بودن، هميشه سرو کله هم مي زديم. من آرش رو بيشتر از برادر نداشتم دوست دارم. حمايت هايي که کرده هميشه خالي از لطف ومحبت نبوده و هيچ وقت حس نکردم قصدش از اين حمايت ها چيز ديگه اي باشه. حتي ياد آوري خاطرات کودکيم لبخند به لبم مياره، هرچقدر آرش نقش عميقي تو بچگيم داشت به همون اندازه پدرم کمرنگ و بي اثره، درست شبيه يک کاغذ سفيد که روش کلي چيز ميز نوشته شده و وقتي قلم به دست پدرم افتاد، جوهرش تموم شد و به جاي اينکه خودش قلم رو برداره و با جوهر وجودش نقش بزنه، جوهر خريد و داد دست بقيه تا اونا نقش به زندگيم بزنند.
آره، تنها چيزي که به عنوان پدر توي زندگيم نوشت فاميلي علينيا و پول هايي بود که تو حساب بانکيم تلمبار شده.
و شايد ديدار هاي گاه بي گاه که آخر هفته ها تو ساعات پاياني شب اتفاق ميوفتاد که واسه تعريف و خودشيريني هاي کودکانه در طول يک هفته يا حتي يک ماه کافي نبود و من هيچ وقت نتونستم معني پدر خوب رو درک کنم.
اما، مادر خوب رو چرا...
به همون اندازه که پدرم نبودم مادرم با همه توانش حضور پر رنگي تو صفحات زندگيم داشت و چقدر خوبه که مادرم نذاشت حسرتي به دل دختراش بمونه.
تنها کسايي که به صورت واقعي پشتم بودن در درجه اول مادرم بود و بعد از اون آرش، هميشه ازم حمايت کردن و نذاشتن تو موقعيت هاي بد اشکم دربياد و مجبور شم داد بزنم بگم "من پدر مي خوام نه دستگاه خودپرداز"
با يادآوري اون روزايي که شيريني و تلخيش هميشه در نبرد باهم بودن، لبخند کم جوني زدم.
دوست نداشتم به گذشته ها و خاطراتي که اکثرا جاي خالي يک نفر داخلش بدجور پر رنگ بود فکر کنم.
با صداي باز شدن در ماشين، چشم هام رو از هم باز کردم و به سمت سارا چرخيدم. کاور لباس هارو با احتياط رو صندلي عقب گذاشت، انقدر خم شد که بازم مثل هميشه شالش از روي خرمن موهاي مشکيش افتاد.
يک دستم رو روي فرمون گذاشتم و همون طور که بينيم رو لمس مي کردم گفتم:
_ همه رو گرفتي؟ باز مثل اون سري يکيش جانمونه! حوصله ندارم برگرديما.
_ نه نترس نگاه کردم همش درست بود.
سري تکون دادم. سارا سر جاش نشست و مثل هميشه همين طوري شالش رو روي سرش انداخت، نگاه تيزي بهش کردم که خودش رو به کوچه علي چپ زد.
حرف گوش نمي کنه منم حال ندارم حرص بخورم!
ماشين رو روشن کردم و اولين تره باري که به چشمم خورد نگه داشتم. همزمان که از ماشين پياده مي شدم خطاب به سارا گفتم:
_ تو برو ميوه بخر منم ميرم دارو خونه، چيزايي که گفتي رو بگيرم. اينم سوئيچ ماشين.
سويچ رو از دستم گرفت و فقط با يک باشه پشت بهم، به سمت تره بار رفت. هميشه از خريد کردن ميوه متنفر بودم! بعد از خريد هاي بيشمار و خسته کننده اي که انجام داديم صاف برگشتيم خونه و انقدر من خسته بودم بدون مکث رفتم و خوابيدم.
***
_صدف؟ هي دختر بلند شو. صدف!
با جيغي که بغل گوشم کشيد حس کردم سيستم شنواييم کلا از کار افتاد! با چشم هاي از حدقه دراومده از جا پريدم و پتوم تقريبا به پايين تخت شوت شد.
نگاه گيجم رو به دنبال سوهان روحم، به اطراف انداختم و از ديدن سارا که درست کنار تخت روي زمين نشسته و ريز ريز مي خنده، پوف کلافه اي کشيدم.
تو دلم خداروشکر کردم که هنوز زندم و صداي جيغ براي اين خواهر بي مغزمه. با اخم يک دستم رو روي گوشم گذاشتم و طلبکارانه نگاهش کردم.
_ زهرمار! چه مرگته واسه چي جيغ ميزني؟
نيشش شل شد، رديف دندون هاي سفيدش رو به نمايش گذاشت و من شک ندارم دوزار ازم حساب نميبره که هيچ، کلي هم از اين کار خوشش اومده.
درحالي که دستش رو روي دهنش فشار مي داد، با سر اشاره اي به در کرد و با خنده گفت:
_ مي خواستي بيدار شي، هرچي صدات کردم بلند نشدي ديگه منم مجبور شدم از راه ديگه اي اقدام کنم. پاشو ديگه دير شد.
دستي به موهاي بهم ريختم کشيدم و با حرص گفتم:
_ ديرشد؟ عقدت دير شد يا کنفرانس خبريت تو ايتاليا؟!
حق به جانب، درحالي که تازه متوجه لباس هاي نسبتا شيک و تر و تميز تو تنش شده بودم دست به سينه به ساعت بالاي ميز کامپيوترم اشاره کرد و گفت:
_ ساعت‌و ببين، احتمالا تا يک ساعت ديگه عمو اينا ميرسن اونوقت همچنان با اين موهاي جنگلي، ژوليده چسبيدي به تخت!
همزمان تاره اي از موهام رو گرفت و کشيد.
با گيجي نگاهي به ساعت کردم که نزديک شيش نيم بود و من چقدر گيجم که فراموش کردم مهمون داريم.
تو دلم خودم رو به رگبار فحش گرفتم و با حرص به سارا نگاه کردم که کاملا آماده شده بود و خونسرد نگاهم مي کرد.
موهام رو به عقب فرستادم و از جام بلند شدم، درحالي که داشتم فکر مي کردم الان دقيق بايد چي کار کنم، خطاب به سارا که با نيش شل نگاهم مي کرد گفتم:
_ مامان برگشت خونه؟
_آره خيلي وقته.
سمت کمد ديواريم رفتم و حوله بزرگ و سفيد رنگم رو از داخلش برداشتم.
_ اون جا نشين، برو به مامان بگو واسم يه دست لباس بزاره اومدم سريع بپوشم. پاشو دير شد الان مي رسن!
سارا غرغري زير لب کرد که زياد متوجه نشدم، فوري از اتاق بيرون اومدم و بدون نگاه کردن به اطراف مستقيم رفتم تو اتاق مامان و بابا که حموم داشت.
هروقت وارد اين اتاق مي شدم دلم مي گرفت، براي لحظه اي خيره تخت خواب کرم رنگ دو نفرشون، که درست وسط اتاق قرار داشت، شدم. چه شب هايي که من و سارا و مامان سه تايي اين جا مي خوابيدم و بابا حتي شبم برنمي گشت خونه!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان صدفی در طوفان
  • افرا

    1

    سلام به همه و نویسنده عزیز تااینجا یک سوال برام پیش اومد چرا اول داستان دختره گفت من خودم خرجمودرمیارم بعدمیخواست بره سرکارباباش نذاشت؟؟و دیگه اینکه لطفاً تو داستان به افغانیا و روستایان عزیز احترام بزاریم این نشون دهنده شخصیت خودمون هست ممنون

    ۳ هفته پیش
  • فائزه

    0

    عالی بود خیلی خوب مخصوصا اونجای که صدف آرتین دزیدن

    ۳ هفته پیش
  • پشمک

    0

    کامل بالا نیاورد نفهمیدیم چیشد اصلا؟

    ۳ هفته پیش
  • روژان

    1

    خیلی رمان قشنگی بود خیلی کامل وخوب از احساسات طرفین گفتی وجزییات کامل یه جاهایی اشک ریختم قلم خوبی داشت ممنون از رمان خوبتون

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    2

    واقعا این همه سیاه نمایی از اوضاع مملکت توسط نویسنده جای بسی تعجب داره

    ۱ ماه پیش
  • نازگل

    1

    عالی بود مرحبا به این تحلیل که دوباره تونستن کارخانه را راه بندازن

    ۲ ماه پیش
  • مطهره

    1

    سلام به نویسنده خسته نباشید رمان خوبی بود فقط کاش آخرش کارکتر آرش و سارا به هم میرسیدن و یکم بقیه چیزا روشن تر میشد مثلا امید چی شد سهیل رو گرفتن چی شد

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    6

    نمیدونم چرا این اواخر نظرات منفی گفتن ولی به نظرم داستان و قلم نویسنده عالی بود و خیلی خوب باهاش انس گرفتم💘

    ۵ ماه پیش
  • arezoo

    2

    آره واقعا این رمان محشره تا الان سه بار این رمان و خوندم و هربار برام قشنگ تر بود خیلی عالیه عاشقشم:)💘✨

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    1

    رمان هر لحظه بهت شک وارد می کرد اما نه شک های بد شک های خوب یکم غلط املایی داشت ولی نادیده میگیریم یکم طولانیه ولی طولانی بودنش شمارو خسته نمیکنه همین در کل رمان خوب و رو به بالا بود ممنون از نویسنده گل💞

    ۳ ماه پیش
  • مون

    1

    رمان خیلی قشنگی بود، به نسبت داستان جدیدی داشت، شخصیتا و دیالوگا و توصیفات خیلی خوب بودن، خیلی دوستش داشتم خسته نباشید میگم به نویسنده🩷

    ۳ ماه پیش
  • صبا

    1

    رمان رو خوندم و خسته نباشید میگم به نویسنده این رمان پارت های آخر روندش خیلی خوب پیش رفت هیجانش خوب بود فقط اگه همون اواسط داستان رو کمی بخش هاییش خلاصه تر میشد و کمتر کش پیدا میکرد بهتر بود باقی نقد ها هم که توی نظرات قبلی گفتم

    ۳ ماه پیش
  • صبا

    0

    و در ادامه بگم: کاش روی شخصیت های دیگه هم مانور میداد. فقط صرفا آرتین و صدف نه. داستان اینطوری جذاب تر میشد. و داستان طوری نوشته شد که از اواسطش هیجانش خاموش شد و علاقه ی من نسبت به هردو کارکتر اصلی کاملا از بین رفت. در هر صورت امیدوارم این انتقادم براتون مفید بوده باشه قلمتون مانا

    ۳ ماه پیش
  • صبا

    1

    در ادامه نظر قبل: خیلی از شخصیتا دیالوگ های شبیه هم داشتن بهتر بود هر شخصیت دیالوگ و نحوه رفتارش متفاوت تر باشه حتی نوع عصبانیت اغلبشون یکسان بود. بهتر بود حجم ناسزا و فحش هایی که میدن هم کمتر باشه. محتوای داستان جذاب بود موضوعشو دوست داشتم شروعش طوفانی بود اما خیلی کش پیدا کرد.

    ۳ ماه پیش
  • صبا

    2

    هنوز تموم نکردم اما با احترام میگم جای بازنویسی داره غلط املایی زیاد داشت خصوصا توی بحث "ه کسره". بعضی از قسمتا توصیفاتش اونقدر مرتبط با بحث پیش اومده نبود و اینکه همون قسمتای اول بابا تیمور اومد وسط ولی حتی معرفی نکردی دقیقا کی بوده چیکاره ی آرتین بوده و...

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰

    0

    هنوز تموم نکردم ولی تا اینجاش خوبه

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!